نقد فیلم awakenings

به نام خدا

روزهای دانشجویی پر بود از مخاطرات جوانی. روزها و شب‌هایی که هر لحظه و ساعتش را درون لوحی روی سینه ثبت کرده‌ام.

زیاد می‌دیدی کسی از دوستان که چه زندگی بی دغدغه و کم نوسانی داشته و بعد این بلای عاشقی مثل بختک به جانش می‌افتاد.پسرک می‌شد شاخ شمشاد. امیدوار، با روحیه، مرد. اما همین که طرف رو دست می‌زد و رهایش می‌کرد، شمعی بود در حال سوختن. نابینا اما با چشمانی باز. خیره به هیچ. زندگی نباتی.

روزی اگر خواستید همین منظره از ویرانی آدمها را ببینید، شاید فیلم awakenings بد نباشد.

اگرچه دیدن غم دیگران قشنگ نیست، آموزنده که هست. تفکر برانگیز که هست.

 

   + بی نوا و چوپان - ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۱

 

بسمه تعالی

از عجایب روزگار آخر الزمان یکی این که افرادی لاف وطن پرستی و ملی گرایی را می‌زنند که یوق و قلاده به گردن، نزد بیگانه دم می‌جنبانند. بی دغدغه وجدان میهن پرستانه‌ای که دم به ساعت آنرا در کانالهای بیگانه رو به بینندگان سفیه پنداشته شده قی می‌کنند.

این مملکتی که روزگاری اشکانیان را پس از 480 سال حکومت با شعار احیای دین باستانی و بیرون راندن دست نشاندگان بیگانه از صفحه تاریخ محو کرد کجا تن به حکومتی می‌دهد که شما بنیانش را ترسیم می‌کنید؛ بی دین و دست نشانده.

دریغ است ایران که ویران شود

کنام سفیهان و خوکان شود

   + بی نوا و چوپان - ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٩

پاره سوم- عسل خامنه و خربزه گرمسار

بسمه‌تعالی

و شما آقای احمدی‌نژاد

بدان که اگر با فرض اشتباه محکوم کردن تمامی مخالفین و معترضین هم به قضیه نگاه کنیم، آن لشکر کشی بی‌موقع شما در سالروز تولد حضرت زهرا در میدان ولیعصر را نمی‌توان توجیه کرد. نه بحث نتایج انتخابات از طرف شورای نگهبان تایید شده بود و نه حکم شما از سوی رهبر امضا شده بود که شما به عنوان برنده و با شال سبز بر گردن همان کاری را کردی که محکومش می‌کردی.

کار شما بیشتر  جواب دادن برای خنک کردن دل خودت بود نه جشن ساده پیروزی. بدت نمی‌آمد از گروه طرفدارانت سان ببینی تا در این نمایش قدرت خودی نشان دهی و این فرق داشت از اعتراض مخالفین که دنبال حقی بودند که بنده معتقدم اینگونه که داد و فریاد می‌کنند تضییع نشده و بیشتر از روی هیجان و بعضا از روی بغض است.

شما چندان گلی هم به سر مملکت نزدی که طلب کار هم شده‌ای. کارهای خوب شما هم اغلب زیر سایه حرکات غیرمعقولانه‌ای که انجام‌ می‌دهید از نظر پنهان می‌ماند.

آقای احمدی نژاد شما بدان اشتباهات مکررت آنقدر از اعمال نیکت بزرگتر و بیشتر بوده که این نظر منفی (اگر بدانی باید گفت این نفرت) عمومی از دولت شما ما حصل اعمال خودتان بوده و البته دردناک است که بگویم حق همین است.

