گناه پدر

به نام خدا

- سه هفته ای هست که سریال مورد علاقه ام شروع شده. قسمت اول پر بود از دیالوگهای قوی و رفتارهای تاثیرگذار از سوی شخصیتهای محوری داستان. بخصوص آنجایی که شاه شمال، که نمادهایی نزدیک تر به امپراطوری انگلستان و شخصیتهای محبوب این کشور دارد، توسط لردهای شمالی برای انتقام از خانواده های خیانتکار تهییج می شد، شخصیت محبوب سریال، با آن لهجه زیبای اسکاتلندی حرفهایی زد که پیشتر در فصل اول موجب کشته شدن پدر اسمی اش-دایی اش- شده بود.  " من هیچ وقت پسر را بابت گناه پدر مجازات نمی کنم". اصولن یکی از پیرنگهای این سریال مقایسه انواع حکومتهاست. حکومت عدل گرا، سیاست گرا، دیکتاتوری، ملوک الطوایفی، سرمایه داری و حتی دینیِ جزم گرا. و برای هر کدام مزایا و معایبی نشان می دهد و شخصیت شاه شمال، یک شخصیت متعهد، جدی، زیبا رو، شجاع، مورد توجه خدایان، عادل ولی غیر سیاس است که بارها موجب غافلگیری او در قسمتهای مختلف سریال شده است و این ضعف را خواهرش با توجه به شرایطی که از ابتدا داشته و بلاهایی که بر سرش آمده پر می کند.

پ.ن: 

+تو حکومت کردنو خوب بلدی. اونها بهت احترام میذارن. واقعا احترام میذارن اما ....

- ها ها ها ها ...

+ چرا میخندی؟

- پدر می گفت هر چیزی که قبل از " اما " گفته شده مزخرفه.

 

- داستانی از قول مرحوم شریعتی خوانده ام که فارغ از صحت اصل داستان و گوینده ای که در کنار مرحوم حسین پناهی همه چیز تا به حال به او نسبت داده اند، پندآموز بود. و آن هم حکایت همکلاسی چندش آورش بود که کچل بود و سیگار می کشید و زن داشت. و حالا ناگهان راوی متوجه شده بود که خود کچل، سیگاری و زن دار است. بسیاری از ایرادهایی که به دیگران گرفته ایم و خواهیم گرفت، شاید اصلن رفتار نهادینه خودمان باشد و یا بقولی انعکاس رفتار خودمان باشد. کسی که به دیگران اعتماد نمی کند، طبیعی ست که مورد اطمینان کسی نباشد. اگر هر رفتار فرد یا افرادی را استرس زا می دانیم، لااقل کمی دقت کنیم به استرس زا بودن رفتار خودمان. یکی از بهترین راههای شناخت درستی رفتار خودمان بحث عذاب وجدان است. دومی بحث عوارض روحی و روانی ست که به جسم خواهد کشید. اگر خدای نکرده عذاب وجدان را درک نکنیم، ولی عوارض روحی و روانی کشمکش ها باقی خواهد ماند. بخصوص در خواب، دردهای معده، سیستم عصبی-موضعی یا کلی- و اسپاسمهای عضلانی بی دلیل، ردی از این سوء رفتارها خواهیم یافت. خاطرم هست که در مقطعی از دوران سربازی که کشمکشهایی بین سربازان و کادری ها بوجود آمد، هر کس به نحوی دچار مشکل شده بود. یک نفر پرخاشگر و همیشه معترض، دیگری غرغرو و دست به یقه و من دچار لمسی دست چپ شده بودیم. دکتر آن روزها توصیه می کرد استرس نداشته باشیم. و چه جمله راهگشایی. مثلن وقتی تشنه اید به شما بگویند تشنه نباش. ناخود آگاه سیرآب می شوید!!!!!!!!!!!!!! یکی دو سالی گذشت تا یاد گرفتم که جانم عزیزتر است از این دغدغه ها. یا مشکل را حل کنم و یا از مشکل دور شوم. اما در کشمکش دائم و دور و تسلسل نباشم. اینکه یکی من بزنم و یکی آن طرف مقابل را نمی پسندم. یا نزن و بایست کنار. یا جوری بزن که برود پی کارش- البته در کشمکش و نه هر رفتار روزمره-. 

- در جمع دوستان اصلاح طلب نشسته ام که مهدی دائم به این و آن زنگ می زند و از اجماع بر شهردار شدن نجفی و توجه ویژه جناب خاتمی به ایشان می گوید. هم زمان دوستی از نزدیکان علی جنتی بابت کاری تماس می گیرد و برای تنظیم قرار کاری می گوید فلان روز حزب اعتدال و توسعه برای شهردار شدن مهر علیزاده برنامه دارد و بعدش در خدمتم. می گویم که مگر روی نجفی توافق نشده؟ می گوید از این خبرها نیست. مهدی از آن طرف متوجه دیالوگ یک طرفه من می شود و کنجکاو داستان است. داستان را می گویم. شاخ در می آورد. می گویم دیدی مهدی جان. حالا من منتظر می نشینم که چه کسی شهردار می شود.-طبیعتا از نظر کاردانی و سابقه و تشکیلات، نجفی بسیار قوی تر است و رای خواهد آورد اما ...- اگر گزینه اصلاح طلبان شد که باز می گویم یک تکه نانی برایتان پرت شده و لااقل شهردار از آنهایی ست که به این دولت و لیست ضعیف و رانتی شورا رای داده اند. اما اگر نشد باید بروید و زار زار گریه کنید که بلای ابوموسی اشعری باز هم تکرار شده بر شما. مطلب را شب برای روزنامه مستقل میفرستم. نظری-نماینده اصلاح طلب مجلس ششم که از لیست شورای شهر اصلاحات بیرون مانده- ، جواب داد بله، متاسفانه رو دست بدی خوردیم. روحانی و لاریجانی برای 1400 با هم بسته اند!!!! 

