تکیه

به نام خدا

نمی دانم چرا این یکی دو ماه تلخی نوشته هایم بیشتر شده. مثل قهوه. شاید عادت بدی پیدا کرده ام به این تلخی. همین چند روز پیش پیامکی آمد که فلانی درگذشت. هم بازی سالهای کودکی ام را چند سالی می شد که نمی دیدم. یا بهتر بگویم, ندید می گرفتم. معتاد شده بود و خبرهای خوشی از آن سمت نمی آمد. شنیده بودم که اصرار داشت به ترک. زیاد تلاش کرده بود. اما مگر از این دیو که به جان می زند می شود رست. وقتی ترک می کنی خوره ای می افتد به جانت که " حالا این یکبار"... و تو باز هم گرفتارش می شوی. می شوی مصداق همان روایت معروف انجیل و روح سرگردان.

غروب, وقتی با تن خسته بر می گشت, پدر داغ دار که تازه از سوگ پسر دوم فارغ شده بود, می آمد و با کمک هم زنجیر به دست و پایش می بستند که ترک کند. هر بار با امیدی تازه شروع می کردند و باز نارفیقی تیپا می زد بر این بخت نگون شده پسر. ساده بود. مثل همه روستایی ها. خدا نیامرزد عامل این اژدهای افیون را. این اواخر پدر و مادر هم ترکش کرده بودند. دیگر برادری هم نمانده بود که یاری اش کند. رفته بود کمپ ترک اعتیاد. کمپی غیرقانونی. کسی نفهمید چرا و چگونه, اما کشته می شود. کارکنان برای از بین بردن شواهد, بدنش را با آب جوش می سوزانند و تحویل خانواده می دهند. کار به پزشکی قانونی و پلیس می کشد و ... هنوز پرونده "قتل" در جریان است.

و به همین سادگی داستان زندگی جوانی پایان می یابد که قرار بود عصای دست پدری شود. شریک زندگی زنی و پدر فرزندانی.

 و لابد حالا وقتی صدای واعظ بلند می شود به نوحه قاسم و اکبر, پدر چه ضجه ها که نخواهد زد. و صدای بلند مویه های مادر تا به کجا که نخواهند رفت. نترس رفیق ساده کودکی هایم. صدای کم لغزش اشکهایم را آسمانها خواهند شنید. و شرم نگاهم را به گور خواهم برد. من از تو صدای قهقهه کودکی ات را به ارث می برم. تو اما سهمت مسیر کج شده نارفیقی چون من.

   + چوپان - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