هردم از اوج بلنذ آسمان،

خيزد آواز جرس از غافله.

پر تپش سازد قلوب عارفان،

در قنوت غمگسار نافله.

آيد آوای جدايی از زمين،

گويد او هردم کلام باطله.

نی نی اين آوا جدايی آفريد،

مژده ی وصل است بانگ راحله.

************

چه بگويم از شانه هايی که می لرزيد، از مردی که گريه می کرد.

بی خيال دوست من. شايد دل شما هم بگيرد، آنوقت سهم هردوی ما از اين غمنامه ی هر روزه، آنچه که بارها و بارها در اين شهر از خدا بی خبر اتفاق می افتد، جدايي، غمِ آشنای تنهايی و نا مرادی باشد.

   + چوپان - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۸