روزگار مرد مه زده

به نام خدا

از کوه که پایین می آمدیم حالش بدتر شد. خودش می گفت عادت دارد اما نوه اش می گفت این حالت عادی نیست. سالی یک بار مریض می شود اما تلافی یکسالش را با همان یک بار در می آورد. با چوخایی بر شانه ایستاده بود رو به دره و فریاد می زد: هاااااای سهراااااااااااااااااب. بیا گوسفندا دارن پخش میشن هااااااااااااای. بیا الان پلنگ میزنه بهشوووووووووون.

و شروع کرد به خواندن مدحی از پلنگ. " تو پهلوان کوه و دشت و جنگلی. تو یکه گرد صخره و سنگی..."

تا سهراب گله را متراکم کند مه همه ما را با گردی شیری رنگ پوشاند. 10 متری ات را هم نمی دیدی. سهراب از پایین هی و هش کنان نزدیک می شد و گاهی فحش هم می داد به زبان بسته ها. چادر را باز کردم و سرجا محکمش کردم. ولی، کماکان چوب جمع می کرد و با زبان محلی مدح پلنگ می خواند. نزدیک چادر چند سنگ جمع کردم و اجاقی برپا شد. تا سهراب برسد کتری روی آتش قلقل می کرد. سهراب از پشت پرده مه کم کم نزدیک می شد و انگار کودکی را ناز می کرد. آمد و نزدیک آتش ایستاد. سر بلند کردم. دو بره سیاه و قهوه ای توی بغل سهراب میلرزیدند. بره ها را کنار آتش نشاند. آنسوتر میشی پر پشم بره هایش را صدا می زد.

   + چوپان - ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۸