به برخی نکات مثبت جنابعالی اشاره می‌کنم :

- توجه بیشتر به جایی غیر از پایتخت

- طرح سهمیه بندی سوخت که طبق برنامه باید در دولت آقای خاتمی انجام می شد

- توجه ویژه به تشکیل پایگاه‌های اطلاعاتی که می‌دانم زیر نظر مستقیم شخص شما امورش پیش می‌رود(جهت آگاهی خوانندگان عزیز عرض می‌کنم در صورت اجرای درست طرح، زمینه تشکیل دولت الکترونیک به معنی واقعی کلمه ایجاد خواهد شد. این زیر ساخت باید از بیش از 30 سال پیش ایجاد می‌شد)

اما لطفا به شاهکارهایت نگاه کن:

- رشد چند صد درصدی قیمت مسکن. چیزی نمی ‌گویم جز اشاره‌ای کوچک به آمارهای مرکز آمار که بسیار مورد توجه جنابعالی است

- بردن آبروی افرادی که سالها برای مملکت کار کرده بودند و بر حسب اتفاق و ناگهان هفته آخر انتخابات آدمهای بدی شده بودند چون از رقیب شما حمایت می‌کردند. در مورد بسیاری از این افراد شخص شما مبالغات فراوان داشتید اما بنا به دلیل ذکر شده ورقها همه برگشت.

- ایجاد فضای میلیتاری و نظامی‌گری در جامعه نظیر برخورد خشن با اوباشی که در روزهای اعتراض سفاکانه‌ترین وقایع را بین نیروی انتظامی و مردم موجب شدند تا انتقام آن برخورد را بگیرند. نظیر اتفاقات سلسبیل . در بسیاری از اعتراضات که به خشونت کشیده شد عامل اصلی درگیری‌ها قمه به‌دست‌هایی بودند که با چپاول مغازه‌ها و بانکها و برخورد فیزیکی با نیروی مقاومت و نیروی انتظامی و قرار گرفتن در دل معترضین،زمینه برخورد  آنها را با مردم فراهم آوردند.

- دشمن دانستن هر آنکس که به نحوی در پایگاه رقبای شما سکنا گزیده‌اند.

- تحریک گاه و بیگاه رقبا با گفتن برخی حرفها نظیر هاله نور و امثال هم.

- عدم توانایی در مهار تورم به گواه آماری که به اشتباه توسط بانک مرکزی(عامل موثر در تغییرات نرخ تورم) اعلام می‌شود.

- جابجایی بیش از حد در کابینه و تغییرات متعدد در چارتهای سازمانی نظیر حذف سازمان برنامه

- عدم دقت به نقدها و فضای عمومی جامعه و دروغ دانستن تحلیل منتقدین و آمارهایی که به مذاق شما خوش نمی‌آید.

- رفتار زننده در مناظرات تلویزیونی و ارائه آمارهای درست با تفسیر نادرست

- استفاده از همه امکانات در انتخابات

و ...

بنده و همه اقشار این ملت موظف به انجام وظایف خود بوده و لازم است شما را به حکم مراجع قانونی و رای ملت رئیس جمهور بدانیم. فقط امیدوار بودم طوری رفتار می‌کردید که ضمن انجام وظایف، به شما افتخار هم می‌کردیم. جای بسی تاسف است که نه تنها چنین احساسی در بنده و بسیاری دیگر ایجاد نکرده‌اید، بلکه اوضاع در حال حاضر به نحوی است که انگار کشور در حال تحمل شما و البته عده‌ای دیگر است که به ریا نقش مناجیان را بازی ‌می‌کنند.

   + بی نوا و چوپان - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٦

پاره دوم-عسل خامنه و خربزه گرمسار

و اما بعد...

میر حسین، با تو ام.

 اصولا چون حرفی با احمدی نژاد نداشتم تو را انتخاب کردم. قبل از اینکه بیایی روی تویی حساب کرده بودم که علائمی از تندروی نداشتی و براق شده‌بودم مبادا که آنها که خاتمی را به خاک سیاه نشاندند دور تو نباشند. دست بر قضا هم تند رفتی، هم افرادی دور و برت پیدا شدند که خاتمی رسما دست رد به سینه شان زده‌بود حتی اگر در دل امیدی به همراهی شان داشت.

