ماچه ای میان ما

به نام خدا

پاره یکم-زهر:

شب بود و آمده بودم سر خط ... برای گرفتن ماشین. تا پیاده شدم راننده ای گفت... گفتم بله. مرا هدایت کرد به سوی خودروی پرایدش. اما حس کردم جو ایستگاه طور خاصی است. دیدم آنسوتر زنی با چشم اشکبار می گوید شاید من بیشتر از این 5 تومان نداشتم که بدهم، شما باید می گفتی نمی برم... بحث بر سر کرایه دربست بود با همین راننده. اما شکل و ظاهر زن کاملا گویای شغلش بود.

کم کم مردها مثل گله ای سگ نر دور ماچه به فهل آمده جمع شدند و راننده مذکور به هر طریقی نشاندش توی همان ماشینی که بنده در آن نشسته بودم.

خلاصه کنم. کار رساندن زن تبدیل شد به داستانی عجیب تا اینکه از ماشین پیاده شد و آمد کنار خیابان که ماشینی دربست اختیار کند. ایستادن همانا و ترافیک شدن و مسابقه ... و ناگهان گرومپ.... بله، تصادف شد. کم مانده بود دو جوان موتور سوار بر سر مسابقه رانندگان در تصاحب زنی اینگونه جان بسپارند.

از ماشین پیاده شدم. ایستاده بودم و نگاه می کردم. نگاه می کردم به نکبتی که گریبان من مرد را گرفته. به اینکه از مرد بدتر، اینگونه زنی است. به اینکه من مرد با اولین پشت چشم نازک شدنی بند کمربند که هیچ، سر سوزن عقل و آبرو و احتیاط و حرمت و همسر و فرزند و ... را به باد فنا میسپارم و اینگونه می شوم. وای بر من. وای بر من.

پاره دوم-تریاک:

سفر به سه شهر شمالی برایم نوید بخش دردسرهایی بود تا حدی مبهم، امیدوار کننده و شیرین. می دانم که راهی دارم دراز،سخت،پر از "نه" و "نمی شود" و "استحضاء" های همیشگی. اما خدایا، زندگی ام پر بود از همین ها. تا امروز یاری ام دادی، من بعد نیز رهایم نکن و این نان خوشگوار و حلال را بر سفره ما ارزانی دار.

ای کاش وقتی پای کسی به راهی پر امید و پر از سنگلاخ مشکلات باز شد، من و دوستانم، نه تنها مانع نباشیم، که همیشه یاور و همراه اینان نیز باشیم.

   + چوپان - ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