دستی که دریغ می شود

به نام خدا

- صبح چهارشنبه ذوالفقار، دوست و همکار هندی - ایرانی ام که تا سال قبل با هم بودیم، برایم پیامی تصویری توی تلگرام گذاشت. تصویر را باز نکرده حدس زدم اعلامیه فوت یا تسلیت است. به دلم بد افتاد اما چون آدم شوخی ست یک درصد حدس دیگری زدم. راستش را بخواهید ترجیح می دادم حدس یک درصدی ام درست باشد. 

عکس با کلی کلنجار باز شد. نوشته بود دوست و همکار قدیمی، علیرضا فوت شده!!!  تلفن را برداشتم و شماره شرکت قبلی را گرفتم. حسابدار مرگ علیرضا را تایید کرد. طبیعتا ناراحت شدم و با خودم گفتم این هم یک مرگ غافلگیر کننده دیگر. 

اما هر چه که می گذشت حجم اندوهم بیشتر می شد. ما نه دوست صمیمی بودیم و نه وابستگی خاصی بینمان بود. دو همکار که البته مدت سه سال با هم بودیم و ارتباط کاری بسیار زیادی داشتیم. اما انگار داستان او هر لحظه متفاوت تر می شد. 

هر لحظه که می گذشت خاطره ها و حرفهایش بیشتر به یادم می آمد. اینکه چقدر تو سری خور بود و بلا به جان می خرید. اینکه با هر ترتیبی و با هر شرایطی با کار کنار می آمد و لنگ نمی ماندی. علیرضا یک آدم گیج و بی خیال بود. یک آدم ساده و مشتی. اگر روزی کوچکترین غفلتی می کردی یک جای کار سوتی می داد و بعد طبق معمول باید حتمن تشری می زدی و معطل می شدی تا کارش را به انتها برساند. 

هروقت قراری تنظیم می کردم حتمن آن روز علیرضا یک تاخیر اساسی می داشت. اگر روزی از روزها تندی نمی دید کارش پیش نمی رفت. عادت کرده بود به تو سری خوردن. هرچه می گفتی باز راه خودش را می رفت. هر ماه یکی دو باری دنگش می شد که بیاید و مشاوره ای بگیرد که دگرگون شود و باز تا دوساعت بعد میدیدی سوتی بزرگی داده و باید دو دستی بزنی توی سرت. دست پاک بود و چون به کار آشنایی هایی داشت ماندگار شده بود. جالب اینکه همه ما، از کوچک تا بزرگ شرکت گامهای اول کارمان را با او برداشتیم و حق معلمی هم داشت. اما کمتر از یک هفته همان آدم سوارش می شد و علیرضا می شد زیر دست.

پنج شنبه توی راه بهشت زهرا ذوالفقار و بقیه شروع کردند به تعریف داستانهای این یک ماه. اینکه حدود یک ماهی بود که گوشه گیر شده بود و نه حرف می زد و نه واکنشی داشت به اطراف. اینکه دایم استرس داشت و می گفت اگر نتوانم فاکتورها را پخش کنم چه می شود؟ آدمی که روزی چندبار بلا سرمان می آورد!!! اینطور استرس داشت. دو سه روز آخر یک بار قبل از ظهر بار را بر می گرداند و می گوید استرس دارم و نمی توانم کار کنم. برایش صبحانه می گیرند و کلی با او صحبت می کنند. حرفی نمی زند. یک روز صبح که زود رسیده بود ذوالفقار یک ساعتی با او صحبت می کند و می گوید اگر هر مشکلی داری بگو ان شاءالله حل می کنیم. چیزی نمی گوید. می گوید اگر مشکل مالی داری بگو؟ می گوید : "دیگه با پول هم حل نمیشه"

و این جمله می شود ویرانگرترین جمله بین او و ذوالفقاری که این روزها مثل اسفند روی آتش است و دایم حسرت می خورد. چه بوده که علیرضا فقط یک کلید از ان همه را عیان می کند." دیگر با پول هم حل نمی شود". 

سه شنبه صبح بین راه پشیمان می شود و زنگ می زند به ذوالفقار و می گوید نمی تواند بیاید سر کار. این مکالمه تلفنی را ذوالفقار ضبط کرد و برای من هم فرستاد. صدای علیرضا را بی دروغ روزی ده بار تلفنی می شنیدم. خیلی از روزها من از خواب بیدارش می کردم. بیخیال بود و خواب می ماند. اما هیچ وقت اینطور نبود. ده ها بار در حالت مریضی، عصبانیت، خوشحالی و ... با هم حرف زده بودیم.اما این بار هیچ نشان و رغبتی از زندگی در صدایش نبود. عین صدای یک محتضر. درست چند لحظه پیش از مرگ انگار. 