و اما این وسط حکایت شیخ اصلاحات، عامل خنده و استهزاء دوست و دشمن، بی شباهت به طنز" آقای پلیس ما سه‌تا رو کجا می‌بری نیست". هنوز زمان زیادی از تندروی‌های حضرت ایشان در مقابله با منتظری و دفاع از آرمانهای امام نگذشته ایشان راه عوض کرده و اصولا چه ضعفی از این بزرگتر که در  گروهی که سالهاست شکل جدی به خود گرفته، هنوز تکلیف حد و حدودش معین نشده و در دیگش از کروبی و منتظری گرفته تا گوگوش و مریم رجوی، قصاب معروف مردم ایران، در آن می‌جوشند و در خروشند. از طرفی سروش که هر ازگاهی چکی بیخ گوش توی میرحسین میزده حالا آمده و در سبقتی عظما مواردی و بندی چند بر بیانیه شبیه تسلیمیه جنابعالی زده و سر این سفره باز، حقی و حقوقی مطالبه می‌کند که خود سالها در مسند شورایی که امروز داد انحلالش را می‌زند از بسیاری از اساتید و دانشجو و مردم (به گواه صادق عزیزم، زیبا کلام) دریغ کرده.

یادش بخیر روزی در قزوین کسی از دانشجویان از عباس عبدی پرسید: اقای عزیز که دم از رابطه با آمریکا می‌زنی چطور بیست سال پیش(آن موقع بیست سال از انقلاب می‌گذشت) رفتی و سفارتشان را تسخیر کردی و این بلبشو را راه انداختی که دوباره کاسه ماست مالی به دست، آواره این و آن دانشگاه شوی و فحش ملس بخوری؟

حضرت فرمودند: یا شیخ، اشتباه کردیم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

همین!؟؟ مرد مومن هر کاری دلت خواست بکنی و حالا که ورقی به زعم خودت برگشت و سفره‌ای باز شد، محض نان به نرخ روز خوردن بگویی اشتباه کردم. خوب بگذار ماهم هرکار که دلمان خواست بکنیم و بعد از بیست سال به بیست ساله‌های آن موقع بگوییم، اشتباه شد عزیزم.

این جماعتی که پشت سر تو ایستاده پر است از این دست آدم ها. من کمتر ایرادی به رجوی‌ها و معاندین می‌گیرم. آنها از اول خط سیرشان همین بوده اما بترس از بقیه که در گذشته تند رفته‌اند و امروز هم تند می‌روند اما در جهتی معکوس.

"و نادان را نمی‌بینی جز در افراط و تفریط". بگویم این جمله از کیست یا خودت جدت را می‌شناسی؟

و مگر خودت در زمان زمامداری کسی نبودی که همه همکاری را در تشکیل حزب‌الله لبنان داشتی، و مگر در خفقان ان موقع بی تاثیر بودی(به شهادت سروشی که نفهمیدم دوست توست یا دشمنت)، و مگر در برکناری منتظری نقش اول نداشتی. مگر در لیست منافقین اولین نفر برای ترور نبودی که امروز آنان هرگونه کم شدن مویی از سر مبارک را گارانتی نموده‌اند به تلافی فلان و بهمان کار را پیشنهاد می‌کنند.

چرا ساکت بودی و حرف نزدی تا امروز در بیانیه هفدهم ناگهان پای میز مذاکره نشستی، آنهم وقتی از بزغاله و گوساله و منافق و عدو و سلم و سالم چیزی برایت نگذاشتند؟ ترسیدی نه؟ مرگ من ترسیدی؟

من که پیش خودم شرمنده شدم. گفتم فلانی بیاید کار این مملت درست شده. آمدی جانم به قربانت ولی ... با اوباما چرا؟ حیف. حیف و صد حیف.

   + بی نوا و چوپان - ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦

پاره یکم - عسل خامنه و خربزه گرمسار

به نام خدا

حرف تازه‌ای ندارم. آنقدر فحش و ناسزا و زنده باد مرده باد گفته‌اند و شنیده‌ایم که به قول معروف فحش دانی‌مان پر شده.

نمی‌دانم کارهایی که غیر از تاسف خوردن انجام می‌دهم بالاخره مفید واقع می‌شوند یا خیر، فقط می‌دانم وسط جماعت امروز، که انگار از روی چشم و هم چشمی و یا اجباری ازلی ابدی اصرار دارند از بین دو نفر (احمدی نژاد و موسوی) یکی را انتخاب کنند، نباید تسلیم شد و تن داد به این هوسهای زود گذر.

