حسرت

به نام خدا

امروز که بر حسب عادت کانالهای تلویزیون را می چریدم، نه اینکه لیگ برتر موقتا تعطیل شده، برنامه بچه های دیروز از شبکه تهران و خانم خامنه را دیدم.

شاید باورتان نشود اما بیشتر از برنامه پیامکها بود که متاثرم کرد، اگرچه برای هل دادن چون منی به نوستالوژی،تلنگر یک تکه از برنامه هایی که پخش می شد کفایت می کرد. میان تصاویری که رد می شد انگار خاطرات،روح جن زده ام را می آزردند. همیشه می ترسم از تلاطم غمبار این روح جن زده. چرا کسی بین من و کودکی هایم خط کشید؟ چرا طعم زندگی پیش از زمانی خاص، با اکنون تفاوتی دارد زمین تا آسمان. چرا حال زندگی فرق می کند وقتی خودت را کودک می بینی با امروزی که بزرگ شده ای. و لا اقل رویای هر چه زودتر بزرگ شدنت به واقعیت پیوسته.

همه پیامکها، حرف به حرف حسرت بود و حسرت. به گذشته ای سخت و مشقت بار. پیامکها پر بودند از نام و یاد آدمهایی که امروز نیستند. مگر این این مثلا "ما" هستیم،که جای کسی را هم خالی بگذاریم؟

چرا طعم زندگی فرق می کند؟ چرا هنوز یک شنبه شبها منتظر دیدن دیدنی ترین اتفاقات دنیایم؟با آهنگی مرموز و صدایی دلنشین. " دیدنیها" ...

چرا دیدن یک صحنه از برنامه "آقای حکایتی" طعم درس "مهمان کوکب خانم" دارد؟ اگر بخواهم ردیف کنم این همه "چرا"ی آشنا را، ردیفشان از ردیف چنارهای خیابان ولیعصر هم بیشتر می شود. انصافا تا بحال چندبار مثل من گفتی که" انگار همین دیروز بود که . . ."

انگار همین دیروز بود که به این فکر می کردم " چه بی معنی است وقتی مادر بزرگ از گذشته حرف می زند می گوید:انگار همین دیروز بود که ..." چقدر فاصله است بین دیروز واقعی و آنهمه سال سپری شده. اما امروز من هم لبریز شده ام از این "انگار همین دیروز بود" های متوالی و پرحسرت.

واقعا، انصافا، طلای ناب کودکی ات انگار همین دیروز از کفت نرفته؟

   + چوپان - ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۳