آن روز هم استراحت می کند. اما صبح فردا ساعت شش با ذوالفقار تماس می گیرند و می گویند دیگر روی این راننده ات حساب نکن. ایست قلبی کرده و تمام.

نه این نحوه مرگ را عجیب می دانم و نه قصد جور دیگر تعریف کردن داستانی عادی را دارم. فقط قصدم اشاره به یک " اما " ست. امیدوارم هم خدا و هم علیرضا مرا ببخشند. از نگاه من و خیلی های دیگر، علیرضا آدم بدبختی بود. درمانده و بی هدف. بی خیال. سرخورده و تو سری خورده. محکوم به شکست و بی اعتماد به نفس. عاشق خیال پردازی. دو سه دندان بیشتر نداشت. اگر نگاهش می کردی، همان صورت برای زار زدن کافی بود. برای غصه خوردن و امان از دل مادر گفتن کفایت می کرد. چه رسد به گفتن از دختر 5، 6 ساله ای که دیگر همین پدر را هم نخواهد داشت. شک ندارم خدا برای او خدایی رحیم تر و مهربانتر خواهد بود. نگران خیلی مسایل نیستم جز دست محبتی که دریغ می شود.

روزهای زیادی برایم از موهبت داشتن دخترکی در خانه می گفت. از روزی که برای واکسن زدن رفته بود و او بخاطر نگاه مظلوم دخترش اشک ریخته بود. از یواشکی نوشابه خوردنهای او و دخترش. از ان روزی که صحبت مشهد شد و می گفت هنوز توی این حدود 40 سال مشهد نرفته و اشک توی چشمهایش جمع شده بود. از هر شش ماه یک بار زنگ زدنهای شبانه ای که فارغ از کار، گاهی به سرش می زد و من علتش را نفهمیدم. از هزار و یک خل و چل بازیهایش و ... .

بنظرم برای منی که توی نخ آدمهای ساده و این شکلی ام، کفایت می کند که همین ها را بهانه کنم برای غمی بزرگ. آن هم برای یک غریبه که هر روزی می توانست و می تواند روز آخرش باشد. به هم چنین روز آخر ما. 

رک و راست بگویم، احساس می کنم راحت شدی علیرضا. این حرف را برای خیلیها نگفتم. و این را اصلن بد می دانم. اما برای تویی که تیزبازی و جلبی خیلی از امثال ما را نداشتی این رفتن تا حد زیادی راحتی ست. مثل مرگ یک کودک معصوم. 

خدایش بیامرزاد. خدا همه رفتگان شما و بنده را هم رحمت کند. آمین.

   + چوپان - ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۳

توهم های طفلکی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٧

تمام می شوم ولی ....

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱۱

لیست اشتباهی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢

عقب گرد

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸

جا مانده ام

به نام خدا

- داستان غمبار سربازان سرزمینم فاجعه است. من از نزدیک این فجایعی که تازه رخ نشان می دهد را دیده ام. 10 سال و نیم پیش مگر با ما چه کردند؟ با منوچهری که توی گشت کشته شد؟ با آن همه امید و ارزو مگر چه کردند؟

واقعیت تلخ جامعه ما بی مسولیتی ست. ما نه ضعف قانون داریم، نه ضعف منابع مالی و نه ضعف عمده دیگری غیر از مسولیت. کیمیایی که شاید بجز در خاورمیانه در بسیاری کشورهای راقیه به وفور یافت می شود. 

هر چه کنند و هر چه شود، دیگر برای آن پدر و مادر، پسر نمی شود.

- برای شما پیش آمده احساس کنید که خیلی بدبخت و قابل ترحم اید؟ برای من که زیاد پیش می آمد. روزهایی که حسی جز شکست و بدبختی و آرزوی تنهایی، فکر دیگری به ذهنم نمی رسید. مثل آن روزی که سر کلاس دوم ابتدایی، یکی از بچه ها بیسکویتی تعارفم کرد و من با شوقی کودکانه پذیرفتم. و بعد معلوم شد این بیسکویت را از کیف مصطفی، پسر لوس فلان مسوول برداشته و من با بغضی خفه کننده و نامرد، حتی نتوانستم بگویم که چطور آن بیسکویت شکسته لعنتی به دستم رسید. و سزای پسرک ترسوی آن روزها چند ضربه سوزناک و سرد شلنگ ناظم بود و گریه هایی که در سکوت می بارید. هنوز قرمزی چشمها تمام نشده، وقتی معلم آمد که مشقها را خط بزند، تازه فهمیدم که یک نصف صفحه عدد دو رقمی را ننوشتم و یاز گوش مالی و یکی دو تا تپوک بهانه ای شد برای نیم ساعت گریه مداوم. تازه من شاگرد اول کلاس بودم و تخفیف ویژه ای هم داشتم.

