ديوانه ام و تو تهمت مست نزن

از کار گذشته بر دلم بست نزن

ای عابر بی خيال از دور ببين

لطفاْ به دل شکسته ام دست نزن

                    کرم اللهی

***

چه آواری می شود دنيا وقتی بيدار می شوی و می بينی همه آنچه ديده بودی خواب بوده و رويا. آن هم کجا؟ روی تخت پادگان. اول از زندگی سير می شوی. بعد عصبانی. خوب که خسته شدی از ناتوانی آنوقت بازهم تسليم قضا و قدری می شوی که دست و پايت را بسته.

ولی « تو » بدان من هميشه اسير تو هستم. چه توی خواب چه بيداری. اين تويی که همه چيز را فراموش کرده ای. بی خيالی از اين که کسی به يادت هست. شايد حتی باور نکنی امثال من توی خواب هم غيرتشان آنقدر هست که حتی در اين بلوای وامصيبتا فکر و يادش به « تو » باشد. به «تو». فقط به «تو» ....

   + چوپان - ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢۸