صدای پای مرگ

به نام خدا

- حادثه تلخ دیروز یادآور التهابات و دوران تاریک نفوذ منافقین بین مردم و درون خانه های تیمی بود. به سختی و زحمت خاطراتی از آن دوران دارم اما خاطرات ایست و بازرسی ها، نگرانیها و خیلی مسائل دیگر در گوشت و پوست نسل من خانه کرده. 

تسلیت به ایران بابت کشته شدن 12 نفر و آرزوی سلامتی برای مجروحین. همچنین آرزوی صبر و ارامش برای خانواده هایشان.

محلی ها یک ضرب المثل دارند با این مضمون که مرگ بز که میرسه، میره چاشت چپون رو میخوره. بازی با بعضی چیزها سرنوشتش مرگه.

احساس شخصی بنده در مورد دولتهای تندرو و افراطی منطقه این است که با سرعتی شتابان به سمت انتهای عبرت آموز خود پیش می روند. نمی شود و نمی توان اینگونه خون مظلومان را ریخت و بی عقوبت ادامه داد. کاش این سقوط به دست خودشان باشد.

   + چوپان - ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱۸

جمانه

به نام خدا

تب و تاب این انتخبات لعنتی هم گذشت و آب ها فعلن از آسیاب افتاده. بالطبع نوبت تقسیم غنائم است. از روز اول هم قرارهای نانوشته ستادها همین بوده. مثل دستور اخیر استخدام مشاوران جوان که برای بار دوم از سال 92 صادر کرده اند. هفته قبل دکتر تماس گرفت و گفت با دهان قفل شده بیا برای جلسه دو نفره.

دکتر را از دو سال قبل می شناسم. مشاور وزیر ... و مدیر موسسه ... . از نگهبانی دم در همه چیز هماهنگ شده بود. از پله ها که بالا رفتم وارد هر طبقه و قسمتی که شدم کسی از قبل منتظرم بود و مرا می شناخت. وارد اتاق دکتر شدم. بعد از چند دقیقه ای حرفهای متفرقه با یک کلمه "خب" رفتیم سر اصل قضیه. 10 دقیقه ای مقدمه کاملی از نحوه عزل و نصبها و اهداف سازمانی و ... گفت و در میان حرفها اشاراتی به نقل و انتقال موقت کرد و رسید به این جا که دکتر فلانی مدیر شرکت نیمه دولتی ... همین روزها برای یکی از مناصب دیگر معرفی می شود. کمی از شرایط و اختیارات و امورات آن شرکت گفت و رسید به اینجا که از روز معرفی ایشان در سمت جدید تا تعیین وزیر جدید و انتخاب هیات مدیره جدید و در نهایت مدیرعامل جدید آن شرکت، دست کم 5 ماه زمان خواهد برد. برای این مدت آن شرکت خصولتی باید یک سرپرست داشته باشد. از طرفی دو معاون فعلی بنا به دلایلی شایسته این سرپرستی نیستند و اصلن قرار هم نیست در این سمت بمانند. من با در نظر گرفتن یک سری ملاحظات بسیار ویژه، شما را برای این سمت در نظر گرفتم. تا اینجا اگر حرفی دارید بفرمایید. گفتم: اگر اجازه بفرمایید ملاحظاتتان را هم بشنوم. و اصل جلسه از اینجا شروع شد. جزء به جزء کار را برایم تشریح کرد. با همان ظرافتی که همه جا به آن معروف است. وضعیت شرکت را طبقه به طبقه و اتاق به اتاق می شناخت و آفتهای هر قسمت را شرح داد. اینکه هر قسمت چه مجوزی و یا چه فرایندی در صدور مجوز طی می کنند و این که هر مجوز چقدر و برای چه می ارزد را توضیح داد. اینکه حدود اختیارات یک مدیر عامل چه بوده، سرپرست چه اختیاراتی دارد و کدام یک از این اختیارات به من محول می شود و چرایی حساسیتها و ... تقریبا یک ترم درس بود همه اینها.

از قبل اسم این شرکت را شنیده بودم. خوشبختانه بر عکس موسسه قبلی بودجه زیادی ندارد که بیش از 80 درصد آن هم حقوق پرسنل بود و باقی هزینه های جاری. اما تفاوت اساسی اینجا بود که مجوزات صادره این شرکت یا موافقت اصولی هایی که صادر می کند عملن میلیاردها تومان ارزش دارد و کارایی اش اساسی تر از موسسه پیشین است. خوشبختانه اینجا تاثیر زیادی در رد یا تایید درخواستها ندارد و صرفا از روی مدارک کارپردازی انجام می شود اما به هر حال مجموعه ای استراتژیک محسوب می شود.

از جمله شروط دکتر عدم کار ژورنالیستی و مصاحبه و کلن پنهان کاری شدید بود. دوم آمادگی برای تحویل سمت در سال جاری بود. شرط سوم را خودم گذاشتم؛ در زمان سرپرستی بنده عزل و نصب و استخدامی انجام نشود. و شرظ چهارم؛ هیچ روالی تغییر نکند، ایده جدیدی ارایه نشود و فقط امور روتین شرکت پیش برود.

بعد از سه ساعت توافق کردیم و جلسه تمام شد. منتظر جلسه جدید و معارفه هستم. اما به واقع حس خوبی ندارم.

