بازآ

به نام خدا

چند روز پیش که کانالها را عوض می کردم، رسیدم به شبکه ای که کارتون عروسکی مورد علاقه ام را پخش می کرد. اسمش را نمی دانم اما ماجراهای پنگوئنی است که همراه فک، پدر و مادرش و بعدها خواهر کوچکش ماجراهایی دارد و خلاصه جذاب بود برای آن سالها. مشغول تماشا بودم که یاد محمد حسین افتادم. همان دوستی که در پست "تکیه" از او یاد کردم و به رحمت خدا رفته. و خاطره آن روز که روی تپه روستای محل زندگی اش ادای این پنگوئن را در می آوردیم و با کودکی محض از خنده ریسه می رفتیم، مثل روز برایم روشن شد. آنقدر گریه کردم که توجه همه جلب شد. برای همراهان عجیب بود که کسی با دیدن چنین برنامه ای اینطور گریه کند. چه کسی می داند دنیای بیرون و درون افراد دو پوسته جدا دارند. دو جریان متفاوت و بی ارتباط.

چشمهایم را پاک کردم و باز هم به صدای خنده دار محمدحسین خندیدم. صدای معصومی که سالها بعد، زیر یوق اوهام دنیای مدرن، تغییر کرد و کلفت شد و خاموش شد.

-          ببخشید که نارفیقی کردم و نبودم. گاهی شرایط اینگونه می شود. شما که بهتر می دانید. اما من بعد انشاالله که به روال و سیاق قبل بازگردم و صدای تلق تولوق کیبوردم را میهمان چشمان دوستانه تان کنم. البته سرعت کم اینترنت هم مانع از ارسال ژیام به دوستان شد. باز هم عرض معذرت.

   + بی نوا و چوپان - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦

بره

به نام خدا

مرتضی، همراه بره ای 3،4 ماهه آمد و رو به سهراب گفت: اینو یه چند روزی نگه دار واسه من.

من از چند متر آن طرف تر حرفهایشان را می شنیدم و مشغول کومه تابستانه خودم بودم. زمین اینجا ارزان است و آن چند صد متر ناقابل را با پول توی جیب هم می شد خرید و تحجیر کرد و حصاری از بوته ها برایش درست کرد. حین کار، دره آرام آرام پر می شد از مه و انگار دریایی بود خروشان و سفید.

سهراب، بره را کشان کشان آورد و گفت: بیا، یه چند روزی سرگرمی.

گفتم: سهراب جان این زبون بسته مراقبت می خواد، منم که دستم بنده. چوپان تویی، منو سننه؟

می خندید و می رفت. بره را بستم به درخت توتِ نزدیک کومه. زبان بسته کمی که گذشت اخت شد و از سر و صدا کردن دست کشید. گاهی می چرید و گاهی می نشست.

دو سه روز بعد کومه کامل شده بود، عصر بود ورفتم و سهراب را صدا زدم.

- بیا عمو، بیا چای آماده است.

بره، مثل سایه دنبالم می دوید و عادت کرده بودیم به هم. دست بردم و دو سه شاخه از درخت توت برایش جدا کردم. می لمباند و صدای ترد برگها را در می آورد. با نوک انگشت پیشانی اش را خاراندم. سر بلند کرد و "بعی" از روی معرفت گفت. سهراب آمد و گفت: داش رضا، مرتضی فردا میاد سراغ بره اش.

گفتم: بهش بگو اینم ور میدارم. طفلی از کنارم جم نمی خوره. عادت کرده. من که بابا نشدم، بذا لا اقل ننه این بشم.

خندید و گفت: دو روز دیگه اینجا بمونی من و مرتضی رو هم میخریا. نمیخوای ننه من بشی؟

فردا آفتاب نزده راه افتادم سمت شهر. یکی دو کار کوچک و یک ساعتی کافی نت و بعد هم راه ده را پیش گرفتم. از حیاط سهراب گذشتم و رفتم سمت کومه. سهراب و مرتضی زیر درخت توت ایستاده بودند و مرتضی مشغول چیزی آویزان درخت بود. مرا که دیدند سهراب داد زد: داش رضا بیا مرتضی بره رو واست قربونی کرده. میگه یه قوچ تپل جاش واست میاره.

