عزت دیوانگی

بسمه تعالی

دیوار خانه سیاه بود مثل ذغال. کار بخاری ذغالی وسط اتاق بود. سالها بود که زمستان و تابستان روشن مانده بود و آرام آرام که زهوارش در رفته بود کسی دستی به سرو رویش نکشیده بود. همین بود که بیشتر دود را قی می کرد توی خود اتاق و اتاق هم شده بود مثل دل شیطان. گوشه اتاق کتی آویزان بود. مثل دیوار سیاه. تکانش دادم. دیوار زیر کت کمی سفید مانده بود. سیاهی دستم را با کف آن یکی دست پاک کردم.

- چند سالته عمو؟

70، 80 سالی می شد شاید.

- می خوای چو کنی؟

- همین جوری!

- همین جوری نمیشه. همین جوری دختر 14 ساله نمیاد تو بغل آدم. همین جوری زن واسه آدم قر نمیاد...

ولش میکردی تا صبح از زن و دختر و هر چه نگفتنی بود، می گفت. کلا با حرف های بالا کمری زیاد میانه نداشت. گفتم: غذا چی داری؟

- اینه ها... نون هس. ما زن ندریم که. شما پیش زناتون هستین. غذای گرم درین. بغل گرم درین.

عجب. نان هم سیاه بود. بجز گله ای جا میان اتاق، کنار بخاری، انگار خانه زیر گرد سیاهی از دود و فراموشی ساکت و ساکن مانده بود. به همراهم گفتم: کسی رو هم داره؟

- آره یه داداش داره مثل خودش حواس درست نداره، اما برعکس این، عین دسته گل می مونه.

و راست می گفت. برادر کوچکتر اما در حد زندگی روستایی تمیز بود و مبادی آداب حتی. جوری با وسواس حرف می زد و رفتار می کرد که اگر پیش زمینه ذهنی نداشتی حس می کردی از بزرگان محل است.

چند ماه بعد یکی از دوستان خبر آورد که هر دو فوت کرده اند. گویا اولی را میان تنور بیجان دیدند. عادت داشت به خوابیدن توی تنور. اهالی همت کردند و برادر بزرگ دفن شد. هنوز جمعیت پراکنده نشده، خبر آمد که دومی هم رفت.

   + چوپان - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