برای تو می‌نویسم هم زبان، هم وطن؛

نکند احساس کنی حق، همان حرفهایی است که دو طرف تند رو مهلکه می‌زنند. و بدتر اینکه نکند احساس کنی باید کار همه را به خود وابگذاری.

نه عزیز. داستان آن مرد را شنیده‌ای که دل درد داشت و طبیب از غذایش پرسید. گفت: عسل و خربزه. طبیب گفت: این دو که با هم نمی سازند!. مرد گفت: حال که با هم ساخته‌اند و قصد جان مرا کرده‌اند.

این هم عسل خامنه و خربزه گرمسار. رهایشان کنی دست به تیشه‌شان خوب است. چنان دمار مملکت و دین و دنیایت را می‌زنند که ندانی از کجا خوردی.

ببین روزگارمان را. حال روز مملکتی که BBC و CNN و العربیه غم خوارش شوند حال و روز خوبی نیست.

   + بی نوا و چوپان - ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

روزمرگی یا روز مرگی

نه من آنی بودم که باید، و نه دنیا آنی که با ناسازگاری مثل من بسازد. هر دو در دو سوی مخالف. مثل آب و آتش. تنها جایی که نقطه مشترکی داشته‌ایم همین حضور قسطی‌ام بوده.

نه، من از دنیا بدم نمی‌آید. ناامید هم نبوده‌ام. یادم نمی‌آید. فقط گاهی روزمرگی زیادی تکراری می‌شود. مثل همین هوایی که تنفس می‌کنیم.

اهل اینجا نبوده‌ام. اهل خیلی چیزهای دیگر هم. اهل الکل، شلوغی، دود، بی‌هدفی ... و اهل سرزمین بی جنگل و بی‌طبیعت.

دلم باز برای طعم تلخ قهوه تنگ شده. برای شب زنده‌داری و پینه‌های قلم زدن. هوای نوشتن کرده‌ام. برای دلم. برای رفیق همیشه‌ام.

   + بی نوا و چوپان - ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٢

دل دیوانه

پشته هیزم را گذاشته بود روی زمین و به سمت پله‌ها می‌رفت. صدایش می‌کردند نادال. همان نادعلی. آقا، امام جماعت ده، دست برد داخل جیب و از روی دلسوزی 50 تومان کف دستش گذاشت. نادال مثل بچه‌ای قهر کرده رفت کنج دیوار و شروع کرد به غر زدن. " اای ای ای این ه ه همه ه ه هی هی هیزم اآآ اوردم ف ف ف فقط یه یه یه پول؟!" آقا گفت: " بگیر نادعلی 50 تومنه"

نادال چسبید کنار دیوار سنگچین و شروع کرد به زاری کردن. تقلای آقا هم فایده نداشت. رمضان که تا آن موقع مشغول جوال گندمها بود آمد جلو، چهار تا 5 تومانی گذاشت کف دست نادال و 50 تومانی را گرفت. " آقا جان ای زبون بسته چه میدونه توفیر پولا رو. همی که چندتا سکه بزاری کف دستش دوتام ملق می‌زنه برات."

نادال مثل فشنگ می‌دوید طرف دکان هاشم.

