جناب سردبیر وقت ندارن
به نام خدا
"رسیدم ته خط" . حماقتهای بعد از آن فاجعه را اینطور توجیه می کردم. بعد از دو سه روز ماتم زده، وقتی اولین اشعه های آفتاب را می دیدم، به خودم قول داده بودم که انتقام وفاداری ام را بگیرم. آن شب کیوان، داشجوی سال بالایی، با چشمهایی سرخ می گفت:" دخترا همشون بی وفان، مثل گربه، هرکی بگه پیش، پیش، میدون دنبالش. انگار نه انگار به پاشون نشستی و خاطرخواهشونی". خاکستر بلند سیگار را تکانده بود و می گفت:"تقاصشو پس می دی دختر".
حالا شعارهای زندگی ام به کمک مدرنیته ای که آن روزها توی بلندگوهای حزبی مان فریاد می شد در حال تغییر بود. شیر پاک مادر کم کم جایش را داد به دو چیز: 1- پیروزی در کار 2- لذت از جوانی
رئیس عاشق جوانی بود که قلمش مثل نمک روی زخم این و آن پاشیده می شد و سر نترسی داشت. توی آن سالهای خفقان دهه شصت جوری مچاله شده بود که حالا و توی سالهای انتهای 70 پشت سر این جوانک ایستادن، احساس پوشیدن لباس ضد گلوله بود. روزنامه خط سیری صعودی و وحشتناک را طی می کرد. آرام آرام جای آرمانهای انقلاب و شهدا و امام، با آرمانهای آریایی، دموکراسی، لیبرالیسم و جامعه مدنی جابجا و گاهی آمیخته می شد. ذهن جوان مثل کارخانه ای بی وقفه تولید می کرد. نظریه های جامعه مدرن دینی مردم سالار. دموکراسی اسلامی ایرانی و بعدها، ایرانی اسلای. خانم منشی شرکت هم بد چیزی نبود. زن ایرانی، نماد مبارزه با تحجر شرقی. ای بابا دست دادن که ایرادی نداره. حجاب. مگر پوشش چه چیزی است جز برای ممانعت از عریانی زن پس مانتوی کوتاه هم ای ول. عجب دست و پای محشری... آقا از این به بعد سلام، دست و روبوسی...
چه قهوه ای بود قهوه های تلخ منشی جوان. تعریفش را باید از رئیس می شنیدی. غروب روزهای اواخر بهار، وقتی دفتر تعطیل می شد، دگمه یقه را باز می کرد و فنجان قهوه را تا زیر بینی بالا می آورد. می بویید. هووووم... چه قهوه ای. و زیر لب می گفت:" ای دختر مادر ق... ".چشمکی می زد و می خندید. مثل همان خنده معروفش با پادشاه کشور همسایه. با همان ملخ خورهای معروف فارس کش. جای نژاد آریایی و کوروش کبیر خالی وقتی مثل خر می خندیدی. منشی می خندید و مثل گربه ای روی پای رئیس جابجا می شد. "ای مادر ق..."
با این داستانهای هزار و یک شبی دیگر جایی برای تو نبود محبوب من. باید می نشستی پشت دری که خانم منشی راحت و وقیحانه از آن می گذشت و صدای بلند قهقهه هایش را از بیرون می شنیدی. از اینجا رانده و از شمایل، دستمالی شده و مانده. حالا نوبت گریه های تو بود ... "جناب سردبیر وقت ندارن"
شبی که دلم ویران شد
به نام خدا
اوضاع روزنامه هر روز بهتر می شد و این میان تاثیر گروه تازه ای که رئیس تشکیل داده بود بوضوح عیان بود. آنقدرها باتجربه نبودم که هشدار آنها که دلسوز بودند را از ترمز حسودان تشخیص دهم. میان آن همه نامه و ایمیل، نه می شد و نه می توانستم نوشته های تو را ببینم.