چیدمان کابینه و شهردار را نمی دانم. حدس و گمانها بین نزدیکان رئیس جمهور هم با هم متفاوت است. اما از این دو حال خارج نیست. 1-کابینه با رضایت و تامین خواسته اصلاح طلبان چیده می شود، که این یعنی قدردانی از پایگاه اصلی رای رئیس دولت. که همه می دانند اگر رای اصلاحات نبود ایشان کمتر از 10 میلیون رای داشتند. و یا اینکه کابینه فارغ از رضایت طیف عامه اصلاح طلبان، از روی مصلحت و با نزدیکان هاشمی فقید بسته شود. و این همان بلای از قبل هشدار داده شده ای ست به اصلاحاتی که سال 76 در برابر هاشمی و همین گروه شکل گرفته بود و البته خنده دارترین رو دست تاریخ.

   + چوپان - ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٥/۱٠

گله گرگ دریده

به نام خدا

- پرشن بلاگ بعد از 12 سال میزبانی از بنده این بار با یک ماه قطعی و بعد حذف حدود دوسال از مطالب وبلاگ بدجوری دلم را شکست. از همه بدتر اینکه آدرسهای ایمیلی که برای پشتیبانی گذاشته اصلن درست نیستند و جی میل ایراد می گیرد. کمی کم میل شدم اما رها شدن در کارم نیست.

- دیدم اینطور نمی شود. هر چقدر عجز و لابه می کنم که شرایط مهیا شود برای سفر زیارتی به مشهد، باز هم توفیق نمی شود. این بار با هزار بدبختی یک سفر نیم روزه جور کردیم و رفتیم. استخوانی سبک کردیم و برگشتیم.

- این دو هفته همچنان اخبار وحشتناک آزار و مرگ کودکان و حتی نوزادان را می شنویم. به کجا می رویم؟ چه با خود کرده ایم؟ خدا بر ما رحم کند. از عاقبت امورمان می ترسم. از این همه انحراف که بر انسان مسلط شده. از زندگی رو به قهقرا و از مصیبتها و بلاهای مداوم و روز افزون.

" ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس". اگر اینها ادا نباشد، جز حضور نورانی تو ای حضرت آقا دوایی ندارند. دست ما رعیت و مردم از همه چیز کوتاه شده و جز شما امید و پناهی نداریم. ترس بر همه زندگی سایه انداخته، گله ای گرگ دریده و از هم مضمحل شده ایم. بیا و دستگیرمان باش. العجل العجل العجل، یا مولای یا صاحب الزمان عج.

-  

   + چوپان - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٥/۸

کاسه چه کنم

به نام خدا

- در دل هر فردی فوبیایی نهفته. بعضیها کارشان از نهفتن گذشته و عیانش کردند، اما برای من این فوبیای کودکانه از آن فوبیای قدیمی جن و دستی که هر لحظه از پشت غافلگیرم می کند تغییر کرد و رسید به آب عمیق و راکد. اما هیچکدام اینها به اندازه ترس بزرگ این روزها آزارم نمی دهد. انگار هر لحظه این ترس لعنتی دنبالم می کند، بین اخبار، بین کلیپهای ارسالی، بین حرف این و آن، در راز و نیازم با خدا و در افکار شبانه قبل از خواب. ترس از مرگ کودک. این فوبیای بزرگ و رو به رشد در من آنقدر پیش رفته که حتی گریه عادی کودک، مشاهده کودکی که به خواب رفته، نگاه مظلومانه و هر رفتار عادی اش هم مرا بهم می ریزد و بی آنکه بدانم چشمم را خیس می کند. از بد حادثه اخبار پر است از این فاجعه بزرگ.

- با همه شانسی که رو کرده بود، ولی گویا یک جای کار می لنگید. پیشنهاد دکتر بقدری شیک و جذاب بود که همه شاخکهایم حساس شده بود. یک آن فکر کردم پس بحث وحدت و عدم توجه به گرایشها جدی شده، ولی باورش برایم سخت بود. بقول آن آقا" من این ها را می شناسم". با چند نفر راز نگه دار صحبت کردم. آنها هم متعجب بودند. و حرفشان این بود که این سمت را بپذیرم. ولو برای یک ساعت. و این بر شکم افزود. تنها راه مراجعه به دوستان رده بالایی بود. یکی از دوستان قدیمی و تقریبا فامیل توی ذهنم بود. از بچه های بالا. یکی از روزنامه داران معروف و از جناح مقابل هم گزینه مناسبی بود. اول به روزنامه دار مورد نظر مراجعه کردم. طبیعتا شکایتهایی داشت و بیشتر از آن 6 میلیارد تقسیمی بین 16 روزنامه شاکی بود. حرف را کشاندم به دکتر. نسبت استاد و شاگردی داشتند و بسیار هم به هم نزدیکند. تا از پیشنهاد گفتم سری تکان داد و گفت فاصله بگیر. از دکتر فاصله بگیر که اوضاع خودش خوب نیست. اول تصور کردم از سرطانش حرف می زند. بعد گفت چند پرونده دارد که بابت نزدیکی بازنشستگی اش، پیشنهاد کردند تا آخر سال خودش را بازنشسته کند و الا کارش پیچیده می شود. گفتم خب این چه دخلی به سمت من دارد؟ گفت: حداقلش اینکه تورا باید مشکوک کند و بترساند. با کوله باری از شک و ناامیدی از دفترش بیرون آمدم. همان حوالی هفت تیر زنگی زدم به ر. خاموش بود. دو سه روز بعد تماس گرفت و گفتم کاری دارم. گفت خبرت می کنم. شب پدر تماس گرفت و گفت سریعتر بیا مهمان داری. آمده بود منزل. گوشی و ساعتم را گرفت و گذاشت روی میز و گفت برویم پایین. ماشین را توی حیاط پارک کرده بود. صدای رادیو را کمی بلند کرد و آمد نشست کنارم روی سکوی کنار باغچه. داستان را گفتم. گفت تا یکی دو روز فرصت بدهم و بعد شاید چیزی دستگیرش شود و بدرد بخورد. فردا عصر باز هم آمده بود منزل پدر. با همان تمهیدات و زیر نگاه سنگین پدر و مادر رفتیم توی حیاط.

