تنهاتر از همیشه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٥:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٠

لبه کوله

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٦

پول خون

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٩

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٧

هردو، نه یکی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٧

باز محرم رسید

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱۳

سوت و کور

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٤

مضرات عدم استفاده از کاندوم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٧

شیخ ما می گفت

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٧

به نام حضرت دوست

   + چوپان - ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٧

 

به نام خدا

همه چیز برای نوشتن هست الا حوصله.

شکر خدا که زندگی جاریست.

   + چوپان - ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥

آغوشی برای بره ها

به نام دوست

سخت محتاج لحظه هایی هستم که جهان با همه فراخناکی اش، تنگ می شود و می بینی این همه دوست و عزیز و فامیل، نه این که نخواهند، اما به کار نمی آیند. می شوی یک کودک تک و تنها، و فقط دستان مادرانه خداست که می شود پناهگاه و قرارگاه دلی که از همه بریده.

عاشق این لحظه ها هستم. کاش همیشه خودم را اینطور ببینم. پیچیده شده در چنبره دنیای بی فایده و پناه برده به آغوش خدایی که از رگ گردن و از مادر نزدیک تر و مهربان تر است.

خدایا مرا بپذیر. و کمک کن همیشه از بنده ی فانی و ناتوان، ناامید و در عوض بسوی تو در تکاپو باشم.

   + چوپان - ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦

دستی که دریغ می شود

به نام خدا

- صبح چهارشنبه ذوالفقار، دوست و همکار هندی - ایرانی ام که تا سال قبل با هم بودیم، برایم پیامی تصویری توی تلگرام گذاشت. تصویر را باز نکرده حدس زدم اعلامیه فوت یا تسلیت است. به دلم بد افتاد اما چون آدم شوخی ست یک درصد حدس دیگری زدم. راستش را بخواهید ترجیح می دادم حدس یک درصدی ام درست باشد. 

عکس با کلی کلنجار باز شد. نوشته بود دوست و همکار قدیمی، علیرضا فوت شده!!!  تلفن را برداشتم و شماره شرکت قبلی را گرفتم. حسابدار مرگ علیرضا را تایید کرد. طبیعتا ناراحت شدم و با خودم گفتم این هم یک مرگ غافلگیر کننده دیگر. 

اما هر چه که می گذشت حجم اندوهم بیشتر می شد. ما نه دوست صمیمی بودیم و نه وابستگی خاصی بینمان بود. دو همکار که البته مدت سه سال با هم بودیم و ارتباط کاری بسیار زیادی داشتیم. اما انگار داستان او هر لحظه متفاوت تر می شد. 

هر لحظه که می گذشت خاطره ها و حرفهایش بیشتر به یادم می آمد. اینکه چقدر تو سری خور بود و بلا به جان می خرید. اینکه با هر ترتیبی و با هر شرایطی با کار کنار می آمد و لنگ نمی ماندی. علیرضا یک آدم گیج و بی خیال بود. یک آدم ساده و مشتی. اگر روزی کوچکترین غفلتی می کردی یک جای کار سوتی می داد و بعد طبق معمول باید حتمن تشری می زدی و معطل می شدی تا کارش را به انتها برساند. 

هروقت قراری تنظیم می کردم حتمن آن روز علیرضا یک تاخیر اساسی می داشت. اگر روزی از روزها تندی نمی دید کارش پیش نمی رفت. عادت کرده بود به تو سری خوردن. هرچه می گفتی باز راه خودش را می رفت. هر ماه یکی دو باری دنگش می شد که بیاید و مشاوره ای بگیرد که دگرگون شود و باز تا دوساعت بعد میدیدی سوتی بزرگی داده و باید دو دستی بزنی توی سرت. دست پاک بود و چون به کار آشنایی هایی داشت ماندگار شده بود. جالب اینکه همه ما، از کوچک تا بزرگ شرکت گامهای اول کارمان را با او برداشتیم و حق معلمی هم داشت. اما کمتر از یک هفته همان آدم سوارش می شد و علیرضا می شد زیر دست.

