انا الیه راجعون

پدر بزرگ تمام عمرش مردی بود ساده و روستایی. بی ایراد نبود. ساده بود و بی سواد. ذاتش سادگی بود، همین. هر جا می نشست از همان دو کلمه روسی یادگار از جنگ جهانی دوم، گفتگویی شروع می کرد که غالبا یک طرفه بود و او تنها گوینده اش.

با این حال روزهای آخر حتی نای گفتن یکی از آن دو کلمه را هم نداشت.نای گفتن اولین حرف زندگی، آب. وقتی از تکلم باز ایستاد تنها راه ارتباطی من و او، یا بهتر، او با جهان، تنها پلک روی هم گذاشتن بود. یعنی بله. می خواستم بدانم دوست دارد این لحظات آخر را کجا بگذراند. گفتم گرگان. واکنشی نداشت. قم؟ پلکها را بست.

 اما قسمت تو پدر بزرگ سادگی ها، شهر بی بازگشت، شهر زنان زیبا رو، شهر کوههای سیاه، شهر غریب، این دشت بی پایان خانه های سیمانی، شهر تهران بود. شب آخر، تازه از دماوند برگشته بودم. مادر زنگ زد و با بغضی در گلو خبر احتضارت را رساند. وقتی رسیدیم. رو به قبله بودی. غریب. بی مادر. بی زن و دختر. بین من و تویی که می دیدم، با تویی که می شناختم، فرسنگها فاصله بود. ژرف و عمیق...

چه سخت است لحظه آخر. لحظه سنگین جان دادن. انا لله و انا الیه راجعون.

   + چوپان - ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٠