" بی تعارف میگویم رد کن و دنبال شر نباش. معمولا تخلفات این جور مواقع شکل میگیرد. یک مدیر بی اطلاع. یک تیم از قبل هماهنگ شده، تغییر سه مدیر در طی یک سال و گمراه کردن نهادهای نظارتی یک روش قدیمی ست. دیگر مد نیست که بودجه جایی را ببلعند. می آیند و با چند مجوز داستان دار کارشان را پیش می برند. همین که حکم سرپرستی به معاونها ندادند و بعد عوضشان می کنند برای شک شما کافیست. خودشان 100 تا پسرخاله دارند چرا به شما پیشنهاد دادند؟ پیش خودت فکر کردی شانس رو آورده یا شایسته سالاری شده؟ ...." با یک صحبت یک ربعه حسابی ته دلم را خالی کرد. گفتم: مرد حسابی اینجوری که ما یک ماه الکی کار کردیم برای این جماعت؟ این به کنار، به امید این کار همه پس انداز را خوردیم و تمام شد. الان کاسه گدایی بگیرم؟ خیلی راحت گفت: کاسه گدایی بگیر ولی بعدا کاسه چه کنم دست نگیر. فردا مشکلی پیش بیاید ابدا سمت من نیا. من اتمام حجت کردم.

- آن موقع که خانم دکتر فهمیده بود گزارش نویسی می کنم- دکتر مشاوری بود که برای روانکاوی مراجعه می کردم- یک پیشنهاد هیجان انگیز داده بود. هم کنجکاوی ام را تغذیه می کرد، هم جلسات روانکاوی ام رایگان بود و هم یک مبلغی دست مزد داشت. و این برای کاری به اندازه شبی دو ساعت عالی بود. یک تعداد فایل صوتی از مراجعین برایم ایمیل می کرد، که ابتدایش با خواندن یک کد به عنوان مشخصه مراجعه کننده مشخص شده بود و این مشخصه بالای برگه درج می شد. این نوشته های تایپ شده، نت هایی بود که دکتر برای مطالعه، مشورت و بایگانی به آن نیاز داشت. موضوع مشاوره هم متنوع بود. اما بیشترین فراوانی بر می گشت به زندگی زناشویی و پرواضح است که بحث تنوع طلبی و خیانت، موارد برجسته آنها بودند. کنجکاو بودم که دکتر برای هر کدام چه چیزی تجویز می کند؟ تحلیلش چیست؟ خاطرم هست که یک مورد به سرد مزاجی مرد و نیاز شدید زن بر می گشت که یک سری رژیم غذایی و دارو تجویز شد. طبق گفته دکتر مورد تا حد زیادی حل و فصل شد. اما نزدیک به هفت یا هشت مورد بودند که مردها گرم مزاج بودند و زنها سرد. تجویز دارو برای زنها و مشاوره و راهنمایی زوجین و راهکارهای این شکلی را دیده بودم از دکتر. اما دو مورد کمی متفاوت بودند. مورد اول آقایی که دچار تنوع طلبی شده بود و مدتها زیر نظر دکتر مشاوره می گرفت و اواخر تا جایی پیش رفت که دکتر او را با مشکلات حقوقی و امکان شکایت همسر و آبروریزی کنترل کرد. اگرچه تاثیر نکرد و در نهایت جدا شدند و راهکار آخر دکتر این بود که فرد فعلن ازدواج دائم نداشته باشد. بعدها دکتر می گفت رجوع کردند و همسرش در نهایت با بی قیدی جناب کنار آمده. الله اعلم. و اما مورد آخر. دکتر تا مدتها دارو درمانهای مختلف برای زن تجویز کرد. در رکوردها زن مکررا به نیاز مرد و بی تفاوتی خودش اعتراف کرده بود. مرد البته خویشتن دار بود و زوجین فقط برای رفع مشکل اقدام کرده بودند. خلاصه مطلب اینکه زن کاملن از شرایط خود و همسرش مطلع بود اما تن به درمان نمی داد. حرفش این بود که مگر من دیوانه ام که یک روانشناس درمانم کند. عجیب اینکه تحصیلات هم داشت. نه دارو مصرف می کرد، نه رژیم غذایی مناسبی داشت، دکتر شدیدا به غذاههای با طبع سرد بخصوص سوسیس و کالباس بدبین و معترض بود و زن به شهادت فایلها اصرارش بر مصرف این نوع غذاها بیشتر شده بود و ... دکتر می گفت درمان این زن بخاطر نوع تربیتی که داشته زمان زیادی می طلبد. مراجعه کرده بود به زندگی مادر و مادربزرگ زن. در حین تحلیلها گفته بود در زندگی مادر و مادربزرگ مادری او، مهار مرد با لجبازی و مخالفت ولو با علم نابودی زندگی جا افتاده. او بین همکاری و مخالفت، گزینه دوم را ناخودآگاه در پیش گرفته. یعنی اینجا آموزش می بیند. با عوارض رفتارش آشنا شده و می داند که چه خطرات و دردسرهایی تهدیدش می کند اما ضمیرناخودآگاه این زن در نهایت لجبازی را انتخاب می کند. رابطه جنسی مرد و زن از هفته ای دو بار به ماهی دو یا سه بار کاهش یافته بود. در حالیکه مرد بشدت خواهان افزایش رابطه بود. دکتر موفق شده بود مرد را با روشهایی کنترل کند اما این افت به ادعای دکتر نهایتا 20 الی 30 درصد بود و با واکنش انفعالی زن همخوانی نداشت. بعد از نزدیک به یک سال رفت و آمد ماهانه و هفتگی، در نهایت دکتر به مرد گفت یا با شرایط موجودت بساز، یا مشکلت را جای دیگری بیرون از منزل حل کن. قانونا و شرعا حق با شماست. حتی اگر لازم شد بنده در دادگاه یا هر جای دیگری شهادت می دهم. اما درمان همسر شما بیش از یک سال زمان می برد.