-         جمانه از آن خانمهایی بود که مدیریت و ترقی در خونش بود. بعضی رفتارها مثل مدال روی سینه فرد می درخشند. تمام این سالها ندیدم جمانه وقتش را برای حرفهای بیخود تلف کند. ندیدم درگیر مدها و حرف دیگران باشد، ضمن اینکه از ظرافتهای زنانه به غایت بهره برده و این در چیدمان اتاق و میز و کارهایی که ارایه می کند کاملن پیداست، اما از رفتارهای اغراق آمیز بسیاری از همکارانش مبراست. این که می گویم همکار داستان دارد. سالهاست بابت رفاقت با م بنا به سنتی دیرین هر دو هفنه یک بار یک ساعتی جمع می شویم و امورات سایتش را پیش می بریم. این البته هم یک مدیریت پروژه است و هم حفظ یک سنت تقریبا 10 ساله. غیر از من و م و جمانه، المیرا ( قبل ترها صدایش می کردند فهیمه) و دو نفر دیگر هم هستند. فهیمه روز اول تشکیل این کارگروه در برابر جمانه غولی بود در تولید محتوا و گرداندن سایت. با آن بر و رو کم کشته مرده نداشت. تفاوتهای جمانه و فهیمه زیاد بود. هرچقدر جمانه حاشیه گریز بود و مشتاق رشد، فهیمه پر ادا بود و مدعی. اگرچه واقعا هم برتری های قابل اعتنایی داشت. سرمایه، دانش، زیبایی و فن بیان. جلسات اول را فراموش نمی کنم. حداقل سه چهار ماهی جمانه فقط یادداشت می کرد و گزارش می داد. من و م ایده پردازی میکردیم و فهیمه تنها تک نواز گروه بود. حرفش بخر داشت و او هم هرجا که مربوط هم نبود دخالت می کرد. به مرور و با رشد شتابان جمانه جلسات شکل و فرم متفاوتی پیدا کرد. کم کم انتقادهای اساسی شکل گرفت. تقسیم کارها و خلع یدهای فهیمه شروع شد و تا آخر سال ریاست جلسات از م به جمانه منتقل شد. با دست خط و حکم خود م. ایده ها و تیترهای جمانه بیشترین کلیکها را داشت. در بخش فروش پرفروش ترینها متعلق به او بود. همه تمایل داشتند در صفحاتی تبلیغات بگذارند که جمانه پیشنهاد ایجادش را داده بود و اینها همه حاصل کار مداوم بود، نه بخت و اقبال.

امروز بعد از حدود 10 سال، فهیمه همان سرمایه پدری را دارد و با این سطح درآمدی همیشه یکی از نق نقو ترینهاست. از بین آن همه عاشق گریبان چاک یک نفر هم برایش شوهر نشد و اینطور که از اینستگرام و حرفهای خودش بر می آید اوضاع رفتاری مناسبی هم ندارد که به دل یک مرد اهل زندگی بنشیند. در عوض جمانه همان اوایل با یک کارمند تازه کار همان مجموعه ازدواج کرد و امروز هم مدیر بازرگانی سایت است و هم مادر دو دختر زیبا. نه من و نه دیگران ندیده و نشنیده ایم که از مسایل خانوادگی و فیس و افاده های دیگر زنان حرفی بزند. نشنیده ایم که به حاشیه برود. حسودی کند یا کسی را تحقیر کند و ایده ای را دست کم بگیرد. به معنی واقعی کلمه یک خانم یا زن است. یک زن موفق. درست مقابل فهیمه. اوائل فهیمه در نبود جمانه گفته بود با این ازدواج خود را تباه کرده. که م جواب محکمی داد و او ساکت شد. بعدها می گفت از این جور شوهرها من روزی 10 تا پیدا می کردم و نکرده هنوز. اوایل فهیمه همه کاره بود و امروز فقط تولید محتوای یک سوم از مجموعه را به عهده دارد. دقیقا کم کلیک ترین صفحات سایت. چند روز پیش که توی دفتر فهیمه نشسته بودم شروع کرد به درد دل و بعد از چند دقیقه زد زیر گریه. از برتریهایی که از دست داده بود، از شوهری که نیست و از موقعیتهای بر باد رفته گفت و گفت تا رسید به همین جمانه... نگاش کن. یادته اون روزای اول عین خنگا بود؟ اصن بلد نبود یه صورتجلسه تنظیم کنه. الان برو ببین زندگیشو... موقعیت جوری نبود که بشود حرفی زد. تا اینکه پرسید : خداییش کجای کار من ایراد داشت؟ پشت این سوال و آن حال نزار، یک دنیا غم نشسته بود و از منی که خودم درمانده ترینم پاسخ افلاطونی می طلبید. حس سربازی را داشتم که وسط میدان مین فهمیده کجا گیر افتاده.

+ چقدر طاقت شنیدن حرف حق رو داری؟

-چی میخوای بگی؟ بخدا خسته شدم از بس نصیحت می کنن آدمو. یه چیزی بگو مناسب حال من

+ اگه بلد بودم که حال و روز خودم این نبود. اما میتونم باهات هم دردی کنم. مثلن میتونم بگم من و شما همه راههای متفاوت رو رفتیم و به جایی نرسیدیم. گاهی به این فکر می کنم که همه این چیزایی که تو مغز ماست مزخرفه. گاهی فکر می کنم راه درست رو همین آدمایی دارن طی می کنن که ما هر روز بهشون خندیدیم. واقعیتش هم همینه. همه اون خاطرخواههایی که پس زدی امروز زندگی عادی و خوبی دارن. قرار هم نبوده چیز بیشتری عایدت بشه. زندگی همینه. کسی برنده است که آدم بازنده رو انتخاب نکنه. نه اینکه منتظر اون شازده و اسب سفید و اینا بشه.

-من منتظر شازده بودم؟!!

+اونی که توی ذهنت بوده پیدا شده؟ خب میشه همون شازده دیگه. محمود رو یادته؟ گفتی بی سواده؟ الان حال و روزش بدتر از من و شماست؟ اون آقایی که الان توی شرکت ... گفتی لهجه داره. اسمش یادم نیست. الان با همون لهجه مدیر عامله. خودت بهتر از زندگیش خبر داری. حتمن بازم بودن. اینارو من خبر دارم. بی خیال. بنظرم ما خودمونم مقصریم. وگرنه شانس کم در خونمونو نزده.

پ.ن: ابدا هدف نوشتار دوم قضاوت زنان نیست. صرفا شرح ماجرایی ست که رفته و نهایتا در تندترین حالتش قیاسی ست بین جمانه و فهیمه. لطفا همذات پنداری رو به تنش نفرمایید.

با تشکر

خالید صبرنا

صادا و سیمای جنهوری اسلامی اران

فالسطین

؛)

   + چوپان - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٧

پریود مغزی

به نام خدا

- زیر نور تند خورشید توی تاکسی نشسته ام و این پست را مینویسم. تازه به عقلم میرسد شیشه را بیاورم پایین. همیشه از ترس میگرن باید دو هفته قبل از ماه رمضان تمرین کنم تا روزه سردردم را تشدید نکن. عجیب اینکه این بار بدون تمرین اوضاع خوب بوده شکر خدا.

بعد از انتخابات کلی گروه و کانال را حذف کردم و این فنگ شویی تلگرامی چقدر در بهبود حالم موثر بوده. اکید توصیه می کنم.

اگر چه روزه خواری علنی را جسارت به این ماه عزیز و به دعوت حضرت حق میدانم، اما تقریبا عادت کرده ام به دیدن این اتفاق. با این حال سیگار کشیدن را در هیچ زمانی نمیتوانم هضم کنم. در این ماه ۱۰۰ برابر بیشتر. و هرچه به عصر نزدیک تر میشویم این حساسیت به صورت تصاعدی افزایش می یابد.

- ناراحتی و قهر و تندی دوستان را در هر شرایطی طبیعی میدانم. ما که از شرایط دیگران و از آستانه تحملش چیزی نمیدانیم. فقط نشسته ایم و در لحظه ای خروجی رفتارش را می بینیم و همین را هم ملاک تحلیل و قضاوت می دانیم. البته تا حدی درست است ولی تا حدی. معمولن هم دوست ناراحت یا از کوره در رفته یا قهر کرده، بعد از مدتی با حالی بسیار بهتر و ذهنی کم تنش تر برگشته. و این برای من هم اتفاق افتاده. اینکه بخواهم از هرچه هستم مهاجرت کنم یا موقتن دست بکشم و اسم این اتفاق را هم گذاشته ام پریود مغزی. واقعا هم این تغییرات پریودیک وجود دارند و قبلن هم گفته ام مثلن نرم افزارهای بایوریتم این نوسانات را تا اندازه زیادی رصد می کنند. که می شود برآیند اتفاقات و دوره های زمانی بد ما. دوره هایی که بصورت عادی ظرفیت و تحمل پایین تری داریم. 

- دلم آلبالو می خواهد. اینکه بروم پای درخت آلبالو و خودم با دست بچینم و به روش همه سالها نشسته و با هسته نوش جان کنم. اصلن یادم نبود بگویم برای من خوردن هسته آلبالو، گیلاس و حتی گوجه سبز، از خوردن خود میوه شاید مهمتر باشد. و این نه تنها برایم مشکلی ایجاد نکرده، گاهی که دوستی متوجه میشود تازه متوجه عجیب بودن این اتفاق می افتم. اگر ببینم کسی توی کامنتها به این مساله اشاره کرده با همین کمربند چرمی ...

   + چوپان - ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۸

به مویی که بند شد

به نام خدا

وقتی وارد شهر شدم به ذهنم رسید که حالا که آمده ام اسلامشهر یک تماسی هم با داوود بگیرم. زنگ زدم. اصرار کرد که حتمن بروم دیدنش. از خدا خواسته گفتم چشم. دو سالی از من بزرگتر بود. از حرف زدن و شوخی کردنش خیلی خوشم می آمد. مخصوصا اینکه مودب بود. پدرش آرایشگر بود و او هم طبیعتا بلد بود. بعد که فارغ التحصیل شد فقط از طریق یکی از دوستان مشترک در ارتباط بودیم تا همین چند وقت قبل. شماره اش را پیدا کردم و بعد از ذخیره ولی هیچ اثری از او در شبکه ها مختلف ندیدم. یک درصد حدس زدم شاید در یک نهاد نظامی یا امنیتی مشغول شده. 