آمدم نزدیک تر. بره با شکمی پاره آویزان درخت توت بود. آمدم و روی پلکان چوبی کومه نشستم. دلم می خواست های های گریه کنم.

   + بی نوا و چوپان - ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

زحله

بسمه تعالی

زمستان کم کم خودش را نزدیک تر می کرد. اگرچه ردپایش را از یک ماه قبل دیده بودیم اما حالا با ورود ماه دی، برگه های تقویم هم، آمدنش را رسمی تر می نمودند. چند روزی بود که بهزاد به حالت قهر معدن را ترک کرده بود و حالا من و سگ، تنها شبهای بی برق معدن را طی می کردیم. شبی دو لیتر بنزین، معادل 2 ساعت برق نصفه نیمه ای بود که تلویزیون قدیمی و نهایتا دو چراغ را روشن می کرد. معدن را برای دوستان قدیمی تر توصیف کرده ام. مکانی در 12 کیلومتری قزوین، با حداقل نیم ساعت راه با اولین سکونت گاه بشر.البته بهتر است بدانید که ورودی روستای نزدیک – روستای زیبای باراجین- هم قبرستان بسیار بزرگی بود که خوشبختانه ترسی از ان نداشتم. آن شب سرد زمستان، تازه موتور را روشن کرده بودم و طبق تجربه می دانستم شبهای چهار شنبه (سال 1385) فیلمهای زیبای شبکه چهار راس ساعت 8 و سی دقیقه پخش می شوند. فیلم آن شب اگر اشتباه نگویم " بیگانه " بود با بازی مل گیبسون. چند دقیقه ای از ابتدای فیلم گذشته بود و همان دقایق اولی که می دیدمش، سخت به دلم نشست. سریع دویدم و زنجیر سگ را به نرده های پنجره بستم و برگشتم به اتاق استقراری خودم. از اتاق هم بگویم که مساحتی داشت به اندازه 9 متر نهایتا، و سه پنجره به سمت شمال، غرب و جنوب و یک در آهنی رو به شرق. یک اجاق دو شعله، بخاری نفتی قدیمی، تخت دو طبقه، یک جالباسی، موکت و چند تکه ظرف هم تمامی امکانات پرخاطره ترین اقامتگاه 31 سال زندگی ام را تشکیل می دادند. فیلم، کمی دلهره آور بود و میانه های داستان با خودم گفتم : بهتر نیست اینگونه فیلمها را در این وضعیت و با این شرایط نبینم. شبهای اول برای غلبه بر ترس یکه و تنها با چراغی در دست مثل روحی سرگردان تپه ها و کوه را می پیمودم که عادت کنم و کمتر بترسم و البته از روی ناچاری هم که شده دیگر نمی ترسیدم یا لا اقل کمتر ترس به سراغم می آمد. اما عقل حکم می کرد که با توجه به مسولیت خطرناکی که داشتم، با دیدن فیلمهای ترسناک و دلهره آور ترسم را بیشتر تحریک نکنم. اما علاقه و حس کنجکاوی نهیبی زد و دیدن ادامه فیلم را ترجیح دادم. فیلم کم کم به نقطه اوج، آنجا که موجود فضایی در اتاق گرفتار شده بود رسید - تا آن لحظه حتی یک صحنه هم از آن موجود نشان نداده بودند و همین فضای وهم آلود بیشتری ایجاد کرده بود- که ناگهان حفاظ فولادی پنجره همراه با پارس دیوانه وار سگ از جا کنده شد و ....

نمی دانم چقدر طول کشید، چند ثانیه کوتاه؟ چند دهم یا صدم ثانیه شاید، که از حالت ترس و وحشت بی نهایت با حرکتی آنی به سمت کلاشنیکف پریدم و روی رگبار مسلح اش کردم و پا برهنه رو به جایی که سگ زمین و زمان را روی سرش گذاشته بود  ایستادم و فریاد می زدم ایییییییییییییییییییییییییییییییییست، ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییست.

