گریه مرد

نمی دانست کاری که می کند چه دامی است برای خانواده کوچکی که تشکیل داده. اما حالا که رسیده بود به هوشیاری بیشتر، فهمیده بود که اگر سنگ ریزه ای از این حکایت از زیر زبان کسی بلغزد، هم زن و بچه اش را از دست می دهد، هم آن همه نامی که ذره ذره جمع کرده بود، سیلاب وار می رفت و خشک و برهوت می شد.

فقط یک لحظه، یک لحظه غفلت کافی است که آبروی مردی به کرشمه زنی برباد رود. وقتی فهمید که من هم می دانم. بغض کرد و لبش لرزید.

- چه کنم؟ کمکم کنید.

طبیب خوبی نیستم. اصلا طبیب نیستم. فقط می توانم درس بگیرم و بترسم از غفلتهای احتمالی خودم.

   + چوپان - ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