کارم که تمام شد مستقیم راه افتادم سمت آدرسی که پیامک کرده بود. جای شلوغ و البته سطح پایینی بود. همان محل قدیمی پدرش. انتظار داشتم بعد از این همه سال یک مهندس عمران جای بسیار بهتری ساکن باشد. رسیدم سر همان کوچه ای که قرار داشتیم. گوشی را برداشتم و زنگ زدم. آن دست کوچه یک خانم مسن کنار یک چرخ دستی نشسته بود و باقالی میفروخت. بنظر حال مساعدی نداشت. یک آن از ذهنم گذشت که بنده خدا با این حال و روز چه همتی دارد که نشسته و کاسبی می کند. درست کنار دستش مردی حدودا 45،50 ساله نشسته بود و با زیان آذری با هم حرف می زدند. دستش را برد توی جیب و گوشی کهنه ای را بیرون آورد و بعد از فشردن یک دکمه گفت: سلام رضا!!!!!!!!!

بلد نیستم از حس سخت آن لحظه جمله و متن بسازم. مخصوصا وقتی که داشت دایم تکرار می کرد الو رضا کجایی؟ و من بر اثر این شوک بزرگ نمی توانستم حرفی بزنم. تا اینکه چشم در چشم شدیم. هر دو مات زل زده بودیم به هم. تا از آن سمت کوچه بیاید این ور، شاید هزار سال گذشت. هر قدمش مثل تشییع جنازه عزیزی بود که سخت تر می شد و قلب را بیشتر می فشرد. دستش را دراز کرد. حتی نگاهش را هم نمی شناختم. با صدایی لرزان گفت: داغون شدم نه؟!!! و بعد آمد توی بغلم و هردو مثل مادرانی فرزند مرده زدیم زیر گریه. من که مدتها دنبال بهانه بودم. او بدتر از من.

چندمین لیوان آبی بود که میخوردم. میگفت: پدر که مرد خانواده از هم پاشید انگار. همه برادر و خواهرها رفتند پی زندگیشان. من و مادر ماندیم. باز هم بد نبود. تا اینکه مادر ام اس گرفت. اوائل می شد هم کار کرد و هم از مادر مراقبت کرد ولی کمی که بیماری پیش رفت دیگرمجبور شدم کار مهندسی را رها کنم و بمانم پیش مادر. مغازه پدر را از برادر اجاره کردم و این چرخ دستی هم برای سرگرمی مادر است که هم نزدیکم باشد و هم فکر نکند اتفاق خاصی افتاده. خودش اینطور می خواست. گفتم: ببخش دیگه. خیلی سه شد. بد جور غافلگیر شدم. خندید و گفت: بد گذشت رضا. ولی شکر خدا به مو رسید و پاره نشد. بخدا راضی ام. آهسته گفت: همین که خدا بین برادر خواهرا منو لایق نگهداری از مادر کرد صد هزار بار شکر. من 10 ساله نوکری مادرمو میکنم. الهی شکر.

تا برسم منزل صدها بار به آن لحظه دیدار غافلگیرانه فکر کردم و بارها چشمهایم تر شد. اما آن جمله هایی عاشقانه در مورد مراقبت و همنشینی با مادر بود که به دلم نشست و آبی شد بر آتش دلم.

   + چوپان - ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۳

این سه نفر

به نام خدا

بدترین خوابگاهی که داشتم، خوابگاه فلسطین بود. نزدیک به بیست نفر دانشجو را چپانده بودند توی یک واحد ۹۰ متری که سه خوابی شده بود. یک ترم سخت را آنجا گذراندم. با آنکه بیشترشان از دوستان بودند ولی مدیریت و ساماندهی ۲۰ نفر در یک فضای محدود سخت بود. آنهم با آن سن و سال. هر چقدر روش و تز و ... دادند نشد که نشد. نتیجه این بود که ظرفها نشسته می ماند. نمی شد برای نهار یا شام حتی یک لقمه غذا خورد. نظافت، رفت و آمدها، درسخواندن، خوابیدن و خیلی چیزهای دیگر دچار مشکل اساسی شده بود. با همه اینها فقط سه نفر بودند که بیش از آن نظم نیم بندی که اجرا می شد، دل میسوزاندند. جواد، رضا و سعید. عجیب تر اینکه هر سه هم پدرشان را از دست داده بودند. این سه نفر، با آن دل پر رحمشان اگر ظرف نشسته یا اتاق نامرتب و یا هر ناهنجاری دیگری می دیدند دست به کار می شدند. اما این دلسوزی خالی از اشکال نبود. اول اینکه اصلن به چشم کسی نمی آمد. دوم اینکه افراد تنبل و بی خاصیت جمع را جسورتر می کرد. و بدترین مورد اینکه همیشه بین خودشان دعوا می شد. هر کدام استانداردهای خودشان را داشتند. حساس بودند و اعتراضی که باید به افراد بی نظم می کردند، از روی سادگی بین خودشان بود و دعوا می شد. انگار یادشان می رفت مقصر کیست. یادشان می رفت که آنها، هرسه سمت درست قضیه اند و دیگرانند که باید پاسخگو باشند. نمی توانستند بپذیرند مسول این بی نظمی کس دیگری ست. داستان این سه نفر را به پدر گفتم. هنوز هم بعد از ۱۶ سال مثالشان را می زند. مثل رفتار این روزهای خودمان!!!