پ.ن: از سرنوشت زوج مورد بحث بی اطلاعم. اما دکتر کماکان مشغول فعالیت است.

   + چوپان - ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٧

 

به نام خدا

سلام. حال شما؟ خوبید انشالله؟ الان در شرایطی این مطالب را مطالعه می فرمایید که خود بنده توفیق دیدارش را ندارم. یعنی مرورگر بی تربیت بنده وقتی آدرس choopana.persianblog.ir می بیند صفحه ای از خود پرشین بلاگ نشان می دهد که رویش نوشته اصلن چنین وبلاگی ندارییییییییییییم!!!! حالا همین صفحه را شماها می بیند ولی منی که این همه سال زحمتش را کشیده ام نمی بینم. بیا. این هم حاصل دست رنج من. بنشین وبلاگ درست کن آخر سر با حرف یک مرورگر اجنبی ساخت، دود هوا شد و رفت.

   + چوپان - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٢

 

ال

   + چوپان - ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٢

زخمی روح خبیث

به نام خدا

-         وبلاگ علیچه را می خواندم که با دیدن عبارت سیب کال یاد این افتادم که تقریبا همه میوه های متداول را در همه حالاتش خورده ام. مثلن خرمالوی نرسیده خورده اید؟ یا وکا؟ یا گیرچ؟ بله از این میوه ها هم داریم که شما ندارید؟

از همه مهمتر اینکه معده بنده به میوه شسته شده آلرژی دارد شدید. یا مثلن اگر گیلاس و آلبالو- این اسم عربی نیست؟ آل بالو!!!- را بدون هسته بخورم انگار هیچی نخورده ام. حتی آلو بخارا هم جزو میوه های لازم الهسته قورت است. همچنین است که هندوانه را ترجیح می دهم قاشقی بخورم یا انار را با دندان باز کنم. این همان بازگشت به اصل فروید است که می گوید در وجود همه ما اخلاق پدران اولیه و نسلهای قبل نهفته.

-         دیروز به دوستی در تخلیه بار کمک می کردم و او معذب بود. برگشت و گفت شما ازین کارها نکردی. گفتم مرد مومن من سه چهار سال چوپان بودم. چنان خندید که مجبور شدم دو سه دندان جلویش را بگذارم کف دست کارگری اش.(البته توی دلم)

-         توی سربازی یک دوست لاهیجانی داشتم و دوست دیگرم تبریزی بود. بهشان گفتم این رود جلوی صدا و سیما ماهی هم دارد. زدند زیر خنده. با هم رفتیم و طول رود را تا نزدیک یک کیلومتر طی کردیم و تحرکاتی خفیف نظرشان را جلب کرد. دیدم نه، انگار خیلی پرت تر از اینها هستند که فکر میکردم. دست انداختم توی آب و به روشهای متداول خودمان دو سه ماهی رودخانه ای خوشگل صد، دویست گرمی برایشان گرفتم. چشمهای دوست شمالی برق می زد و چشم آن یکی داشت در می آمد. انگار عصای حضرت موسی شده اژدها. برگشتنی دوست شمالی چنان همان سه ماهی را برشته کرد که فکر میکردی چیپس میخوری.

-         من و اکبر آقا با هم رفته بودیم شکار. آن موقع انگار خیلی دل داشتم که شکار برایم جذاب بود! یک کفتر چاهی را کنجی گیر آوردیم و چون شب بود حیوان نور چراغ قوه را دیده بود و همانجا میخ شده بود. این یک روش متداول شکار است. نور را که به چشم پرندگان کوچکتر بیندازی تا حد زیادی جذب نور می شود و انگار کور شده. خیلی راحت به چنگ می آید. می خواستم با دست کبوتر را بگیرم که اکبر آقا گفت نه می پرد. تفنگ را برداشت و توی فاصله یک متری نشانه گرفت و ت.......ق. حیوان تکان نخورد!!!! تفنگ را زمین گذاشتیم و با دو دست گرفتیمش. حیوان خیلی شیک و مجلسی نشسته بود و نگاهمان می کرد. بدون اینکه اثری از زخم توی تنش باشد!!!!

