ضیافت عمق دره

به نام خدا

صدای سرفه تا صبح توی گوشم زنگ می خورد. با صدای مناجات ولی از خواب بیدار شدم. کنار چشمه وضو گرفتم و برگشتم سمت چادر. مه هنوز اطرافمان را گرفته بود. سکوت و تاریکی حاکمان مطلق صبح بودند. گاهی صدای فس گوسنفدی را هم می شد شنید. اجاق داغ بود. ایستادم کنارش. با چوب ذغالهای افروخته تر را بیرون کشیدم. شعله ای کم سو زبانه کشید و مرد. سجاده را نزدیک اجاق پهن کردم و بلند گفتم: الله اکبر.

مشغول تسبیحات بودم که صدای سهراب بلند شد. باب جان؟ بابا ولی؟ چی شد؟

نود و سه سال کوهستان و او پا به پای هم پیر شده بودند و حالا او هم شده بود جزئی از آن. خورشید تازه سر بلند کرده بود که آخرین بیل خاک هم روی کپه خاکهای قبر ولی را پوشاند. طبق وصیتش هر جا که جان داد، همانجا باید دفن می شد. سهراب با چشمی سرخ انگشت روی خاک پدربزرگ فرو برد و آرام فاتحه الکتاب را زمزمه کرد. برگشتم سمت گله. قوچ بزرگ آرام نزدیک شد. ایستاد رو به بقیه گله و با پا روی زمین کوبید. همه گله آرام سهراب را دوره کردند. سنگاژ، سگ پیر و محبوب ولی تمام مدت کنار قبر با دستانی روی سر، دراز کشیده بود.بلند شد. از میان گله که حالا قبر را دوره کرده بودند آرام عبور کرد. نزدیک صخره مشرف دره ایستاد. دو سه زوزه بلند کشید. سهراب سراسیمه سر بلند کرد. تا حرفی از دهانش بیرون بیاید، سنگاژ روی سنگهای کف دره جان می داد.

   + چوپان - ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