   + چوپان - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٢۸

باید دست مردم را هم ببوسند

به نام خدا

واقعا تمایل ندارم وارد ریز مباحث سیاسی شوم. بارها دیده ام حتی اگر با منطق خود فرد هم پیش برویم باز هم او به تناقضی که می بیند تمکین نمی کند و باز برمی گردد به اصل خود. چون بحث انتخاب نیست. بحث تعصب است. در این حالت فرد از بدیهای حزب و انتخاب خودش هم دفاع می کند. کمتر آدم منصفی دیده ام که بیاید ایراد حزب موافق را هم بفهمد، بپذیرد و از همه مهم تر، در محافل خصوصی لااقل مطالبه کند. این روحیه را در چند سیاستمدار دیده ام اما خدا بهتر می داند که آن بندگان خدا منفورتر هم شدند. اصلن حق مشخصه هایی دارد که یکی از مهمترین آنها تلخی ست. صبح موقع نماز خیلی عجیب و اتفاقی، وقتی به آیه "صراط الذین انعمت علیهم" رسیدم، نام حضرت اباذر از ذهنم گذشت. ذهنم درگیر این نکته شد که چرا مردی با این عظمت محبوب نبود و شاید درست باشد که بگویم محبوب نیست. لااقل به اندازه سلمان. فکرم مشغول شد. با آنکه خوابم می آمد اسم اباذر را جستجو کردم. مطالب زیادی وجود داشت. من جمله حدیثی از پیامبر "ای ابوذر! تو تنها زندگی می‌کنی، تنها می‌میری، تنها مبعوث می‌شوی و تنها وارد بهشت می‌شوی. "

فکر کنم همه ما می دانیم شخص یا حزب محبوب ما چه کرده و این کرده ها و نکرده ها چقدر بد یا خوب بوده اند. وقتی بحث سلامت اقتصادی می شود، چطور اقایان به خودشان اجازه می دهند حتی یک کلمه حرف بزنند. درست که خوب و بد همه جا هستند، ولی این سه تن، قالیباف، جهانگیری و روحانی چطور به خود اجازه می دهند اینطور جسورانه حرف بزنند. من برعکس بقیه قصدم ایجاد بدگمانی و ناامیدی نیست. قصدم این است که بگویم اینهمه آدم درست بین آقایان هست، چرا با نفوذ و اصرار آنها را حذف کردند و اینها را جلو انداختند؟ چه کسی ست که رانت و نفوذ و فساد مالی و اداری کارگزاران را نداند؟ کیست که از عمق نفوذ فساد در دل شهرداری بی اطلاع باشد؟ کدام فردی وارد دادگاه شده و سرخورده و دمق بر نگشته؟ مگر اصلاحات عارف و حجتی نداشت؟ مگر اصولگرایان باهنر و توکلی نداشتند؟ همین خروجی هاست که ما را به شک بزرگتری می اندازند.

اما امروز و با احتساب این کاندیداها باید چه کرد؟ خب این هم سخت نیست. کارنامه آقایان را از دیدگاه خودشان می خوانیم. سنگ محک مخالفان را هم وسط می کشیم. البته اگر از قبل انتخاب نکرده ایم. خب طبیعی ست که اگر از قبل گرایشی داریم اصلن بهتر است خودمان را خسته نکنیم. چون نه املاک نجومی را می بینیم نه فساد صندوق فرهنگیان را. نه منصفیم و نه قادر به تغییر رای از مثلن روحانی به قالیباف یا از رییسی به روحانی. اما اگر واقعا سرگردانیم به اعتقاد من دروغها واضح اند. دروغگوها واضح تر. فقط باید ببینید کدام دروغ بزرگتر، گناه بزرگتر مرتکب شده و او را کنار بگذاریم که این هم واضح است. 

ولی شما را به خدا سر واضحاتی که سند و مدرک دارد شک نکنیم و برعکس سر شایعاتی که مدرکی ندارد ولی طرف مقابلمان را محکوم می کند کف نزنیم. با ذکر مثال از هر کاندیدای مطرح عرض می کنم:

-         روحانی: از آزادی حرف نزنید که آزادی شرم می کند.

جناب اقای روحانی، شما با اشاره به سخنرانی سال 59، سخنرانی سال 82 و به گواه دوستان آن روزگار که امروز در پایگاه رقیبتان هستند، و نیز با اشاره به سخنرانی امام جمعه وقت در سال 64 – رئیس جمهور وقت و رهبر امروز ایران- در این آزمونی که خود مطرح نمودید سالها قبل مردود شدید. با توجه به امضای شما در صدور دستور سرکوب دانشجویان در دو دوره 78 و 82، بهتر است سکوت کنید. حتی امروز هم با اشاره به دستور توقیف برنامه ثریا، شب نامه و فروشنده، یا با ممانعت از سوال رسانه های مخالف در میتینگهای مطبوعاتی تان، تفاوتی با دیگران، بخصوص با دولت قبل ندارید.

-         قالیباف: 96 درصد در برابر 4 درصد

این جاست که دلم می خواست ان دوست قدیمی می بود و می گفت: بگم! بگم! استاد عزیز، شما در پروژه هتل اسپیناس سعادت آباد، ملک ایران زمین بابک زنجانی و در بسیاری پروژه های دیگر با همین 4 درصدی ها دست رفاقت و همکاری دادی. مگر محسن هاشمی مدیر عامل شما طی 4 سال در مترو، الان با متری که به دست دارید جزو 4 درصدی ها نیست که با فشار احمدی نژاد در سال 88 مجبور به عزل او شدید؟ لااقل 4 سال پیش در ستاد شما بودم و این 4 درصدی ها را دیدم.

-         جهانگیری: در زندگی من نکته تاریکی وجود ندارد

خودتان استیکر قهقهه بگذارید. چند مورد برایتان بیاوریم؟ صدای اعلمی نماینده اصلاح طلب تبریز در مجلس ششم و هفتم و در مورد پرداخت پاداش 31 میلیاردی هنوز هم بلند است استاد. آن هم سال 81. اینها که دیگر فیلم و مستند دارد. دستور سازمان بازرسی مبنی بر خلع شما از کلیه فعالیتهای دولتی هنوز معلق است و اجرایی نشده در این سالها. آن زمینی که طرفدارانتان می گویند قیمت واقعی آن سالهایش بوده را ببرید در انتشارات مرکز آمار ببینید قیمت واقعی اش چقدر است؟ و چرا اینها را فقط به شماها واگذار می کنند – نظیر دیگر مسولان مظلوم- و نه به مردم؟! در انحراف دیدگاه شما همین بس که قاچاق و تخلف مسلم دختر وزیر را نه تنها نپذیرفتید بلکه ان را مظلومیت این متخلف خواندید، انصافا با این دیدگاه همه مفاسد اقتصادی می شود حق و نباید مورد پیگیری قرارشان داد.

-         رئیسی : حقیقت اینکه ایشان را فاقد وجاهت کافی برای ریاست جمهوری می دانم. اگرچه دوستانم در نهادهای امنیتی پرونده ایشان را در بحث مسایل مالی بسیار شفاف و پاک می دانستند ولی خب صرفا پاک دستی تمام مشخصات مدنظر ریاست جمهوری نیست.

اگرچه شک ندارم طبق سنوات قبل دوستانی که انتخاب کرده اند باز تعابیر بنده را متعصبانه و غیر مستند می دانند ولی کمی جستجو ایشان را به اسناد کافی می رساند.

و اما سوال آخر. پس به چه کسی رای بدهیم. فقط می توانم مثل سال 88 بگویم که به احمدی نژاد و میرحسین رای ندهید. و وارد این بازی خطرناک و سرسام آور نشوید. این دو شروع یک مسابقه پراصطکاک و بی نتیجه اند. بی نتیجه از این جهت که منتخب این دوره، اگر امیرکبیر هم باشد و یا هر مدیر قدرتمند دیگری، با توجه به تخریبی که اولن به دست خودشان در مناظرات انجام دادند و دوما توپخانه جناح مقابل، خروجی مطلوب را نخواهند داشت.

در این چند ماه شاهد آن بودیم که جناحها حتی کارهای مفید طرف مقابل را هم جور دیگری نمایش دادند و به آن تاختند. اگر بخواهم منصف باشم باید بگویم به یاد ندارم رئیس جمهوری را که در برابرش در دانشگاه و بعضی میتینگها، اینطور صریح و گاها زننده از او انتقاد شود. اگرچه تجربه شد و بعدها اجازه حضور چنین افرادی داده نشد ولی خوب یادم هست که حتی سید محمد خاتمی هم از کوره در می رفت ولی این را جز با لبخند از روحانی ندیدم. حتی گاهی احساس می کنم شاید طبق معمول ما ایرانیها اطرافیان کاسه داغ تر از آش می شوند و شخص مسول آنقدرها هم که اینها واکنش نشان می دهند ناراحت نمی شود. یا مثلا طرف می گوید قالیباف در این سالها تهران را نابود کرد!! محکوم کردن مدیریت فعلی تهران بدون کمک دولت در دوازده سال بی انصافی ست. کدام مدیر را در این سالها می شناسید که روی پروژه هایش روزشمار بزند؟ رشد متناسب مترویی که تا سال 87 فقط دو خط بود، یا سامانه بی آر تی که اجرایش بیش از مدیریت نیازمند شجاعت بود، پردیسهای زیبا و عالی سینمایی، بزرگ راههایی که تا بی نهایت تهران گسترده شده و ... را نباید نادیده گرفت.

اگرچه همه اینها وظیفه شان بوده و باید دست این مردم را هم ببوسند.

 و حق هم ندارند که منت سر مردم بگذارند. خدا کند که نهایت این انتخابات خیر باشد. خدا کند که بر اساس انصاف و نه انتخاب محتوم و متعصبانه رای دهیم. خدا کند که بخصوص رسانه ها از حالت زننده فعلی به تریبون ملت تغییر لحن دهند که علت اصلی این دشمنیها و زاویه ها را پس از ذات بد بعضی مسولان، همین رسانه های تندرو می دانم.خدا کند که اگر مسولی، خدمت نمی کند، سیاه رو و بی آبرو شود. 