-         سرباز بودم. جلوی در کلانتری سه ماشین لندرور پر از توریست اروپایی و آمریکایی آمده بودند که اجازه عبورشان تایید شود و سربازها مثل مور و ملخ روی سرشان هوار شده بودند. یکی دوید آسایشگاه و گفت یه عالمه خارجی اومدن بیایید تماشا. فوج جدیدی از سربازها هجوم بردند به تماشا. سرگروهبان دوید و گفت جناب سروان شما نمی آیید؟

گفتم که چه؟ من با اینها بزرگ شدم اگه شما تازه دیدی! ولی کرمی در اعماق وجودم به لولیدن آغازید. با طمانینه رفتم جلوی در. انگار سیرک آمده. اینها آنها را با ولع نگاه می کردند و آنها اینها را. رفتم جلو. مردی سفید پوست با زنی شرقی ایستاده بودند. همین که گفتم "های" همه ساکت شدند و دو گروه مثل اینکه موجودی فضایی دیده باشند خیره شدند به بنده. سینه ام را صاف کردم و رفتم جلو. مرد اهل آفریقای جنوبی بود-پرولتاریا- و زن هنگ کنگی. زن و شوهر بودند. از اروپا به چین می رفتند و در راه از ایران هم می گذشتند. کمی اطلاعات مسیر و اماکن دیدنی گرفتند. از دیدن ایران خیلی هیجان زده بودند. طبق معمول انتظار داشتند کشوری شبیه داعش امروزی ببینند و با دیدن مردمانی موبایل به دست، دخترانی بزک کرده و پسرانی فشن متعجب بودند. همین حین حس کردم شانه و کمرم درد گرفته. نگاه کردم دیدم سربازها از سر و کولم بالا رفته اند و دارند تماشا می کنند. نوع برگشتن و نگاه کردنم باعث شد همه بخندند و جا به جا شوند. یک ساعتی این سیرک ادامه داشت. موقع رفتن با مرد دست دادم و ناگهان زن پرید و بغلم کرد. تا بیایم جمع و جور کنم کار تمام شده بود. هنوز غروب نشده نامه بازداشتم رسیده بود کلانتری. علت" مکالمه با اتباع خارجی و ارتکاب به رفتار خارج از شان نیروهای مسلح".

-         برای هزارمین بار اینجا این مطلب را می نویسم. حتمن قسمت اول شرک را دیده اید. غول محبوب و بی تربیت تمام تلاشش را می کند که مرداب تنهایی اش، که بی نظیر ترین زندگی را در آن داشته پس بگیرد. مرداب را با تحویل پرنسس پس می گیرد و ... . حالا همان مرداب می شود محل شکنجه. دیگر نه بازگشت به آن زندگی بیخیال قبل ممکن است و نه بدون فیونا می تواند زندگی کند.  عین این عبارت را در انجیل خواندم. داستان بدنی که روح خبیثی واردش می شود. وقتی آن روح را به هر وسیله از آن بدن خارج می کنند، روح خبیث تمام جهان را به امید یافتن منزلی جدید می گردد. و چون جایی مناسب نمی بیند، دوباره به بدن پیشین باز می گردد و اینبار با شدت بیشتری در آن به زندگی می پردازد.

برای بسیاری از ما زندگی قبل از عاشقی همین است. دنیا به هر حالتی که هست خوب است و با همه کاستی ها می گذرد. اما بعد از یک جرقه، خرمن آرامش انسان چنان شعله ور می شود و می سوزد که انگار سالهاست روی خوش ندیده ای. دیگر هیچ آرام بخشی تو را به جریان عادی زندگی ات برنمی گرداند. هر چه می کنی نجات پیدا کنی بیشتر درگیر می شود. و عجیب اینکه تن می دهی به کارهایی که نباید. به رفتارهای خوار کننده و ناخوشایندی که بیشتر نشان از ذلت و ناتوانی می دهد. بیخود نیست که عوام می گویند بسوزد پدر عاشقی. بله هر کدام ما در وبلاگها و دفتر خاطراتمان آثاری ازین ماخولیا داریم.

-         وقتی توی آن شب تاریک معدن چراغ انبار مواد منفجره خاموش شد، بهزاد هرچه کرد نتوانست سگ را راضی کند از من جدا شود و با هم بدوند سمت انبار ناریه. سگ انگار با طنابی نامریی بسته شده بود به من. کنارم ناله می کرد و دوست داشت مثل همیشه سرش را بخارانم. آن روزی که شیشه پایم را بریده بود هم سگ دائم جلویم می ایستاد که مرا از چیزی مطلع کند و وقتی ایستادم با نوک پوزه اش پاشنه پای چپم را نشان داد. پا را که بلند کردم تازه عمق فاجعه را دیدم. تا حرکتی کنم سگ همه زخمی که تازه سوزشش را حس می کردم لیسید و خون به آنی بند آمد. بهداری بعدها می گفت با چه تنظیفی خون را اینطور قشنگ بند پاک کردی؟ زخم بی آنکه عفونت کند و بیماری خاصی بعدها ظاهر شود زود خوب شد، اما راستش را بخواهی زخمی دیگر توی دلم باز می شود. دوست بی زبانم، نمی دانم کجایی. بعد از ده سال هنوز هم خیلی ها سراغت را می گیرند و حالت را می پرسند. و تو تنها دوستی هستی که در تمام این سالها، دوست و آشنا خوب به یادش می آورند. 

   + چوپان - ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۱

سیندرلاگ

به نام خدا

-از امروز صبح دائم این قطعه از کریس د برگ توی ذهنم تکرار می شود. 

Remember when, we'd always be together

And belive,

This love would never die

And eve sice then....

You look beautiful

You look wonderful

.

.

.

آن روزهای قشنگ 18 سالگی با آن ضبط کاستی آیوا و شور و شوق کلاس زبان و دانشگاه، یک آن مثل سطل آب روی سرم خالی می شود و رایحه ای از آن دوران قلقلکت می دهد. دوست داری توی میدان انقلاب کتابها را زیر و رو کنی و چیزی مکاشفه کنی که محسن برجی و سعید شیخ حسینی هنوز به آن دست نیافته باشند.

- امسال قرار بود یک تکان مالی اساسی بخودمان بدهیم. دست برقضا خوردیم به این بحران وحشتناک و بعد هم سی میلیونی که باید قبول کنیم به باد رفته. البته شد بیست میلیون. در اصل تکان سرجایش بوده ولی از آن ور.

- لذت خیلی از چیزهارا خودمان به هر دلیلی دریغ می کنیم و بعد ناله میکنیم که سنت و دین و جامعه نمی گذارند. نه بخدا. لااقل اگر کسی کمی جستجو کند متوجه این گره عظیم در بخش بزرگی از جامعه می شود که با شمردن توجیحات فوق سرپوشی بر این زجر دائم می گذارد.

- قرار شد با هادی حوالی 9 مهر برویم رشت. آن دوست رشتی که قرار بود متنبه شود سر جای خود. چنانچه عزیز رشتی دیگری هست که بخواهد یک عمر مهمان نوازی و غذاهای رنگارنگ آن خطه سر سبز میرزا کوچک خان را در این وبلاگ و در خاطراتمان زنده نگه دارد در اولین فرصت کامنت گذاری فرموده و آغوش باز ما را پذیرا باشد.

- علی رغم تبلیغات منفی عده ای در ایران، ماهی تیلاپیا از سطح بسیار پایین امگا 6 برخوردار بوده و در محیطی بسیار عالی و بدور از استرسهای شیمیایی پرورش پیدا می کند. که اگر ماهی مورد داری بود سالی 200 هزار تن مصرف آمریکای شمالی و وارداتش از چین نبود. نمی دانم این پدرسوختگی بی حد و حصر بازار ایران کی به انتها می رسد که مردم را با دادن اطلاعات غلط به دردسر می اندازند.

- پ.ن: تصمیم گرفتم به یکی از خوانندگان وبلاگ هدیه نفیسی اهدا کنم. به قید قرعه و به دلیل حسن مصاحبت. ببینم این برنده خوش شانس و سیندرلای وبلاگ ما کیه. 

-پ.ن: دفتر شعرمو پیدا کردم و این بیت رو دیدم: 

ز سوز هجر وی اش بساز به خون جگر

مگر به ضجه برون آید آفتاب،

                                       روز دگر

   + چوپان - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱۸

 

به نام خداوند مهربان

صبح امروز که نت گوشی را وصل کردم، تصویر جسد کودک سه ساله سوری اولین تصویری بود که دیدم. حتی نتوانستم خودم را توی تاکسی کنترل کنم. 

همیشه وقتی گرفتار می شویم و دادمان به شکوه و شکایت بلند است، خدا تصویری نشانت می دهد که بدانی هنوز جای خوبی ایستاده ای و ازین بدتر و ویرانگرتر هم هست.

خدایا، تورا بابت تمام نعمتهای ناشناخته ات شاکرم. و بابت تمام شکوه های ناعادلانه ام شاکرم. و بابت دردهایی که از من دریغ کردی. و بابت تلنگرهای بجایت. 

از تو می خواهم داد این جنایت بزرگ را بستانی. خدایا، صبر مردم به لب رسیده،طاقتها طاق و فریادها به آسمان بلند شده. آیا زمان تحقق وعده ات فرا نرسیده؟ 

یا منتقمی العالم

   + چوپان - ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٤

مارپیچ

به نام خدا

تا بیمارستان مجبور شدم چند نفری را تلفنی راه بیندازم و کارها را بسپرم به بقیه. تاکسی گرم بود و من یاد آن عصر گرمی افتادم که با هم لانه مورچه گازی ها را با چوب میجوریدیم. وقتی آن پروانه بیچاره را گرفتم تو با شیطنت گفتی بدهیمش به مورچه ها و با هم دویدیم سمت لانه مورچه ها. به آنی دهها مورچه دویده بودند و با آن آرواره های بلند چندش آور پروانه را روی هوا برده بودند توی سوراخ لانه و حالا من و تو پشیمان ازین جنایت کوچک با دو تکه چوب افتاده بودیم به جان مورچه ها. مهدی مثل کلانتر پیدا شده بود و بعد از فهمیدن اصل ماجرا پیشنهاد کرده بود که بیایید مورچه ها را غرق کنیم. و من و تو بلافاصله کش شلوار را پایین دادیم و ... شر شر ...

یک دستمال از روی دستمال کاغذیهای روی داشبورد تاکسی برمیدارم و عرق روی پیشانی ام را پاک می کنم. تاکسی به زور شیب ولنجک را بالا می رود. 

"بیا مسابقه". مسابقه یک مسیر روتین داشت. شیب خیابان اصلی را تا دیوار مدرسه استثنایی پیش می رفتی و بعد می پیچیدی توی کوچه پشتی که پر از سنگ بود و برای ما متروکه. بعد هم از پشت خانه های بلوک اول می پیچیدی سمت پارک و از رو به روی خانه مهرداد می آمدی سمت منزل ما. دم در خانه ما همیشه نقطه پایانی بود. بین "بیا مسابقه" و شروع مسابقه فقط یک ثانیه فرصت بود. من یک سالی بزرگ تر بودم و توی کوچه پشتی جلو افتادم. وقتی پیچیدم سمت پارک اثری از تو نبود. برگشتم سمت کوچه پشتی و دیدم که گیر افتادی بین سنگهای درشت. زده بودی زیر گریه. همیشه اشکمان دم مشکمان بود. "هولم میدی؟" 

از در شرقی وارد بیمارستان می شوم و یک راست می روم سمت پذیرش. طبقه سوم. اتاق شماره شش.

"شیش... شیش... شیش تاییا" این افتراق بزرگی بین من و تو بود. من استقلالی با توی پرسپولیسی نمی ساختم. من به عابدزاده و زرینچه و نامجو و صمد و ... می نازیدم و تو به پیوس و محرمی و پنجعلی و ... توی فوتبالمان هم همیشه همین اسمها بود. فوتبالی که نه سر داشت و نه ته. از اول هم برای فوتبال ساخته نشده بودیم. 

آسانسوری را سوار شده بودم که توی طبقات زوج می ایستاد. دکمه چهار را فشار دادم و در بسته شد. 

در که بسته شد، شیشه ماشین را پایین دادم و دستت را که دراز شده بود گرفتم. دیگر فاصله بین ما چند خانه نبود. وقتی اولین نامه را فرستادم آخر آدرس نوشتم منزل آقایی اینا. چقدر بعدها به این کلمه خندیدیم. نامه اولت کثیف بود. پروانه بیچاره را له کرده بودی. اما از همه بدتر جسد خشک شده آن دو خر خاکیها بود.

طبقه چهارم پیاده می شوم و از راه پله به سمت طبقه پایین حرکت می کنم. 

"طبقه پایین". پس بالاییه کیه؟ "مادرم". سنگی برداشتی و چند ضربه ارام روی سنگ قبر زدی. توی عالم بچگی فقط به این فکر می کردم که خدایا بابت زنده بودن پدر و مادرم چقدر خوشحالم. "تو یادته بابا مامانتو". نه. مامان بزرگ میگه خیلی کوچیک بودم. "پس چرا تو هیچیت نشد؟" من اون موقع بغل خالم بودم. زودتر اومده بود پناه گاه ولی بابام رفته بود دنبال مادرم تو خونه. 

نرسیده به اتاق ششم از حرکت می افتم. نفس و دل رفتن ندارم. نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. حتمن می زنم زیر گریه. در آستانه در می ایستم. کتاب حلزونهای خانه به دوش را به دست گرفته ای و یک ورقش را منتظر نگه داشته ای. 

سلام 

نمی فهمم چه میگویی؟ همه حواسم به موهایی است که ریختی و تن بی نهایت لاغر و استخوانی ات. بجز صدا و آن نگاه آشنا، همه این فردی که رو به رویم نشسته برایم غریب است و ازار دهنده.

شنیدم رفتی کمرد؟ و چشمکی می زند. می خندم. "اون قصه تموم شد" مشکلتون همینه. این چیزا رو قصه می دونین. "بیخیال". بیخیال و درد. ازینجا که رفتی بیرون، بهش زنگ میزنی و دوباره تلاش میکنی. 

دستها را بالا می گیرم و می گویم : اوضاعت چطوره؟ 

گوشه لبش را می خاراند و می گوید: بنظر مساعد نیست. جدی هم می گوید. اتاق انگار یخ کرده. هردو مدتها ساکت می شویم. هر چه می کوشی کلمه ای از دایره لغاتت استخراج کنی بی فایده است. کلمه ای هم اگر نشان می کنی توان نداری به زبان بیاوری. تکیه می دهد به بالشت پشت سرش . 

" پیغامی نداری؟" گنگ نگاهش می کنم. یعنی چه؟ 

"برای داییت؟ برای محمد حسین؟ برای مادربزرگت؟" 

بابت هر کلمه پتکی روی سرم می کوبید انگار. دیگر از اختیارم خارج می شود و می زنم زیر گریه. بغلش می کنم. جوری بهم می چسبیم که لایق این دیدار آخر باشد. و صدای بلند گریه اتاق را می گیرد. پرستار می دود و تذکر می دهد. 

چه خبره؟ مراعات کن اقا. حالیت نیست انگار؟

" مودب باش خانوم. به شما چه ارتباطی داره؟" می گویم: هیس. بیخیال بابا.

ممنونم خانوم. شرمنده. یکم وضعیتمون بهم ریخته ست. 

نگاهم می کنی. "پپد ساله همدیگه رو بغل نکردیم؟" 

شکر خدا خیلی ساله. 

"واسه چی؟" 

از بس بوی عرق میدی نکبت. و میزنیم زیر خنده. توی کلاس سوم معلم صدایت می کرد بو گندو. باز فضای اتاق یخ می کند. نفس عمیقی می کشی.

" یه چند وقت دیگه ازینم بدبوتر میشم". باز هم اختیار اشک از دستمان خارج می شود.

" نگفتی پیامتو"

تا می ایم حرفی بزنم بغض گلوگیر می شود و لال می شوم. تعارف که نداشتیم.

"بگو دنیا بدون شما خیلی جای خالی داره. بقدر یه خواب که سهم دارم از شما." نمی توانم ادامه دهم و می زنم زیر گریه. باز هم پناه می بریم به اغوش هم. و صدای بلند گریه ها باز هم پای پرستارها و افراد بیرون اتاق را به اتاق باز می کند.

خیابانهای برزخی شهر دورم را احاطه کرده بودند و من باید بین این همه ادمی که نه می دانند که چه حالی دارم و نه برایشان مهم است مسیرم را طی کنم. گوشی را از جیب خارج می کنم و تلاش می کنم وصیت اخر را بجا بیاورم. داستان کمرد تمام نمی شود برای من. داستان نبوده که تمام شود. ولی باید کششی هم باشد. باید آن سمت این خواستن یک گیرنده و خواهنده ای هم باشد. وقتی نمی شود دل کسی که دلش شکسته را التیام داد، بهتر نیست افسار کار را سپرد به زمان؟ من یک لحظه هم آن مثلن داستان را فراموش نکرده ام و نمی خواهم بکنم. من یکی خوب می دانم برای همیشه پایه ام.

گوشی را برمیگردانم و باز بین مردمی که سرگرم زندگی اند دنبال خاطراتت را پی میگرم و اشک می ریزم.

تمام این سالهای با و بدون تو را اشک می ریزم. تمام آن کمرد لعنتی را اشک می ریزم. تمام آن نبودنهای عزیزانم را اشک می ریزم. 

   + چوپان - ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٧

حواستو جمع کن

به نام خدا

- آن موقع ها که ساکن گرمسار بودیم و از جاده فیروزکوه می رفتیم شمال، پیرمرد بانمکی نزدیک نمرود کنار جاده بساط می کرد و ما آلو بخارا و لواشکمان را از او می خریدیم. لحجه محلی غلیظی داشت و مادر صدایش می کرد دایی. چند سال بعد دیگر نبود و ما هنوز هم که از آنجا رد می شویم با یادآوری پدر، فاتحه ای برایش می خوانیم. و من مثل عزیزی از عزیزان خودم دلتنگش می شوم و دلم بابت این همه سالی که گذشت می گیرد.

- امشب هم آسمان دلم گرفته و بدجوری هوای مزرعه کردم. راستی این هم تصویر همان مزرعه عزیز. فقط نمی دانم چرا تصویر خلیج گرگان با آن همه زیبایی اینجا اصلن معلوم نیست. ولی انتهای افق شمالی، دریای خزر، آبی و آسمانی نشسته و دلت نمی آید یک لحظه لیوان چای عصرگاهی ات را زمین بگذاری و این منظره بی نظیر را از دست بدهی.

 

- چند روز قبل فرصتی شد تا انتهای سوهانک برویم. تا جایی که رسیدیم به پارک اخر مسیر تهران مثل آسمانی پرستاره اما زیر پایمان بود. امشب دلم می خواهد تا آنجا بروم و خودم را مهمان یک آتش پرنور کنم و به شیوه اجدادی که تازه سحر آتش را درک کرده اند از آن منظره یکتای شهر و سحر آتش لذت ببرم. و البته آهنگ زیبای آتش در نیستان هم کمک فراوانی به این میهمانی ام می کند.

- شدیدا نیاز دارم به یک مسول دفتر که کارهای بازرگانی را هندل و هماهنگ کند. مشکل اینجاست که مردم انگار از کار سیر شده اند. همه یا تازه کارند، یا بی زبان و یا انقدر عجول و هول که می خواهند با حقوق همین ماه ماشین و پیش پرداخت ویلایشان را در بیاورند.

- دیگر باید با اینهمه جمله فیک و نادرست از کوروش و زرتشت و شخصیتهای دیگر کنار بیایم. انقدر که یک جملخ را گاها از زبان چند نفر نقل می کنند. چند روز قبل یک نفر حکایتی از کوروش برایم فرستاد که حتی عبارت عربی منتسب به اصل داستان هم از آن حذف نشده بود!!!!!!!!! مثل اینکه بفرمایند قال کوروش علیه المزدا، النظافته من الاهورا!!!!!!!!

- خواسته هایی که این روزها از من می شود را لیست کرده ام. کار، پول دستی، رمز وای فای محل کار، برنامه ریزی برای مسافرت، بلیط بازی استقلال ان هم وی آی پی، ماشین و ... اما در راس همه اینها یک مورد قرار گرفته، یافتن همسری مناسب برای فلانی و بهمانی. و اما شرایط. اگر متقاضی شوهر بخواهد:

متدین نظیر امیر مومنان ع، روشنفکر نظیر فروید، قدرتمند مثل گوریل، آبرومند مثل پوریای ولی، بخشنده مثل حاتم، زیبا چون یوسف نبی، ورزشکار نظیر بهداد سلیمی، اصیل مثل اسب ترکمن، متمول مثل بابک ز، خوش بیان مثل احسان عل..، و عاشق پیشه مثل شوهر همون دختره فلجه که تو ماه عسل بوووووود...

 اگر متقاضی زن بخواهد:

عفیف چون مریم مقدس، خوش اندام چون مادر چوبین - ندیدینش وگرنه حرفمو تایید می کردین- تک دختر مثل پرنسس فیونا، پسرزا، کم حرف- ببین چقدر خره که همچین ارزویی داره- روشنفکر مثل بانوان سرزمین سین سیتی -لاس وگاس- و ....

انصافا چقدر قیمت گاو و گوسفند بی دلیل رفته بالا؟ نخند. فکر کردی شوخی می کنم. طرف یکی از بهترین خانمها رو چند روز قبل رد کرده میگه فوق دیپلم داره!!!! الاغ مدرک ندیده. 

   + چوپان - ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