پنج شنبه توی راه بهشت زهرا ذوالفقار و بقیه شروع کردند به تعریف داستانهای این یک ماه. اینکه حدود یک ماهی بود که گوشه گیر شده بود و نه حرف می زد و نه واکنشی داشت به اطراف. اینکه دایم استرس داشت و می گفت اگر نتوانم فاکتورها را پخش کنم چه می شود؟ آدمی که روزی چندبار بلا سرمان می آورد!!! اینطور استرس داشت. دو سه روز آخر یک بار قبل از ظهر بار را بر می گرداند و می گوید استرس دارم و نمی توانم کار کنم. برایش صبحانه می گیرند و کلی با او صحبت می کنند. حرفی نمی زند. یک روز صبح که زود رسیده بود ذوالفقار یک ساعتی با او صحبت می کند و می گوید اگر هر مشکلی داری بگو ان شاءالله حل می کنیم. چیزی نمی گوید. می گوید اگر مشکل مالی داری بگو؟ می گوید : "دیگه با پول هم حل نمیشه"

و این جمله می شود ویرانگرترین جمله بین او و ذوالفقاری که این روزها مثل اسفند روی آتش است و دایم حسرت می خورد. چه بوده که علیرضا فقط یک کلید از ان همه را عیان می کند." دیگر با پول هم حل نمی شود". 

سه شنبه صبح بین راه پشیمان می شود و زنگ می زند به ذوالفقار و می گوید نمی تواند بیاید سر کار. این مکالمه تلفنی را ذوالفقار ضبط کرد و برای من هم فرستاد. صدای علیرضا را بی دروغ روزی ده بار تلفنی می شنیدم. خیلی از روزها من از خواب بیدارش می کردم. بیخیال بود و خواب می ماند. اما هیچ وقت اینطور نبود. ده ها بار در حالت مریضی، عصبانیت، خوشحالی و ... با هم حرف زده بودیم.اما این بار هیچ نشان و رغبتی از زندگی در صدایش نبود. عین صدای یک محتضر. درست چند لحظه پیش از مرگ انگار. 

آن روز هم استراحت می کند. اما صبح فردا ساعت شش با ذوالفقار تماس می گیرند و می گویند دیگر روی این راننده ات حساب نکن. ایست قلبی کرده و تمام.

نه این نحوه مرگ را عجیب می دانم و نه قصد جور دیگر تعریف کردن داستانی عادی را دارم. فقط قصدم اشاره به یک " اما " ست. امیدوارم هم خدا و هم علیرضا مرا ببخشند. از نگاه من و خیلی های دیگر، علیرضا آدم بدبختی بود. درمانده و بی هدف. بی خیال. سرخورده و تو سری خورده. محکوم به شکست و بی اعتماد به نفس. عاشق خیال پردازی. دو سه دندان بیشتر نداشت. اگر نگاهش می کردی، همان صورت برای زار زدن کافی بود. برای غصه خوردن و امان از دل مادر گفتن کفایت می کرد. چه رسد به گفتن از دختر 5، 6 ساله ای که دیگر همین پدر را هم نخواهد داشت. شک ندارم خدا برای او خدایی رحیم تر و مهربانتر خواهد بود. نگران خیلی مسایل نیستم جز دست محبتی که دریغ می شود.

روزهای زیادی برایم از موهبت داشتن دخترکی در خانه می گفت. از روزی که برای واکسن زدن رفته بود و او بخاطر نگاه مظلوم دخترش اشک ریخته بود. از یواشکی نوشابه خوردنهای او و دخترش. از ان روزی که صحبت مشهد شد و می گفت هنوز توی این حدود 40 سال مشهد نرفته و اشک توی چشمهایش جمع شده بود. از هر شش ماه یک بار زنگ زدنهای شبانه ای که فارغ از کار، گاهی به سرش می زد و من علتش را نفهمیدم. از هزار و یک خل و چل بازیهایش و ... .

بنظرم برای منی که توی نخ آدمهای ساده و این شکلی ام، کفایت می کند که همین ها را بهانه کنم برای غمی بزرگ. آن هم برای یک غریبه که هر روزی می توانست و می تواند روز آخرش باشد. به هم چنین روز آخر ما. 

رک و راست بگویم، احساس می کنم راحت شدی علیرضا. این حرف را برای خیلیها نگفتم. و این را اصلن بد می دانم. اما برای تویی که تیزبازی و جلبی خیلی از امثال ما را نداشتی این رفتن تا حد زیادی راحتی ست. مثل مرگ یک کودک معصوم. 

خدایش بیامرزاد. خدا همه رفتگان شما و بنده را هم رحمت کند. آمین.

   + چوپان - ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۳

توهم های طفلکی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٧

تمام می شوم ولی ....

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱۱

لیست اشتباهی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢

عقب گرد

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸

جا مانده ام

به نام خدا

- داستان غمبار سربازان سرزمینم فاجعه است. من از نزدیک این فجایعی که تازه رخ نشان می دهد را دیده ام. 10 سال و نیم پیش مگر با ما چه کردند؟ با منوچهری که توی گشت کشته شد؟ با آن همه امید و ارزو مگر چه کردند؟

واقعیت تلخ جامعه ما بی مسولیتی ست. ما نه ضعف قانون داریم، نه ضعف منابع مالی و نه ضعف عمده دیگری غیر از مسولیت. کیمیایی که شاید بجز در خاورمیانه در بسیاری کشورهای راقیه به وفور یافت می شود. 

هر چه کنند و هر چه شود، دیگر برای آن پدر و مادر، پسر نمی شود.

- برای شما پیش آمده احساس کنید که خیلی بدبخت و قابل ترحم اید؟ برای من که زیاد پیش می آمد. روزهایی که حسی جز شکست و بدبختی و آرزوی تنهایی، فکر دیگری به ذهنم نمی رسید. مثل آن روزی که سر کلاس دوم ابتدایی، یکی از بچه ها بیسکویتی تعارفم کرد و من با شوقی کودکانه پذیرفتم. و بعد معلوم شد این بیسکویت را از کیف مصطفی، پسر لوس فلان مسوول برداشته و من با بغضی خفه کننده و نامرد، حتی نتوانستم بگویم که چطور آن بیسکویت شکسته لعنتی به دستم رسید. و سزای پسرک ترسوی آن روزها چند ضربه سوزناک و سرد شلنگ ناظم بود و گریه هایی که در سکوت می بارید. هنوز قرمزی چشمها تمام نشده، وقتی معلم آمد که مشقها را خط بزند، تازه فهمیدم که یک نصف صفحه عدد دو رقمی را ننوشتم و یاز گوش مالی و یکی دو تا تپوک بهانه ای شد برای نیم ساعت گریه مداوم. تازه من شاگرد اول کلاس بودم و تخفیف ویژه ای هم داشتم.

بدبختی وقتی بخواهد ببارد، بی پدر انگار اسهال می گیرد و سلسله وار زندگی را منقش می کند به رنگهای بدبوی تهوع آورش. توی راه برگشت وقتی با بقیه بچه ها می دویدیم، وسط لجنهایی که از چوب خالی شده بود سر خوردم و ... باقی راه طولانی تا منزل را با لباسی کثیف و بوگندو گریه کنان و زیر بار متلک بزرگ و کوچک طی کردم و خودم را به نزدیک خانه رساندم. و سخت ترین قسمت همه حوادث اینجا بود. اینکه از ترس بزرگ ترهایی که نمره 19 املایت را تا قبل از این بی تنبیه و سرزنش نمی گذاشتند، چگونه با این حال نزار پا بگذارم داخل. 