"شمایل" یکی دو ماهی بود که به جمع بچه های رایانه اضافه شده بود. قدی کوتاه داشت و سری کچل. سی سالی سن داشت. حاضر جواب بود و بسیار بی ادب. این را روز اول وقتی با بی نوا بحثش شده بود و ادب خانوادگی اش را عیان می کرد دیده بودیم. آنقدر وقیح حرف می زد که بی نوا بی اختیار جوری توی گوشش خواباند که بیهوش شد. تا آن روز ندیده و نشنیده بودم بی نوا به کسی تو بگوید. از آن روز نامش را گذاشته بودیم "شمایل بدبختی".
برای من همه اتفاقات با نمایشگاه مطبوعات شروع شد. مدتها بود ندیده بودمت. زیر فشار وحشتناک کار کم می آوردم و از آن سو دلم برایت بی تابی می کرد. درسها تلنبار شده بود و مثل حشره ای میان تارهای چسبناک گرفتار شده بودم. قرار بود سری به غرفه بزنی و کمی باهم باشیم. با چه شوقی منتظرت بودم. روز آخر نمایشگاه غرفه صد برابر شلوغتر شده بود. فقط فرصت کردم دو سه جمله با تو صحبت کنم. از هر قشری مراجعه کننده داشتیم اما تو فقط آن دختر خبرنگار نشریه حامی زنان را می دیدی که دو سه باری آمده بود و دست آخر کارت ویزیتش را بابت یک مصاحبه داده بود. یا خانم ق که مطلقه بود و سلامی گرم کرده بود و رفته بود. من چه می دانستم مجرد است یا متاهل؟ حتی اگر می دانستم، کجای محبتم به تو ذره ای جای تردید باقی می گذاشت که شایسته آن بقول تو " انتقام" باشد؟
اسفند ماه بود. تازه از سفر بر می گشتم. نرسیده به کانال از تاکسی پیاده شدم. باید می رفتم خوابگاه. روز و شب فکرم به تو مشغول بود. راهم را کج کردم و آمدم سمت خوابگاه دختران. نرسیده به خوابگاه، توی پارک و روی همان نیمکت همیشگی بود که دنیا روی سرم خراب شد و عقربه ساعت عمرم از حرکت ایستاد.
نفهمیدم سیاهی بخت من بود یا نحسی طالع زمانه، وقتی ساعد پرموی شمایل را زیر نور زرد چراغهای پارک دور گردنت می دیدم، انگار ماری دور گردنم چمبره زده بود و مرا در خود می فشرد. کاش می فشرد و می میراند. کاش کور بودم و نمی دیدم کسی که این همه دوستش داشتم، لبهای شمایلی را می بوسد که بوی گندش دفتر تحریریه را بر می داشت و کسی تمایلی به سلام کردنش نداشت.
برای من چشم بستن بر نجابتی که مادر آموخته بود کار سختی بود. وگرنه حسرت لبهایت تا امروز روی دلم نمی ماند. اگرچه عاقل شده ام. البته اینطور می گویند. لبم را صد بار با آتش سیگار سوزاندم. گاهی به عمد، برای آنکه عطش لبهایت را بسوزانم، به داغی کوره معدن بوسه زدم و فریادم بلند شد. اما طعم تو را نخواهم چشید. نباید چشید.
بید مجنون
به نام دوست
برای تو زمان دو گونه بود. لحظه های با او بودن. لحظه های به او فکر کردن. تا می گفتید خدا حافظ، البته اگر دل می دادید به خداحافظی، شمارش معکوس ارتباطی دیگر شروع می شد. گاهی یاهو مسنجر، گاهی ایمیل و گاهی قرارهای یواشکی و دور از چشم همکلاسی ها توی کافی شاپهای شهر و یا هر جای دیگر. از بودن با هم سیر نمی شدید. از حرف زدن، از نگاه کردن به هم یک لحظه هم غافل نبودید. اگر جبر نبود شما عین 24 ساعت را روی همان نیمکت لعنتی توی پارک نزدیک خوابگاه می نشستید و عشق می کردید از اتمسفر حضور آن یکی. بین آن همه دختر او را انتخاب کرده بودی و بین آن همه پسر فقط با تو حرف می زد و بی تفاوتی ذاتی اش را از تو پنهان می کرد.