بدبختی وقتی بخواهد ببارد، بی پدر انگار اسهال می گیرد و سلسله وار زندگی را منقش می کند به رنگهای بدبوی تهوع آورش. توی راه برگشت وقتی با بقیه بچه ها می دویدیم، وسط لجنهایی که از چوب خالی شده بود سر خوردم و ... باقی راه طولانی تا منزل را با لباسی کثیف و بوگندو گریه کنان و زیر بار متلک بزرگ و کوچک طی کردم و خودم را به نزدیک خانه رساندم. و سخت ترین قسمت همه حوادث اینجا بود. اینکه از ترس بزرگ ترهایی که نمره 19 املایت را تا قبل از این بی تنبیه و سرزنش نمی گذاشتند، چگونه با این حال نزار پا بگذارم داخل. 

وقتی وارد شدم، آنقدر استنطاق شدم که تا مدتها حس یک محکوم به مرگ ابدی را داشته باشم. نه اینکه خانواده بدی داشته باشم. نه اینکه بد سرپرست باشم. آن روزها بیشتر خانواده ها رفتار بلد نبودند. بیشتر محبتها سرکوب می شد و بچه ها را به اصطلاح مرد بار می آوردند. برای سالها پدربزرگ را عامل این رفتارهای بی عاطفه می دانستم و هنوز ته مانده ای از این کینه را به دل دارم. اما چه کسی ست که نداند، مگر بزرگترهای او در کودکی با او چه کردند؟ این روزها اگر چه فدایت شوم و قربانت شوم مادر و پدر و خواهرها دایم آویزه گوشم است، اما کودک درونم هنوز دست و پا زخمی، دل شکسته کنجی ایستاده و می ترسد که استنطاق شود و باز بغضی بی وقت زبانش را بند بیاورد و او مثل بسیاری از شکستها که می شد پل پیروزی باشند، فقط احساس خفت و خواری کند. با آنکه همه اعتماد بنفسی زیاده در من می بینند اما قلبم گواهی می دهد که دلم به یک اخم ساده می لرزد و می شکند. ولی در عوض مرررررررد بار آمده ام. بسیاری از آدمهای اطرافم همین داستانها را به شکلهای مختلف داشته اند. حتمن دنیای درونشان پر است از این حرفها و قصه های دل ناچسب. من هم ناراضی نیستم. لااقل اینکه وسط این همه اتفاق مناسب برای داشتن حس بدبختی، من اما کمتر چنین حسی دارم و از قبل انگار مرا برای مصیبتی هر بار بزرگ تر آماده کرده اند. 

امان از آن بغض بی موقع.

- فیلمی می دیدم کمدی و با مضمون شیطنتهای دوران مجردی. در قسمتی از فیلم یکی از شخصیتها که دیشب بدمستی کرده بود متوجه می شود با دختری که بطرز مشکوکی هم زیبا بود ازدواج کرده. بعد از کمی جستجو دخترک را پیدا می کند و از روی کنجکاوی می پرسد شغلت چیست. و متوجه می شود او یک دختر روسپی، آن هم از نوع حرفه ای ست. داستان تا اینجا چیز خاصی هم نبود. اما بعد که با دخترک به تفاهم می رسند که آن ازدواج دیشبی فقط از روی بی عقلی و بد مستی بوده، غم عالم به دلم نشست. انگار این طاق آرزوهای من بود که فرو می ریخت. با آنکه جریان فیلم جدای از این اتفاق بود اما به شیوه سالهای نوجوانی به صرافت افتادم که ببینم سرنوشت این دو چه می شود. و ب آنکه این دو در آخر ظاهرا با هم قرار و مدارهایی گذاشتند، اما باز هم دلم غم داشت. برای دختری که بازی خورده بود. و برای زندگی مشترک یک شبه اش. و برای راه نجاتی که بسته می شد. و برای دل ساده چوپانی ام. که هنوز بزرگ نشده و مثل بچه ها دوست دارد همه داستانها به کیف خودش پیش بروند. شاید باورش سخت باشد، اما از آن زمان، ذهنم هر چند دقیقه یک بار، محزون دخترک می شود و این رنجم می دهد.

