مثل سگ

بسمه تعالی

" ..... می خواهم ازدواج کنم. خوشبختانه کسی پیدا شده که انگار از من خوشش می آید. با این حال، با این که حالم از تو بهم می خورد، با اینکه حیف جهنم می دانم که تو را تحمل کند، بازهم دلم نیامد حالی از تو نپرسم ...."

نامه اش را تمام نکرده پاره می کنی و دور می ریزی. دیگر اوضاع مثل سابق نیست. دیگر شلوغی آدمهای دور و برت - اگر بشود اسمشان را آدم گذاشت- مانع از ندید گرفتنش نمی شود. دیگر آقای مدیر نیستی که برایت عددی نباشد. وقتی با آن فضاحت برکنار شدی، دورت خلوت شد. از ذهن ها دور انداخته شدی. تا آن موقع اگر حالت را می پرسیدند دلیلش اهمیت حالت نبود. اگر خانم منشی با لبخندی عشوه گرانه لغزیدن دستت را روی تنش تمنا می کرد، دلیلش سحر دستانت نبود. تو صاحب امضایی بودی که بیش از این می ارزید و معامله می شد. آن روزها با یک تماس کاری می کردی که حالا با ساعتها فریاد هم قادر به انجامش نیستی. اکنون اما در این تنهایی جزامی گونه، کسی حالت را می پرسید که جای زخمی که بر دلش به یادگار گذاشته بودی حالا روی دل خودت ذوق ذوق می کرد.

از پنجره بیرون را می نگری. بیوه زن همسایه را می بینی که وارد حیاط آپارتمان می شود. هوسی مثل مار زیر پوستت می خزد. گوشی را برمی داری و شماره ای را می جویی. کسی از آن سوی خط لبخند روی لبت می نشاند. پیکی بالا می اندازی و مثل لاشخوری که لاشه ای یافته، از در بیرون می روی. نرسیده به راه پله سرت گیج می رود. نرده ها منزجر از تو خود را عقب می کشند. سرنگون می شوی و تا به پله آخر می غلتی و روی زمین سرد رها می شوی. نفست بند آمده. خون، بوی خون، طعم خون دهانت را پر کرده. حرف نمی توانی بزنی. آخرین نفست میان شعله های آتشی که حریصانه تو را می بلعند گم می شود و تو مثل سگ می میری.

   + چوپان - ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