از دور که می آمدی

 آن روز كه نيامده بودي حصار بود دور ذهنم ، سياهي حضور تو پيدا شد ، از دور كه مي آمدي . آمدي و تير نگاهت نشست روي سينه ي مردی كه تا آنروز ماري و كژدمي به اين دژ امنش راه نمي بردند . صداي شكستنش را مي شنيدي ، از دور كه مي آمدي و نزديك تر كه به پايت مي ريخت ، مي شكست؛ محو مي شد .

گيرم كه نشنوي ، فريادم را آسمانها خواهند شنيد . از قلب زمين گدازه هاي دلم فوران خواهد كرد ، از چشم همه دل سوختگان اين منم كه خواهم چكيد . اين منم كه باز هم پيش پاي تو زانو خواهم زد ، كه بداني از من چيزي نمانده ، جز آهي كه....  

   + چوپان - ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