وقتی وارد شدم، آنقدر استنطاق شدم که تا مدتها حس یک محکوم به مرگ ابدی را داشته باشم. نه اینکه خانواده بدی داشته باشم. نه اینکه بد سرپرست باشم. آن روزها بیشتر خانواده ها رفتار بلد نبودند. بیشتر محبتها سرکوب می شد و بچه ها را به اصطلاح مرد بار می آوردند. برای سالها پدربزرگ را عامل این رفتارهای بی عاطفه می دانستم و هنوز ته مانده ای از این کینه را به دل دارم. اما چه کسی ست که نداند، مگر بزرگترهای او در کودکی با او چه کردند؟ این روزها اگر چه فدایت شوم و قربانت شوم مادر و پدر و خواهرها دایم آویزه گوشم است، اما کودک درونم هنوز دست و پا زخمی، دل شکسته کنجی ایستاده و می ترسد که استنطاق شود و باز بغضی بی وقت زبانش را بند بیاورد و او مثل بسیاری از شکستها که می شد پل پیروزی باشند، فقط احساس خفت و خواری کند. با آنکه همه اعتماد بنفسی زیاده در من می بینند اما قلبم گواهی می دهد که دلم به یک اخم ساده می لرزد و می شکند. ولی در عوض مرررررررد بار آمده ام. بسیاری از آدمهای اطرافم همین داستانها را به شکلهای مختلف داشته اند. حتمن دنیای درونشان پر است از این حرفها و قصه های دل ناچسب. من هم ناراضی نیستم. لااقل اینکه وسط این همه اتفاق مناسب برای داشتن حس بدبختی، من اما کمتر چنین حسی دارم و از قبل انگار مرا برای مصیبتی هر بار بزرگ تر آماده کرده اند. 

امان از آن بغض بی موقع.

- فیلمی می دیدم کمدی و با مضمون شیطنتهای دوران مجردی. در قسمتی از فیلم یکی از شخصیتها که دیشب بدمستی کرده بود متوجه می شود با دختری که بطرز مشکوکی هم زیبا بود ازدواج کرده. بعد از کمی جستجو دخترک را پیدا می کند و از روی کنجکاوی می پرسد شغلت چیست. و متوجه می شود او یک دختر روسپی، آن هم از نوع حرفه ای ست. داستان تا اینجا چیز خاصی هم نبود. اما بعد که با دخترک به تفاهم می رسند که آن ازدواج دیشبی فقط از روی بی عقلی و بد مستی بوده، غم عالم به دلم نشست. انگار این طاق آرزوهای من بود که فرو می ریخت. با آنکه جریان فیلم جدای از این اتفاق بود اما به شیوه سالهای نوجوانی به صرافت افتادم که ببینم سرنوشت این دو چه می شود. و ب آنکه این دو در آخر ظاهرا با هم قرار و مدارهایی گذاشتند، اما باز هم دلم غم داشت. برای دختری که بازی خورده بود. و برای زندگی مشترک یک شبه اش. و برای راه نجاتی که بسته می شد. و برای دل ساده چوپانی ام. که هنوز بزرگ نشده و مثل بچه ها دوست دارد همه داستانها به کیف خودش پیش بروند. شاید باورش سخت باشد، اما از آن زمان، ذهنم هر چند دقیقه یک بار، محزون دخترک می شود و این رنجم می دهد.

- این شبهای بی مثال و بلند مرتبه را درک نکرده ام. جز اینکه با دیدن سپیده روز بعد، حس و حال جا مانده از کاروان کربلا را داشته ام. جا مانده از فیضی عظیم و سرمایه ای بی پایان. من که عقل و تقوای مناسب این روزها و شبها را در خودم نمی بینم. اما باور کنید همین قدر درک می کنم که چیزی باارزش را انگار از میان دستهایم بیرون می کشند و من فقط نظاره می کنم.

پس دست به دامن شما می شوم و می گویم، مرا هم دریابید. لااقل این یک بار شاید چیزی در من بشکند.

   + چوپان - ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٦

فیش حقوقی یک الاغ

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٥