برف، معدن و سگ

به نام خدا

5 سال پیش یادش بخیر. سرباز بودم و از دست کادریها هر جور شده پناه برده بودم معدن. من بودم و معدن و یک سگ و خدا که همیشه هست.

اولین برف که اومد سگم تازه 9 ماهه بود و اولین تجربه برفش بود. می پرید تو دل کپه های برف و از اون طرف مثل گلوله میزد بیرون. گاهی که توی اندازه کپه های برف اشتباه می کرد با یه حالت مظلومی میزد بیرون که دل آدم کباب میشد. صداش میکردم پسر. محال بود ازم بیشتر از 10 متر فاصله بگیره. هنوزم دوستا و اقوام سراغشو ازم میگیرن. از بس که بهش علاقه داشتم و همه جا حرفشو میزدم.

کل کوه سفید بود و بین من و دره زیر پا دو ماهی مه فاصله انداخته بود. منبع اب یخ میزد. باد بیرون پرده اتاق رو که ملافه سربازی خودم بود یه متری تا وسط اتاق شکم میداد. گاهی در اتاقکو بزور باز میکردم. برف همیشه تا زانو میرسید. چون تنها بودم و کمک نداشتم همه شبها روی پهلوی چپ و روبه انبارک مواد منفجره میخوابیدم و هر نیم ساعت یه بار بیدار میشدم و دید میزدم. دیگه به این جور خوابیدن عادت کرده بودم. اون یه ماهی که برق نداشتم از ساعت 8 میرفتم تو رختخواب.

اون زمان فقط 2 ساعت(در بهترین حالت) برق داشتم. اون موقع تازه سریال نرگس تموم شده بود و دو تا فیلم تو بورس بودن: اولین شب آرامش با اون موسیقی قشنگ پایانیش و باغ مظفر و خل بازیهای اون گروه. معمولن هم بنزین موتور وسط فیلم تموم میشد و برق قطع میشد.

تمام سرگرمیهای اون روزها خلاصه می شد در قرآن و مطالعه. معدن اگر چه آسایش نداشت، اما معدن آرامش بود. نه میترسیدم. نه دل تنگ بودم و نه هیچ وقت دیگه اون تجربه قشنگ، توی زندگی پر تلاطمم دیده نشد. روزی که از معدن میرفتم از خدا خواستم که کمک کنه تا شرایط زندگیم جوری نباشه که حسرت معدن تو دلم بمونه. اما دریغ و درد که ....

سال بعد که سری به معدن زدم. سگ رفته بود. بجای من هم دوتا سرباز صفر گذاشته بودن. آرشیو مرداد 85 تا تیر 86 متعلق به اون دورانه. مخصوصا پست " مرا با اشاره، تو را با گلوله" که بیاد منوچهر هم خدمتی مرجومم نوشته بودم.

حسب و حالی ننوشتیم و گذشت ایامی چند ...

   + چوپان - ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٩