من ای كاش مرده بودم...

هنگامي كه روح پليد از وجود شخصي اخراج مي شود، براي استراحت به بيابانها مي رود. اما چون جاي مناسبي نمي يابد پيش همان شخصي كه از وجودش بيرون رفته بود بر مي گردد(24) و مي بيند كه  خانه سابقش جارو شده و تميز است(25) پس مي رود و هفت روح بدتر از خود را نيز مي آورد و همگي داخل وجود او مي شوند. آنگاه وضع آن شخص بدتر از حالت اولش مي گردد (26)               انجيل لوقا- باب يازدهم

 

و روح پليد سالها ساكن دلم بود. بي آشناي حضور محبتي، بي گرماي سوزان علاقه اي، سرد بودم و بي كس. پيدا كه شدي دلم را همراه خودت بردي، با چهره اي زيبا، موهايي قرمز. روح پليد پر كشيد از دريچه هاي قلب روبه خاموشي ام. دست علاقه ات آمد و مرا كند از آن كنجي كه كز كرده بودم در آن. از آن خماري چند لحظه اي صورتهاي نا محرم. و من شدم مصداق " آنكه عا شق شد، عفت پيشه كرد" بي آنكه باورم كني به اين صفت....

 

ديده بودمش. توي دستهاي ظريفت قايمش كرده بودي، از همان دور هم چيزهايي پيدا بود. سرخ بود و براق. گاهي قايمش مي كردي پشت سرت. گاهي نگاهش مي كردي و پيش خودت مي خنديدي. چشمم به تو بود و دستم بي اختيار دستهايت را گرفت. هديه اش كردي به من. من عقل از سرم پريده بود من اي كاش مرده بودم. اين بود كه آهسته و بي عقل، آن سيب را كه تو با خود آورده بودي، با همه وجود گاز زدم....

و ارواح پليد بي تو ساكن بي پرواي دلم مي شوند. باز هم قحطي، باز هم تاريكي. اي كاش دست تقدير روح پليدم را نمي آزرد. " تو" اي كاش نيامده بودي.

   + چوپان - ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۱