دو سر جدا داشتید و هیچ سرّی از هم پنهان نمی کردید. انگار دست خدا روی جریان اطراف شما دکمه pause را فشار داده بود و فقط دو تکه از این پازل بی نهایت، متحرک مانده بودند، آن هم شما.
می گفتی : "فقط بید مجنون. دوست دارم خانه ای داشته باشم که بید مجنون، موهایش را توی باد عصرگاهی پریشان کرده باشد. " گفته بود :" مثل موهای قرمز من؟ ". گفته بودی : نکند یک وقت توی موهایت گم شوم؟ آنه. آنه شرلی من.
نفس بکش. بوی این مزرعه گندم، انگار خرمن موهای سرخ لغزان توی دستهای لاغرت را هدیه آورده.
گفته بود: "می خواهم زیر باران اردیبهشت راه بروم." بی تو باران اردیبهشتم. بی تو ابرهایی هنوز روی سرم های های می گریند. سیلاب می شود این باران روی صورتم. روی موهای سیاه و سفید زمخت صورتم.
صدای زنگ تلفن مثل ندای آزادی بود برای پرنده قلبی که پرکوب توی قفس می زد. به انی از جا کنده می شدی.."الو؟..."
از توی گوشی، صدای تحرک لبهایش فقط اندکی با گوشهایت فاصله داشت. باورت نمی شد، نه؟ باورت نمی شد که قلبش را ربوده ای. . . باورت نمی شود که همه آن روزها تا امروز، بیشتر شبیه خوابی است شیرین.
گفته بودم:" بفرمایید". صدایت را شناخته بودم. تو هم از لرز صدایم فهمیده بودی که این همان آدم دلسوخته ایست که این سالها را بی لحظه ای بدون تو گذرانده. صدای گریه بود و تکانهای سخت شانه. پس از آن خنجری که به سینه سوخته ام وارد کرده بودی، حالا همان خنجر به خون نشسته را از درون زخمی کهنه بیرون می کشیدی. مگر نمی دانی زخم کهنه اگر باز شود...
معدن خاطرات
به نام خدا
اذان صبح شده بود و موقع نماز. بهزاد سپرده بود بیدارش کنم. خواب خواب بود. مثلا نگهبان شب معدن هم بود. تکانش دادم و گفتم : " بهزاد، نماز " . تا تکانش دادم، هنوز چشمها را باز نکرده گفت: " آگا رضا! این کارتای عابر بانک تجارت هست؟... اینا چجوریه شماره هاش؟..."
کمی نگاهش کردم. آرام و متعجب ملحفه را از زیر دستش کشیدم روی شانه هایش. خواب خواب بود.
یادداشت: این "آگا رضا"ی بهزاد دست مایه دوستم م.محمدیان شده بود و ناگاه به یاد این خاطره از بهزاد افتادم.
عاقلی در جمع ما
توی روستا یکی دوبار دیوانه ای را دیده بودم که عادت داشت به آواز خواندن. امروز صبح با لباسهای مندرسش اطراف باغ می پلکید. دل گمشده به حالش سوخته بود و کفش دست دومی را به او داده بود که پابرهنه نباشد. دائم می خندید. به گمشده گفتم بگو چرا می خندی؟ می گفت: هر چی لباس داشتم ازم دزدین. گفتم: این که خنده نداره پسر. باید گریه کنی. وسط خنده هایش نفسی کشید و گفت: آخه دستمالمم بردن. مانده بودم متعجب که "یعنی چه؟" . بعد خودش گفت: انقد کثیف بود خودمم حالم بهم میخورد ازش.