   + بی نوا و چوپان - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٦

رخت نو

یا محول الحال

دلت شاد و لبت خندان بماند

برایت عمر جاویدان بماند

خدا را می‌دهم سوگند بر عشق

هر آن خواهی برایت آن بماند

به پایت ثروتی افزون بریزد

که چشم دشمنت حیران بماند

تنت سالم سرایت سبز باشد

برایت زندگی آسان بماند

   + بی نوا و چوپان - ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٠

مورد عجیب بنجامین باتن

به‌نام خدا

مورد آخر سال را به تبریکات سال نو تخصیص نمی‌دهم. موارد غیر تکراری‌تری هم هست مثل " دگمه" که تیتراژ فیلم مورد عجیب بنجامین باتن را با آن آغاز می‌کنند. انصافا ایده جالبی بود. و پر از آب چشم برای امثال منی که جابجای فیلم نوستالوژی‌های ایام جوان‌تر بودنشان را می‌یافتند. داستان بی‌نقطه ضعف نیست، خصوصا پرش از بعضی سال‌ها و توقف در برخی سال‌ها، گاهی خیلی بی‌دلیل‌تر از آنچه که باید اتفاق می‌افتد. یا مثلا موردی به این شگفتی به ندرت با تعجب دیگران واقع می‌شود. در واقع برای کسی که در فیلم غرق نمی شود نکات ناپخته متعددی دیده می‌شود اما همین نکات کمتر به چشم کسی که جذب موضوع شده می‌آید و بعید نیست که نویسنده از همین غفلتی که در هوشیاری بیننده پدید می‌آورد استفاده کرده باشد- که این هم هنری است، نوشتن بر اساس ذائقه خاصی و یا تولید بر مبنای بازار هدف-. نظیر همان کاری که در فارست گامپ کرده بود. از نکات مثبت فیلم، داستان نصب ساعت و جریان چرخش معکوس عقربه‌هاست و نوع صداگذاری و لحن بازیگر کور که بسیار جذاب و تاثیرگذار پرداخت شده است.

کلا جریان حرکت وارونه زندگی دو عاشق بقدر کافی برایم جذاب بود و به همین نمره‌ای می‌دهم که نقاط ضعف دیگر فیلم را بپوشاند. برایم همان صحنه از صحنه‌های پایانی فیلم که دیزی پیر بنجامین کودک را در آغوش گرفته و شاهد مرگش است و سکانس‌های کناری‌اش کفایت می‌کند. برایم همین میانبری که بین آن همه خاطره خاک خورده و این روز پر کنش در سال زده شد کفایت می‌کند.

داستانی با این همه فانتزی و ایده‌ای ناب حتی اگر پر از ایراد باشد بالاخره ناب که هست، پس پذیرفتنی است.

   + بی نوا و چوپان - ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۸

the reader و تکانه‌های پس از آن

به‌نام خدا

نمی‌توانم احساس برانگیخته از فیلمی اینچنین را پنهان کنم، صادقانه بگویم. داستان آنقدر روان، رک و ظالمانه است که دل هر سنگ‌دلی به زعم بنده ریش می‌شود. داستانی با مختصات شرقی و از نوعی که حدس می‌زنم بزودی تمایلات سینمایی هالیوود را به این سو بیشتر خواهیم دید. شخصا با همه سخت‌گیری نقطه ضعف خاصی در داستان نیافتم اما بد نیست نویسندگان ما - خصوصا نویسنده فیلم دو زن که نمی‌دانم کیست و امیدوارم هرچه سریعتر نوشته‌هایشان را از خامی خارج کند- به نحوه شروع، سوئیچ زمان، ریتم، زمان وقوع حادثه‌های سرنوشت‌ساز، نوع این حوادث، پرداخت واقعی - انگار نویسنده عین اتفاق را تجربه کرده و از آن مهمتر عین همان را منتقل نموده- کمی بیشتر توجه کنند. شما می‌توانید بسط این مساله در همه شخصیت‌ها را ببینید مثلا حالت‌های هانا در کلیسا یا زمانی که در انتهای فیلم مجددا مایکل را می‌بیند یا رفتار مایکل در حوادث مختلف داستان. البته نمی‌خواهم نقش بازیگر را انکار کنم اما رابطه متقابل نوشته و بازی را که باور داریم. از طرفی سیر تکاملی داستان آنقدرها ساده و برعکس پیچیده نیست که" ان قلتی" به آن از هر دو سو وارد باشد. به نظر داستان بسیار ساده و حتی عامی است اما شکل ارایه آن فنی، کم نقص و زیباست. حکایت سادگی و زیبایی. فقط ای کاش درک شرق و غرب در عشق و یا همان Love یکی بود.  

   + بی نوا و چوپان - ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٤