   + چوپان - ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٢٥

محسن سه گانه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱۸

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱٢

تو را نمی شود شناخت

مثل هر روز از رختخواب بیرون نیامده شبکه های مجازی و کانالهای خبری را مرور می کنم تا اینکه در یک کانال خبری عکست را می بینم. چشمهایم‌را گشاد می کنم. تقریبا مطمئنم که اشتباه کرده ام. بعد متن زیر تصویر را می خوانم، همسر طلبه شهید "ن" از عارفانه های زندگی اش می‌گوید!! 
طلبه؟؟!!! شهیییید؟؟!! جل الخالق. با تعجب مینشینم توی رختخواب و باز نگاه می کنم. تصویر و اسم برای خودت است ولی این ریش و چهره دگرگون شده و آن لباس را نمی توانم باور کنم. از آن بیشتر خبر شهادتت مرا شوکه کرده. وسط آن همه غافلگیری، خاطرات پررنگ سالهای دانشجویی به سرعت از ذهنم  می گذرند. اولین بار همراه روزبه دیده بودمت. با ریشی شبیه هیپی ها و موهای آشفته به سبک دهه ۷۰ و ۸۰ میلادی. مثل عکسهای اوائل انقلاب از جوانهای قدیم فامیل. یکی دوبار همراه روزبه آمده بودی خوابگاه و بعد هم توی دانشکده دائم پلاس بودیم. من تازه از یک دنیای سنتی و مذهبی وارد محیط باز دانشگاه شده بودم و تو انگار برعکس از یک محیط باز به فضای بسته دانشگاه آمده بودی. وقتی اولین بار از دوست دختری که ۶ سال است با هم هستید حرف زدی کلی سرخ و سفید شدم. بعدها وقتی آمدی عکس پدر و مادرت را نشانم بدهی و آن وسط خواهرهای بی حجابت هم نشسته بودند، از شدت خجالت و آشفتگی عکس را پس دادم و بحث را عوض کردم و با خودم گفتم چقدر دنیای ما متفاوت است. تو حتی بقدر اقلیتهای مذهبی هم از دین خودت اطلاعاتی نداشتی. نمی دانستی دختر خاله نامحرم است، گوشت خوک نجس است، روابط آزاد برای بیشتر مردم تعریف نشده، ولایت فقیه چیست، نمازها چه ترتیبی دارند و چند رکعت هستند. حتی امام علی ع را پیامبر قبل از حضرت محمد ص میدانستی و برعکس تاریخ ایران باستان، روم، امپراطوری ناپلئون و ... را با جزئیات دقیق می دانستی. فلسفه غرب جزئی از شئون زندگیت بود و رمانهای برتر دنیا را با وسواس نام مترجم، خوانده بودی. 
تنها جایی که بین من و تو دیالوگ دلخواه هردو شکل می‌گرفت موسیقی بود و دریای بی انتهای اطلاعاتِ تو دنیای از تراکها و قطعه های ماندگار را رو به رویم می نشاند. من اگر از کریس دِبرگ و اوتمار لیبرت فقط می دانستم، آن موقع تو دست کم ۲۰۰، ۳۰۰ سی دی اورجینال از خوانندگان مطرح دنیا داشتی. کرلس ویسپرز جورج مایکل، آموره می گروه جیپسی، هتل کالیفرنیا گروه ایگلز، ناثینگ الس مترز متالیکا، گری مور، فری مرکوری، مایکل جکسون، آدامز، شر و ... هر تراکی که برایم پلی میکردی فکر میکردم این دنیای موسیقی برای من مثل دنیای ستارگان دور دست و برای تو مثل کف دست است. 
امروز نفهمیدم از چه چیز بیشتر غافلگیر شدم، از دل بریدن و برگشتن از آمریکای افسانه ای ات؟  از طلبه بودنت؟ از آن ریش و چهره استخوانی شده ات؟ از زندگی دگرگون شده و سادگی ات؟ از آن کتابهایی که کف اتاقت چیده بودی و داستانهای عجیب و افسانه مانندی که همسر بسیار محجه و مقیدت از تو تعریف می کرد؟ یا اصلن از خود همسرت که همان دوست دختر سالهای نوجوانی ات بود؟؟!!! او هم مثل تو قدم در راهی گذاشته بود که پیشتر فقط در داستان های گول زنک دینی!! خوانده و شنیده بودم.
یعنی اینها همه واقعی بود؟!! من که بجز تصویر تو و همسرت چیز دیگری را نتوانستم باور کنم. در ذهن من تو یک نیچه دیگر، یک هاپکینز ایرانی، یک نئولیبرال سنت گریز غرب محور متعصب و چدنی بودی و امروز آن ویدئوی ۷ دقیقه ای مثل بولدوزر تمام تصوراتم از انسان را فروریخت و نابود کرد و من شدم برهوتی بی آب و علف. بی رگ، بی ریشه. بی اصل، بی نصب. بدون هویت. بدون یک جمله ساده برای تعریف عرض و طول حتی. من از جاماندگان همیشه بدبخت تاریخ هم عاجزتر شدم. و عامل همه این احساس سرشار از پوچی تو بودی. تویی که برای ندیدن خدایی به آن بزرگی هزار دلیل داشتی و مثل فاتحی بزرگ به او رسیدی و من بدبخت که آن همه علت داشتم و نفهمیدم که هست یا نه؟ 
براستی حقیقت زیبای زندگی تو چه بود دوست من؟! دورت بگردم. فدای نام زیبا و پیشوند " طلبه شهید مدافع حرم" شوم.