من و گمشده هم خنده مان گرفت. وقتی بر می گشتیم صدایم کرد و گفت: بگو دستش درد نکنه. با چشم و ابرو گمشده را نشان می داد.مردم اینجا هم به گمشده احترام می گذارند هم ازو حساب می برند. این طفلک هم همینطور. گفتم " چشم". دوباره داد زد : هی هی.. . گفتم : بله؟!
گفت: بگو دستش درد نکنه. خوب؟
عصر دوباره دیدمش. باز هم پا برهنه. باز هم داشت از خنده ریسه می رفت. گفتم: کفشات کو؟
گفت: احمقا اونم بردن. عجب دیوونه ای هستنا؟!!!
شبی شبیه گور
به نام خدا
دیشب، به سیاق بیشتر شبها، بعد از صحبتهای همیشگی با گمشده، روی ایوان نشسته بودیم و توی عالم خودمان بودیم. زیر پتوی گرم، روی صندلی راحتی توی ایوان لم داده بودم و این همه ستاره که توی شبهای پایتخت اصلا نمی شود دید را می شمردم. گاهی از هیبت این همه ستاره ترس برم می دارد. بی صبرانه منتظرم شب بوهای وسط باغچه گل بدهند و شب را با بوی عسل پر کنند.
گمشده هم یک لا قبا تکیه داده بود به دیوار و چوب سیگار را گرفته بود بین دو رج زرد دندانها. او هم مثل من، خودش اینجا بود و فکرش هزار جای دیگر. سگ ولی کار مفیدتری می کرد. مثل گلوله ای پشمی گرد شده بود و نفسهای صداداری می کشید شبیه خر خر. به گمانم خواب بود. این حکایت اغلب شبهای مزرعه است. انگار قصه شبهای ما، برخلاف داستانهای متنوع و عجیب روز، لحظه هایی است کاملا یکسان.
اما آنچه آن شب را متفاوت کرده بود حسی بود شبیه انتظار. انگار که بخواهد اتفاقی بیفتد. حس ششم خفته ام پس از سالها بیدار شده بود و نیشتر می زد که : بترس پسر ... چیزی نزدیک می شود.
وقتی صدای زنگ تلفن همراه بلند شدف دلم هری ریخت. دلم جوری ریخت که انگار دستی ناشناس بذر مصیبتی توی سرنوشتم پاشیده باشد. نه من، گمشده و سگ هم از جا پریده بودند و مضطرب خیره شده بودند به من. از جا بلند شدم و شماره رقصان روی گوشی را برانداز کردم. چیزی یادم نمی آمد. " بفرمایید؟!!"
- الو....
صدایت را که شنیدم، بعد از این همه سال، حس و حال کسی را داشتم که از شب اول قبر بر گشته باشد. مثل کسی که از اوج صخره ای پرتش کرده باشند و در لحظه تماس بینی با ته دره، نجاتش داده باشند.
وای اگر از پرده برون افتد راز
به نام حضرت دوست
هر چه می خواهم نگویم نمی شود. با این نیشگونهای دائم ترنج و ابومتی، دوستان عزیز دانشگاه، اگر از خاطرات جواد عزیزم نگویم این سمت بدنم یک دست کبود می شود. البته این خاطره با عرض پوزش از خانمهای محترمی که لطف دارند و سری به این کلبه حقیر می زنند اینجا ذکر می شود، اما اطمینان دارم که ظرف ظرفیت دوستان و نیت ناپلید بنده حتما در این مورد خاطره خاص به توافق و تفاهمی منطقی می رسند انشالله.
آنشب، شبی از شبهای معمولی خوابگاه، توی خیابان فلسطین قزوین، توی رختخواب دائم جابجا می شدم و هر چه می کردم خواب با چشمانم غریبه تر می شد. نزدیک 3 یا 4 صبح، شاید هم حوالی اذان، صدای حرکتی گوشهای تیزم را تحریک کرد. کسی انگار توی اتاق آنطرفی، در کمدی را باز کرد و بعد خود را کورمال کورمال تا نزدیک سرویس بهداشتی یعنی درهای حمام و توالت رساند. انتظاری ابلیسی پوستم را ذوق ذوق می کرد. منتظر بودم که چراغ حمام روشن شود و حدسم درست از آب در بیاید. و چراغ حمام که روشن شد، انگار دنیا را به من داده بودند و البته دیدن روی زیبای جواد اکمل لذتهای مادی و دنیوی بود در آن لحظه پر شیطنت. بین بچه ها معروف بودم به رک گویی. همان نصفه شب، همان موقع که جواد نگون بخت، از بخت بد و فعل و انفعال جوانی خزیده بود توی حمام جهت ادای غسل واجب، چراغها را روشن کردم و فریاد زدم " پاشین... پاشین... جواد زده به جدول..."
بیچاره جواد با آن حال نزار از توی حمام تنها فحش معروفش را حواله می کرد... " اوشکول عوضی..."
صدای پا
گاهی نمی از باران بوی خاک تازه را بلند می کند. لا به لای سر و سامان دادن به درختهای باغ، روی علفهای تازه دراز می کشم و خیره می شوم به ابرهای تکه پاره ای که از میان شاخه های بالای سر می شود دیدشان. . .
بینوا نیم تنه اش را از در به درون هل داده بود و گفته بود: نمی آیی؟
گفته بودم: مگه چه خبره؟
"معارفه تازه واردهاست." و چشمکی زد و گفت : " خوشگلنا!"
تازه توی دانشگاه اسمی پیدا کرده بودم. توی روزنامه هم با آن دو مقاله پر سر و صدای سیاسی، انگشتم را صاف فرو کرده بودم توی چشم جناح رقیب. سردبیر زیر بار نمی رفت اما رئیس مثل همیشه پشت سرم بود. " جنس این پسر را فقط من می شناسم".
مغرور و خود شیفته پا گذاشته بودم به سالن اجتماعات دانشکده. زیر نگاه پرحسرت و تحسین کننده هم دوره ای ها، تند تند جواب سلام می دادم و راهم را به سمت صندلی همیشگی ام، میانه سالن اجتماعات، باز می کردم. یکی دو نفر از تازه واردها هم همراه بقیه خیره شدند به تازه واردی که جو سالن را عوض کرده بود. ای، بدک نبودند. کمی که گذشت، سمت راست صورتم چیزی را حس کرد که هنوز نمی دید و وارد نشده بود. بقول دوستی، سمت جاذبه برای من به سمت در عوض شده بود.
وقتی می آمدی، انگار که هیچ کس آنجا نبود. چه برای تویی که هیچ وقت به کسی توجه نمی کردی، چه برای منی که ضربان قلبم از آن روز یکی درمیان، برای من و تو می تپید.
بینوا سقلمه ای به من زد و تازه به خود آمدم. " زیاد نیگاش نکن". و باز چشمکی زد و برگشت سمت سن. مجری که اسم مرا خواند، همه سرها، مشتاق به سویم برگشت. تو همانطور بی تفاوت خیره بودی به کوله پشتی ای که تا ابد رنگ قرمز را برایم از همه رنگها، حتی آبی، متمایز کرد. با لبخندی ماسیده بر لب و دلی دماغ سوخته از جا بلند شدم و میکروفن را مثل ارث پدری از دست مجری گرفتم...
جفای میهمان
به نام خدا
عید که گذشت تازه فهمیدم در کسوت مسافر و توریست چه جفا ها که به مردم این سرزمین نمی کردم. کنار جاده ها، حتی کوره راهها پر شده از زباله. تقریبا روزی نبود که ناگهان سر و کله ماشینی پر از مسافر توی مزرعه پیدا نشود. حتی توی حیاط خانه. درست در حریم خصوصی. گاهی که مزاحمت میهمانان تازه وارد به حد اعلای خود که می رسید و گمشده تذکر کوچکی می داد، یکی دو باری کار به فحاشی و گردنکشی طرف مقابل هم رسید. نمی دانم. این مزرعه و طبیعت زیبا قابل کسی را ندارد اما نباید انتظار داشت آن رفتارهای زننده و موسیقی تند، بساط عیش و نوش و دخترانی که میان آغوشهای این و آن سرگردانند هم توسط صاحب خانه تحمل شود. خاصه این حوالی که گرایشات مذهبی بالایی هم دارند.
البته بودند افرادی که اول اجازه گرفتند. مثل بیشتر میهمانان محترم آمدند و با عزت و خاطراتی خوش رفتند، ولی رفتار بد دو سه گروه کام همه را تلخ کرد. از همه بیشتر آنهایی که لب جاده اند و باغشان شکوفه دار شده آسیب می بینند. بیخود نیست حصارهایشان هر سال بیشتر قد می کشد. آن موقع که از روی ذوق شکوفه ها را می چیدم، حس مسولیت امروز را نداشتم که بدانم این خراشهایی که بر صورت باغ می اندازیم چه با دل باغبان می کند.
چیزی به تابستان نمانده. اینها را گفتم که شما را از جهل سالیان گذشته خود مبرا کنم. گاهی خصومتی عجیب بین تهرانیها و شهرستانیها می بینم. بخش اعظم آن ماحصل عدم درک متقابل است. بخشی به نگاه تحقیر آمیز ما به ساکنین محترم شهرهای دیگر باز می گردد. تابستان که شد، جایی اگر میهمان شدیم، بدانیم که مسافرت، با تطبیق ما با مردم مقصد جذابتر می شود. ضمن اینکه هر رفتی، آمدی هم دارد. بقول یکی از دوستان، وقتی پا به تهران می گذاری، همانها که هر سال یک هفته مفت و مجانی مهمانت می شدند، حالا اصلا شما را نمی شناسد. البته اگر پاسخگوی تماس شما باشند.
پس از باران
هوای بعد از باران رنگ و بوی دیگری دارد. امشب آنقدر ستاره ها نزدیکند که گاهی حس می کنم داستان چیدنشان بیراه نیست. هوس تلخ سیگار بدجوری زیر پوستم ذوق ذوق می کند. اما من دیگر آن آدم سابق نیستم. پشت دستم را بد جور سوزانده ام. پشت دست آدمهای دلسوخته همیشه طوری می سوزد که تا عمر دارد هوسهای مرموز و ویرانگر را مثل اسید بسوزاند و دود کند.
داستان من و سیگار و قهوه، مثل داستان من و تو، فقط گوشه ذهنم نهفته. این همان داستان زخمهای مثل خوره ای است که روح را می خورند و می تراشند. حالا خاطرات تو و آن همه عادت زشت، توی شکنجه گاه ذهنم مثل کرم به هم می لولید.
عاشق شعرهایم بودی. هیچ وقت آن روز نحس را فراموش نمی کنم. حیاط دانشکده علوم، دفتر شعر را ورق می زدی و وقتی رسیدی به شعر "قهر"، دفتر را به سینه چسباندی و با آن حس ظریف دخترانه گفتی: "من چقدر این شعر را دوست دارم". چه حسی بود خدای من؟ شعرم را دوست داشتی. پاره ای از تفکر و حسم را آنگونه پسندیده بودی و من جایی میان ابرها سیر می کردم. نمی دانستم این همان سیب ممنوعه است. راستش را بخواهی، می دانستم، اما ابایی نداشتم از گاز زدن.
صدای سوت چوک را می شنوی از توی جنگل؟ این همان موجی است که مرا به هر سویی که بخواهد می کشد. فقط گوش کن. این لالایی را به هزار نوازش دست تو نمی دهم. از تو بابت یک چیز ممنونم و بابت همه وجودت متنفر. و آن این تبعید خود خواسته ای است که به اصل خود داشته ام. به مدد جفای حضور تو. به مدد سالها تحمل حسی از تو که آن را "عشق" می نامیدم.