- این شبهای بی مثال و بلند مرتبه را درک نکرده ام. جز اینکه با دیدن سپیده روز بعد، حس و حال جا مانده از کاروان کربلا را داشته ام. جا مانده از فیضی عظیم و سرمایه ای بی پایان. من که عقل و تقوای مناسب این روزها و شبها را در خودم نمی بینم. اما باور کنید همین قدر درک می کنم که چیزی باارزش را انگار از میان دستهایم بیرون می کشند و من فقط نظاره می کنم.

پس دست به دامن شما می شوم و می گویم، مرا هم دریابید. لااقل این یک بار شاید چیزی در من بشکند.

   + چوپان - ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٦

فیش حقوقی یک الاغ

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٥

hold the door

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸

اراذل فرهنگی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٢

گوشی که از دست رفت

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳

عارف بی رای و یار

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠

ای خااااااک

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۳

دوایی برای ذهن

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٥

سلام عامی

به نام خدا

شیب تند تپه را با عجله بالا می رفتم. انگار آن بالا قرار باشد چیز عجیبی کشف کنم. عامی (عمو) برایم از مهم ترین شخصیتهای زندگی بود و آن خصلت کم حرف و رفتار جدی بیش از اندازه عاقل نمایش مرا مثل شب پره ای به نور جذب می کرد. نفس نفس می زدم ولی می دویدم و خسته نبودم. مثل همیشه، مثل تخته سنگی از دوران حضرت سلیمان، تکیه داده بود به درخت روی تپه و خیره شده بود به آن دورها. به مزارع سبز و خوشه زده برنجی که عطرش از دور هم حس می شد. دورتر هم خطی نیلی از این سر تا آن سر پیدا بود. صادق باشم، غیر از عامی، این منظره بی نظیر دشت و دریایی که خیلی دورتر، مثل دختری شیطان و بی حیا برایت علامت می فرستاد هم دلیل موجهی بود برای اینطور دویدن بی امان و نفس نفس زدن.

آدم شیدا و آماده به خیالی مثل من، با دیدن عامی یا این منظره همه چیز یادش می رفت و رفت. من هم مثل عامی خیره شدم به رو به رویی که شاید هفتاد سال او به آن خیره می شد و این حال را با هیچ چیزی عوض نمی کرد. عامی که نفسی عمیق کشید به خود آمدم. حساب می بردیم از او. با تردیدی کودکانه سلام کردم. هر کس بود نیم متر می پرید هوا. بی انکه نگاهم کند گفت: سلام. و آرام روی جای خالی نیمکتی که رویش نشسته بود زد. رفتم و کنارش نشستم. " شب میخواییم بریم خونه دایی اینا. زودتر بریم اماده بشیم". سرش را تکانی داد.

" تا بیست برسی فکر میکنی چقدر دیر میگذره. بعد یک دفعه می شوی سی. . .  پنجاه. . .  پیش خودت فکر میکنی هنوز بیست ساله نیستی. ولی می بینی عروسی نوه ات شده."

با چه کسی حرف می زد؟! غیر از تلاش بیهوده ام برای فهیدن مردی چنین زمخت و زیادی عاقل، نمی فهمیدم چرا اصرار دارد به اینکه برگردد به آن آدم چهل پنجاه سال قبل.

" آن موقع اینطور نبود. آن درختها را می بینی؟ من و نرجس تا آنجا دویدیم که به بابا خبر بدهیم ننه حالش بد شده. وقتی برگشتیم، بابا با اسب به تاخت رفته بود. ما پای برهنه باز دویده بودیم سمت منزل. جاده ای نبود. از روی مرز زمینهای کشاورزی و مال روها می رفتیم. برگشتیم منزل. قیامت بود. ننه را پیچیده بودند توی حصیر. یک حصیر کهنه ای بود ته مطبخ. همان را پیچیده بودند دورش. مردهای محرم که بلندش می کردند یک دفعه صدای شیون هم رفت بالا. همه با هم گفتند لااله الاالله. جوری بلند گفتند که من و نرجس با هم زدیم زیر گریه. می دانستیم اتفاق بدی افتاده ولی نمی فهمیدیم تا چه اندازه. فقط ترسیده بودیم. بچه که عقل درست و حسابی ندارد. جمعیت پشت جنازه لااله الاالله می گفت و می رفت و من و نرجس گریه کنان توی حیاط ایستاده بودیم. صدای گریه عباس از توی اتاق بلند شد. تازه راه افتاده بود. شیر میخورد هنوز. من و نرجس رفتیم توی اتاق و سه تایی گریه می کردیم. انقدر گریه کردیم که خوابمان برد."

