داستان عجیبی است

به نام خدا

نشده توی این چند سال ناقابل زندگی, دو روز پاگیر چیزی و جایی بشوم. ذاتم با ثبات و یکجا نشینی سازگار نیست. این روزها هم بد جوری به صرافت جابجایی افتاده ام البته با برنامه ها و ایده هایی که عمر بعضی از آنها بیشتر از یک دهه است. دوست دارم تبدیل بشوم به آنچه که می خواهم . ببینم آیا آنجا هم در به در تجربه جدید خواهم بود یا انشالله آنجا به آرامشی چیزی میرسم که عاقبت به خیر شوم.(به قول مادر قسمت تو چه می شود خدا می داند؟)

اگر خدا بخواهد همین روزها عازم یکی از استانهای شمالی هستم. طرح مورد علاقه ام چیزی است شبیه همان دوغ درست کردن با آب دریا. شدن که خوشبختانه همه می گویند نمی شود(استاد شداندن!! کارهای نشدنی ام) اما اگر بشود چه میییییییی شود!!!(اینجا را به سبک عادل فردوسی پور بخوانید).

از شوخی گذشته اعتقاد راسخی دارم به اینکه مردم ما مصداق "لب از تشنگی خشک بر طرف جوی "اند. و شمالی ها از همه جلوتر. برایم تا به حال نشدن و نتوانستن و نمی گذارند و نکن و نباید و .... معنی نداشته. و اینکه این چه مملکتیه؟ چرا کسی استعداد ما جوانها رو کشف نمیکنه و .... . تا به حال هرچه کردم به شکرانه خدا رو به جلو بوده و من بعد هم به حکم و مرحمتش همین خواهد بود. اما رفتن این دفعه با دفعات قبل چه تفاوتها که ندارد.

 شما هم اگر لطف دعایتان را چونان همیشه نصیب این حقیر دارید, شک نکنید که شریکید با تمام پیروزیها و دور از گزند همه شکستها. این همه را برای شما گفتم دوست من عطا جان,بهزاد بی معرفت, آیدین آرام جان, حمید یکدانه, خواهرزاده لوسم, م.دانیالی عزیز و .... .

از هر گونه طرح توجیهی خلاقانه شدیدا استقبال می نماییم.

با تشکر

   + چوپان - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۳