نانوايي هم جوش شيرين ميزند. بيچاره فرهاد        کرم اللهی

***

فرصت زيادي براي فكر كردن نيست. البته به چيزي غير از" تو " . اما از معدود خماري هاي اين ايام فكر و خيال طبيعت بي مثال شمال است. طبيعت سرزمين آبا و اجدادي ام. من اينجا باور كن براي صداي قورباغه ها هم دلم تنگ شده. وقتي كه غروب روي مرزهاي بلند شاليزار رديف مي شوند و .... اي بابا دل ما هم عجب بهانه هايي مي گيرد.

غروب است و وقت بازگشتن

به سوي خانه هاي روستايي

صداي هي هي و هي هاي چوپان

كه سر داده به آوازي دهاتي

هجوم بره هاي دور مانده

به سوي گله ي ميشان شيري

بسوي لانه رفتن هاي مرغان

ميان كوچه هاي تنگ و خالي

صداي مادري پي جوي فرزند

صداي كودكي گريان و خاكي

غروبي پر هياهو شعر گونه

غروبي از پس يك روز كاري

دريغا گر ميان ده نباشي

دريغا گر ز ده مهجور باشي

درست كه نه قافيه داشت نه رديف و نه وزن. اما خب اينها را بگذاريد به حساب ... چه مي دونم... مثلا جريان سيال ذهن !!!

   + چوپان - ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