دست برد و اشکهایی که روی گونه اش سر میخورد را پاک کرد." صبح بود. با صدای داد و بیداد بابا بیدار شدم. سر چاه نشسته بود و انگار چیزی در بغل داشت و ضجه می زد. عباس بود. افتاده بود توی چاه." 

ساکت شد و صورتش را پشت دستهای پهن مردانه اش پنهان کرد. صدای گریه اش بلند بود.

" زبان بسته افتاده بود توی چاه. مادر که نباشد بچه ها خوراک حیوان هم بشوند کسی نمی فهمد." با گوشه شالی که به سر داشت اشکها را پاک کرد. باز ساکت شد و تکیه داد به همان درخت. آفتاب هم زورش را زده بود. دست انداخت روی شانه ام و گفت : یا علی.

یا علی عامی جان. علی یارت. من اینجا نه از آن تپه های رویایی تو دارم و نه اصلن فضای ذهنی ام شبیه توست. بین من و تو فقط همین تک خاطرات کهنه و پلاسیده ای مانده که گاهی دو دستی گلویم را می گیرد و آماس می کند. من فقط هر روز صبح که از در می زنم بیرون، به یاد همه حقی که بر گردنم داری زیر لب فاتحه ای می خوانم و حس می کنم از این راه دور، از این بعد متفاوت چهارم، رو به من دست به سینه می بری و بی کلام می گویی : "علیک سلام".

   + چوپان - ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥

نوچه ملکه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٥:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٩

فحش نده

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳

انگولک به قدرتها-فعلن سانسور می شود

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٠

ببین خدا چی ساخته

به نام خدا

- بی دلیل به سرم زد که دست کم، این بار رمز نگذارم. راستی، سلام.عیدتون مبارک. ان شاءالله سال نکویی داشته باشید. پر از محبت، ایمان، عشق، روزی، سلامتی و همه خوبیها.

- آقا عید امسال انصافا خوش بود. شکرت خدا. هوای شمال عالی بود. حال اقوام خوب بود. دنیا به لطف حضرت حق این روزها به کام بود. و اینها، چه خوب و چه بد، دیری نمی پایند و بس. همین که بین من و خدای بالای سر خوب است، من رو سیاه و یک لا قبا را بس.

- باز هم راستی! روز زن و روز مادر مبارک. دست خدا درد نکند که دنیای مارا با زن زینت کرد. من یکی که عاشق این خلقت بجا هستم. عاشق قربان صدقه رفتنهای مادر، وقتی یک دنیا پشتت را خالی کرده. براستی کدام پدر، با همه عظمت و صلابتی که دارد، می توانست این طور کشتی بی لنگرمان را آرام کند؟ دست بکشد روی زخمهای دلمان، روی شلوار زانو رفته کودکی مان و فقط با یک جمله " فدایت شوم" فصل خزان چشمها را بهار کند؟ 

" از عشق متنفرم،

                           یکبار که عاشق شدم، مادرم را از یاد بردم"

                                                                                     - مارک تواین - 

- امروز برای بار چند میلیونیم برایم ثابت شد که خیلی سخت زندگی می کنم. یک جور با ریاضت و دیسیپلین خارج از عرف. جوری که هرکسی توی صحبتهایش از کلمات ابهام آمیز در مورد "احساسات" ام استفاده می کند. انگار همه در موردم با این سوالم رو به رو می شوند که " اصلن احساس دارد؟" . نه ندارم. من بی احساسم. نه درد می کشم، نه غمی حس می کنم و نه زیر خروارها سیلی نر و ماده ای که می خورم، سر خم می کنم. همه احساس را شما دارید. بعضیها گونی گونی، بعضیها وانتی و عده ای تریلی تریلی بار احساسشان را حمل می کنند. فقط منم که لای یک برگ دستمال کاغذی، یک تکه شکسته و خاک خورده ای سهمم شده!!!!نه دوست من. دنیا پر است از آدمهای متفاوت. یکی خیلی زود احساسش را بروز می دهد و دیگری خیلی دیر. برای من شاید تنها جایی که بشود کمی راحت تر، فقط کمی راحت تر از بعضی کلمات درونی ترم سخن بگویم، همین نوشتن است. گاهی روی کاغذ، گاهی هم وبلاگ. البته فقط و فقط گاهی.

- کلی حرف داشتم که یک دفعه انگار زبانم - دستم- بند آمد. با این کوله بار آتش، آن دنیا جهنمی خواهم ساخت برای خودم.

   + چوپان - ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱

آیین رویش

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢۸