مرا به نوازش دستهايت عادت مده،

 تا در لحظه های بی تو بی تابی نکنم.

به آغوش گرمت مرا نپذير،

 باور کن گونه هايت را از اشکها خواهم زدود.

پيشانی ام را با شانه هايت آشنا مساز،

 تا هق هق گريه هايم طنين غمی در دلت نيانگيزد.

تو مرهم دستهای محتضري، دستهايم را رها کن.

بگذار به درد خويش جان بکنم،

 که جان به لب شدم از اين درد ...

سروده در بهار ۸۲ - يادآوری بامداد ۱۰ خرداد ۸۵

سالهاست نسروده ايم. يادت هست؟ ديگر بعد از تو نمی دانم چرا انگيزه ای نيست.

 تنها غريزه مانده و خاطرات لعنتی و سمج. تو انگيزه ام بودی. باعث شعرهايم.

 علت پرواز آنروزهايم تا اوج. يادت هست؟ يادت می آيد؟

   + چوپان - ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٠