   + چوپان - ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۸

یار جانی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٢/۱

نوش دارو

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٢

رویای آخرالزمان

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٩

ماجرای نیمروز

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٢٦

آنچه بر در گذشتگان گذشت

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٢٠

امپراطوری آقای نوستالوژی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۱٧

ای شاه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۱٤

ماه مصیبت

-         دل آسمان ایران انگار از این ماه مصیبت بد گرفته بود که اینطور نشسته و زار میزند. بقول ان خواننده نوستالوژیک؛ ببار ای ابر سنگین بر مزارم. حال و روزمان خوش نیست. باید عزمی جدی ایجاد کنیم. برای این بی توجهی ها به قانون. برای این بی مسولیتی هایی که اول از ما مردم شروع می شود و تا آخرین سطوح مدیریتی کشور سرایت کرده حالا. دور از جان مثل سگ و گربه شده ایم. مثل دو کودک شاید. تقصیر تو بود، نخیرم تو گفتی ....

یک نفر باید یکجا، ولی خیلی زود، ترمز این رفتارها را بکشد. بد هم بکشد. شاید حتی باید چکمه نظامی پوشید یک جاهایی. مثل مبارزه با حرص و آز بعضی شبه مسولین. مثل مبارزه با فسادهای اقتصادی. مثل ... همین رانندگی وحشیانه. اما من دوست دارم هرکس حساب شان و شخصیت خودش را بکند و قبل از آنکه کسی بخواهد زننده یا تند یا اجباری رفتار کند، او خود حساب کار خودش را کرده باشد. خودمان برگشته باشیم سر خط یک زندگی فرهنگی و عادی.

-         اصلن باورم نمی شود وضعیت اقتصادی آنقدر بد شده باشد که فلان غول اقتصادی بابت 500 هزار تومان بگوید لنگ هستم!! اول فکر می کردم این همان صفت حساب کشی و دقیق بودن محاسبات است اما امروز می بینم خیر. نقدینگی در کار نیست. باورتان می شود؟ فلان فعال اقتصادی، حامی مالی فلان باشگاه، بهمان میلیاردر عضو هیات مدیره چندین بنگاه اقتصادی، آن یکی نهاد دولتی، این یکی شرکت شبه دولتی و ... . باور کنید یکی یک جا به وعده هایش عمل نکرده.

-         فعالیتهای اقتصادی ام را از سر گرفتم. این بار در چند جهت؛

 اول هدف فردی خودم که برنج شمال است. سه رقم برنج را انتخاب کرده ام. یک سالی هست که تحقیقاتی داشتم و به این سه رقم رسیده ام. شیرودی که جزو برنجهای درجه سه شمال است-و البته بسیار برنج با کیفیتی ست که از خارجی ها باز هم سر است-. طارم هاشمی که معروف ترین و پرمصرف ترین برنج ایرانی ست و به عطر و طعم خوبش شهره است و در نهایت برنج کشت دوم که از نظر رقم همان طارم هاشمی است اما در نوبت دوم کشت می شود و علاوه بر خواص طارم هاشمی، خوش پخت تر و ری بیشتری هم دارد-بیشتر قد می کشد-. از جذابیتهای بازار اینکه تا یکی دو هفته قبل فکر می کردم این قیمتهایی که پایین تر از شمال در بازار تهران مرسوم است یحتمل حاصل اختلاط دو رقم برنج است، اما امروز می بینم خیر، بلکه برنج دست پایینی ست که بجای رقم بالاتر فروخته می شود. و به ترتیب همینطور قاطی و جا به جا و ... می شود تا به دست مصرف کننده نگون بخت برسد. درست ترش را بخواهید اینکه برنجی که در انبار بنده موجود است به احتمال فراوان از برنجی که شما می خرید گران تر !!!! است. و یک مورد جالب اینکه بنده تازه فهمیدم آن برنجی که به طارم هاشمی در بازار شهرهای غیر شمالی معروف است، در اصل همان شیرودی-یا رقمهای مشابه مثل ندا، خزر و ...- است که از نظر قیمت هر کیلو چیزی حدود 4 الی 5 هزار تومان تفاوت دارند. و هزار نکته باریک تر از موی دیگر هم اینجا هست البته. در نهایت دوستان عزیز بدانند که بنده و ان یار عزیز کرده ای که در این راه مرا چون برادر یاری می نماید دستمان از قاطی کردن و ان دگر کارها پاک است.

 مورد بعدی مشاورت و تامین کالای شرکتهای توزیع است. که به شکرانه خدا در حال انجام بوده و راضی هستیم.

 سومین مورد که برای بنده حکم هدف نهایی را دارد، چند طرح توجیهی ست که باید تا جاییکه ممکن است راه نفوذ و ارایه آن را به دولت و بانکها را بیابم. دو طرح گردشگری و محیط زیستی. از نظر شکل کار که بسیار سخت بنظر می رسند. اما ناامیدی از مشخصات شیطان است. امیدوارم که اگر خودم به نتیجه نرساندم، لااقل کسی پیدا شود که آنها را به نهایت برساند.

   + چوپان - ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٩

تورم توده ای

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٥:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٢

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٦

تنهاتر از همیشه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + چوپان - ٥:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٠