صدای فریادم آنقدر بلند و جان دوستانه بود که سگ هم دست از پارس کردن برداشت و خیره خیره نگاهم می کرد. یک آن احساس کردم جز صدای تلویزیون، هیچ صدایی شنیده نمی شود. چراغ قوه را محکم چسبانده بودم زیر نقاب اسلحه و اطراف را هراسان نگاه می کردم. هر آن منتظر حمله هیولایی عظیم و آسمانی بودم. تا اینکه آن دورتر روباه ماده ای را دیدم همراه چند توله که چشمانشان برق می زد و دائم جایشان را عوض می کردند. سگ نرده آهنین بر گردن، ناله کنان برگشت و با حالتی ملتمسانه زیر پنجره نشست.

وقتی برمی گشتم به اتاق، تقریبا همه خانواده مل گیبسون را از زیر تیغ زبان، گذرانده بودم.

   + بی نوا و چوپان - ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٩

عاشق کهن

بسمه تعالی

این هم بیاد سالهای جوانتری و شیدایی. وقتی صدای مهیب رعد هم با وجود تو انگار عاشقانه است.

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

 چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

بسان سبز پریشان سرگذشت شبم

 نیامدی که مهتاب این چمن باشی

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات

 که بر مراد دل بی قرار من باشی

تو را به آینه داران چه التفات بود

چنین که شیفته حسن خویشتن باشی

 دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

 وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

 تو را نصیب همین بس که کوه کن باشی

خموش سایه که فریاد بلبل از خامیست

 چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی

با خود می گفتم اگر طالب شیرینی، باید منزلت خسروی کسب کنی. اگر چه بازنده این راه، به سربلندی و جاودانگی فرهاد کوه کن است.

شکست نخوردم. بلکه بارها صدای شکستنم را شنیدم. سکوت آن روزها اگر چه تنها چاره بود، اما راهی ساخت از شکستهای دمادم برای سربلندی. امروز این چند گام مطمئن، سر بر آورده از آن حاصل سوخته بود. شکر که صدای شکستنم را پنهان و صدای پیروزی ام را آشکار کردی.

   + بی نوا و چوپان - ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٥

تصمیم کبری

بسمه تعالی

کاش می شد همه چیز را روی تخته ریخت. روی دایره و همه را آگاه کرد. بله می دانم این از آن "ای کاش" های خطرناک است. اما لااقل معلوم می شد چقدر تفاوت است بین دیده ها و شنیده ها، با حقیقت موضوع.

دیشب کسی که مدتها از او به عنوان دوستی محترم یاد می کردم، چنان حرفها و کلمه های تکان دهنده ای در حقم روا داشت که استخوانهای تنم لرزید. پیش خودم می گویم اگر حرفهایش درست باشد -که نیست و این نوع قضاوت را سالهاست به خود آموخته ام، همیشه احتمال درست بودن بدترین قضاوتها را در حقت، به دیگران بده شاید که عمق سیاهی مانع از دیدنت شده باشد- چه سخت مجازاتی در انتظارم نشسته. چه بد انسانی هستم من. کاش زاده نمی شدم.

و از آن بدتر، اگر این تا چند ساعت پیش رفیق، قضاوت اشتباهی کرده، باز ببین چه کاخ بلندی فرو می ریزد. اینهمه راز و از خود گفتن. این همه حرمت و تکریم کردن. آن همه خط و خال زیبای دوست. آن همه مثلا علم و دانش ناکارآمد مانده. این انتخاب تا این حد غلط در یافتن دوست.

چقدر حال و روزم بد است این روزها. ترجیح می دادم حالت اول درست بود تا حالت دوم. اما من که خودم را می شناسم. نه امام زاده ام و نه دژخیمی تا این حد.

در دعای پس از نماز ظهر آمده" اللهم انی اعوذبک من صلاة یا یرفع و من علم لا ینفع"

یا نماز من بی ثمر بوده، یا علم دوست. پناه بر تو ای صاحب حق و حقیقت.

   + بی نوا و چوپان - ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳

من نه منم

بسمه تعالی

بیست، بیست و یک سال بیشتر نداشتم که کارتن جالب شرک را دیدم. برایم پرداختن به زندگی یک غول و خری که دائم حرف می زند جالب بود. پرداختن به داستانی شبیه متلها و داستانهای عامیانه قرون وسطایی اما با رویکردی نو و داستانی خلاقانه. اما عامل کشش و بهتر بگویم، عامل تحریک فکر در آن چیزی بود که پیشتر در نقد awakanings  به آن اشاره کرده بودم.

شرک، یا شبیه آن در هوشیارشدگان، افرادی بودند که زندگی راحتی داشتند در عالم خود، اما اتفاق و حادثه ای، اینان را برای مدتی کوتاه از محیط وابسته به آن، محیطی که حاضر و یا قادر به ترک و تغییرش نبودند خارج می کند. تلاش بی وقفه شرک برای بازگشت به مردابش، اما نتیجه ای معکوس دارد برای او. او که در مسیر علی رغم خوی وحشی و شخصیت مستحکم قائم به ذاتش، دل به دختری زیبا رو بسته، حالا دیگر تاب ایستادن و تحمل آنجا که مدینه فاضله و آرمان شهرش بود ندارد. او برکشت، اما بی " دل ". و این بود که همه داشته هایش را به برای داشتن پرنسس فیونا ترک می کند. به از اینجا به بعد داستان کاری ندارم. داستانی است متداول ایضا. اما تا اینجایش برای من بیست ساله و تازه خاطرخواه شده، درسی داشت بزرگ. که اگر روزی، جایی، دل سپردی، بدان که قادر به بازگشت به روزگار عادی گذشته نخواهی بود.

همیشه می ترسیدم از این اتفاق. از اینکه جای زخم نگاهی دلربا، برای همیشه روی دل کم طاقتم بماند.

بماند و آن وقت هیچ مرداب تنهایی، هیچ خلوت دنجی حتی نتواند مرا در خود آرام کند.

اینکه امروز تبدیل شده ام به آدمی روزمزد و ترسو، به کسی که می ترسد از خود بودن و پناه برده به مشتی خاطره پر زور، راز این تن دادن همین است. این که اگر جایی دلم را جا گذاشتم، آن دل، دل چوپانی باشد ساده دل، نه من اصلی.

دیوانه ام و تو تهمت مست نزن، از کار گذشته، بر دلم بست نزن

ای عابر بیخیال از دور ببین، لطفا به دل شکسته ام دست نزن

امیدوارم جواب سوال دوست خوبم در این پست مستتر شده باشد.

   + بی نوا و چوپان - ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢

بالهای سوخته ایکاروس

" با موم بالهایی شبیه بال پرندگان ساخت و با آن به آسمان پرواز کرد. آنقدر به خورشید نزدیک شد که مومها آب شد و به زمین سقوط کرد"

خوب یادم می آید وقتی توی کلاس علوم سال سوم راهنمایی این خاطره را بازگو کردم، آقا معلم ریشش را خاراند و با نیشخندی گفت:" شاید شام زیاد خورده بودی؟!" و کلاس منفجر شد.

کم کم داستان بودن این خاطره باورم می شد که در جمعی خانوادگی دوباره خاطره را بازگو کردم. در کمال تعجب، غیر از عمو و خواهرم، زن عمو که آن سالها میهمان شمالی ها بود هم عین همین صحنه را دیده بود. و از شاهدان دیگری هم نام برد که معتمدین آن محل بودند. جالبتر اینکه می گفت آنجا هم این پدیده عجیب، به روسها نسبت داده می شد.

تئوری ها و تمسخرهای رد کننده، اینبار جایشان را به اطمینانی داد که در آن درسی از گذشته داشت " از هر تجربه ای با دیگران حرف نزن"

سال 1381 بود که با بچه های انجمن نجوم هم اتاق شدم. بر عکس بقیه از فیزیک متنفر بودم و علاقمند به تاریخ و باستانشناسی. کتابی تاریخی به دستم رسیده بود و در آن به تاثیر پدیده ای شبیه – تاکید می کنم شبیه- طلوع خورشیدی دیگر در آسمان اشاره کرده بود بر جنگی معروف و سرنوشت ساز. زیرنویس کتاب هم احتمالی مطرح کرده بود مبنی بر اینکه " این خورشید کذایی، یحتمل همان سیارک ایکاروس بوده که در دهه 60 و 80 میلادی طلوع کرده" . مقابل چشمان حیرت زده فیزیکدانان اتاق، کتابهای نجوم را روبرویم ردیف کردم و شروع کردم به کنکاش فهرست اعلام انتهای کتابها. و عاقبت گمشده ام را با اشتیاقی فیثاغورثی یافتم. ایکاروس، سیارکی که هر 16،17 سال یکبار از نزدیک زمین می گذرد و تاثیراتی بر اقلیم زمین به صورت مقطعی و گذرا ایجاد می کند.

آن روزها کشور درگیر جنگ بود و ارتباطات هرگز امکاناتی شبیه امروز را به خود ندیده بود. عجیب نیست که پدیده ای با اینهمه شگفتی و کمیاب، از نظر آنهمه آدم درگیر آن روزها، دور مانده باشد. باید منتظر بود تا اگر بخت همراه شد و ایران در سمت طلوع مجدد ایکاروس قرار گرفت، اینبار بجای ترس، با شوقی کودکانه از پشت پنجره، آن را به تماشا بنشینیم.

   + بی نوا و چوپان - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩

آفتاب شب

بسمه تعالی

خیلی وقت نبود که دوچرخه خریده بودم. پدر، دو چرخ کوچک نگه دارنده به چرخ عقب وصل کرده بود و با چهار چرخ می راندم. برای من 4،5 ساله آنقدر بزرگ بود که به زور سوار دوچرخه می شدم.

آن سالها ساکن شهر کوچکی بودیم در حاشیه شمالی دشت کویر. آن شب، تازه تاریکی شبهای قشنگ تابستان کویر شروع شده بود که عمو آمد و گفت شام، منزل پسر خاله دعوتیم.هیچکداممان اهل آن شهر نیستیم اما شرایط به نحوی بود که همه با هم ساکن آنجا شده بودیم.

پسر خاله دیگرم که تازه از جبهه برگشته بود و چند روزی میهمانمان شده بود مرا سوار دوچرخه کرد و همراه عمو و خواهرم راه افتادیم سمت منزل پسر خاله بزرگتر. تازه از در خانه خارج شده بودیم که آرام آرام از پشت کوه انگار ماه طلوع می کرد. زیاد نرفته بودیم که پسر خاله گفت ماه چرا اینقدر بزرگ شده؟ همه، در حالی که بزرگترینمان 18 سال بیشتر نداشت ایستادیم و به ماهی که چند برابر اندازه یک خورشید شده بود، متعجب و لرزان از ترس خیره شدیم. منظره پر هیبت ماه مرا آنقدر ترسانده بود که زدم زیر گزیه. پسر خاله و عمو تحلیلهای الکی و آبکی خود را می کردند. یکیشان می گفت این ماهواره است!!!؟؟؟ آن یکی می گفت بمب اتم شوروی است. خاصه اینکه ماه عجیب از سمت شمال طلوع کرده بود.

تا برسیم به منزل پسر خاله، بیشتر ماه دوباره پشت کوه پنهان شده بود و به آرامی محو شد.

سالها بعد، از بس که در جواب چرایی و چگونگی این پدیده مسخره شده بودم، بنا را بر این گذاشتم که لابد تصورات کودکانه و خاطره ای اغراق شده است. تا اینکه 16،17 سال بعد ....

پی نویس1: هیچوقت حتی به محال ترین تصورات نخند، که خنده تو خود محال ترین پدیده است.

پی نویس 2: در این مجموعه نوشتاری، کسی کشته یا مرده یا داغون نخواهد شد. قابل توجه شیرازی های عزیز.

   + بی نوا و چوپان - ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٧

زندگی جاری ست

 

بسمه تعالی

شلوار بی کمربندش را بالا تر کشید و راه افتاد طرف سیما و دو دوست سانتی مانتالش. پیراهن کرمی اطو نخورده رنگ و رو رفته اش، از پشت شلوارش بیرون زده بود. از پسش بر نیامدم. بالاخره کارش را کرد. سیما تکیه داده بود به دیوار و مدام آدامسش را پف می کرد و کلاسورش را توی بغل گرفته بود. کنار دستش مریم و ساحل ایستاده بودند و مثل کامپیوتر آمار پسران خوشتیپ تر دانشکده را رد و بدل می کردند. می دیدم که تا رحمان، دانشجوی حقوق و والیبالیست دانشگاه را دیدند، وقتی آن یل بلند بالا و محجوب تبریزی از روبرویشان گذشت، مریم ابروها را بالا انداخت و چرخید سمت آن دو نفر دیگر  و گفت:"دیدینش". مثل رادیو حرف می زد و کلمه پشت کلمه از لوله دهانش شلیک می شد.

گفته بودم:"عزیز من، اینا با تو کلی فرق دارن. این جور دخترا فقط قشنگن. از تو بعیده بری طرف سیما. فکر کن یه دختر خشگلی رو تو تلویزیون دیدی. ندید بگیرش. این همه دختر، چرا سیما؟"

می گفت زندگی اش عوض شده از وقتی این دختر را دیده. اما واقعیت این بود که بین مجید روستایی و سیمای شهر نشین، تفاوتها بدجور توی ذوق می زدند و ته ماجرا از همین جا هم معلوم بود.

مجید که رسید به جمع سیما و دوستان، قلبم داشت از سینه کنده می شد. طاقت دیدن تحقیر آدم مظلومی مثل مجید را نداشتم. برگه تسویه دانشگاه را از میان صفحات کتاب بیرون کشیدم و رفتم سمت اداره رفاه دانشجویی تا آخرین امضا را هم پای برگه بنشانم.

بعد از آن روز دیگر نه مجید را دیدم و نه دوست مشترکی که حال و احوالش را از او جویا شوم. اما خاطره آن روز انگار ناخن به شیشه اعصابم می کشید و آرزو می کردم کاش به پایش می افتادم تا شخصیتش را به پای چنین دختری نریزد.

دیروز که که پشت میز فروشگاه مشغول فاکتورهای خودم بودم صدای آشنای کسی را شنیدم که با دخترکی 4،5 ساله حرف می زد. سر بلند کردم. مجید بی آنکه مرا دیده باشد سرگرم دختر بچه ای بود به شیرینی عسل. با موهای خرمایی بافته شده تا کمر و صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود و لبریز از شیطنتهای کودکانه. همراه مجید و دختر عروسکش، زنی ناشناس ایستاده بود.

   + بی نوا و چوپان - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٤

کرس یعنی آغل

به نام خدا

چهار روز بی آنکه لبخند روی لبهای سهراب بنشیند گذشت. وقتی رسیدیم به ییلاق، وقتی رمه شتابان پا به درون "کرس" گذاشت، سهراب رو به قله بلند شاه دژ زانو زد و شانه های مردانه اش شروع به لرزیدن کرد. صدای هق هق چوپان جوان، مثل صدای فریاد می پیچید توی کوهستان. کم کم همسایه ها جمع شدند و آشوبی مثل محشر کبری برپا شد. ولی، پیر مرد و بزرگ ده، پدرخوانده چندین و چند خانواده، حالا با لبخندی محو رو به رویم ایستاده بود و می گفت" اینجا هنوز هیچ چوپانی نمرده. مگر پدرم یا پدر بزرگم که میان همین کوه و دره ها خاک شده اند از یاد مردم رفته اند. ما عادت نکرده ایم به مردن. یا به فراموش کردن. اصلا این مردم اهل نمک نشناسی و فراموشی نیستند. برای همین، محرم هر سال، تکیه جدمان سید بزرگ، از مردم موج می زند. از مردمی که اگر سالهاست پای به شهرهای دور دست گذاشته اند، اصالتشان را از یاد نبرده اند. اگر اسمشان را از ولی و علی به سهراب و شهرام برگردانده اند، اما دستشان هنوز توی کاسه آقاشان امام حسین(ع) است. " می شد صدای گریه ولی را هم شنید شاید. شاید اگر کسی بودم از جنس خالص آن ده، نه فقط صدای ولی، صدای یک یک چوپانهای دفن شده در آن کوههای بلند را هم می شد شنید.

با نوک انگشت اشک را پاک کردم و خیره شدم به شاه دژ. پیرمردی با موهای سفید برفی، ایستاده در میان البرز بلند و با شکوه. صدای مردی از میان جمع تسلی گویان به آوازی بلند شد:

" نرگیس جاری رم انده سر نزندی    تیر هاکرده کوتری ره پر نزندی"

" ته ماه تتی سویی، آرزویی    دل پرچین کرسّ سر نزندی"

-          به دشت گل نرگس سر نمی زنی، کبوتر تیر خورده ای را پرواز نمی دهی، تو نور گل ماهی، آرزویی، به آغل دلی سر نمی زنی.

   + بی نوا و چوپان - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۱