ترا با گلوله مرا با اشاره

به نام آخرين ياور

دي ماه بود كه آمده بودي. نه از سرما نه از بي ادبي وحشتناك دژبانها هيچ نمي ناليدي. از آزارهاي بي تمام بي ادب ترين سرهنگ دنيا هم، از قهقهه هاي از روي درد و ناچاري آن شبهاي لعنتي هم. تو درد رفيق آشنايت بود و سكوت يار تنهايت.

يادت مي آيد منوچهر. آن ستارههاي بي ارزش روي شانه را. آن باعث خشم دژخيمانه ي ديگران ، هم ميهنان و هم كيشان متعهد به نابودي عشق من و تو به سرزمين مادري را. يادت مي آيد تقسيم ناعادلانه ات را. وقتي كه رفتي چنان برفي آمد كه ارتباط با گروهتان قطع شد. بي آذوقه بي سوخت. آنجا، آن بالا همانجا كه ابر فرش زير پايتان بود. مي گفتي چيزي نيست، جايمان خوب است. خوب بود منوچهر؟ آنهمه فاصله با جاده و بعد شهري به بزرگي كف دست خوب بود.

تو ساكت بودي. ساكت ساكت.  مثل روز اول. درهم شكسته. زخم خورده. مي گفت يكي از آمارتان كم شده. من چه مي دانستم منظورش تو بودي. من چه مي دانستم بر سر پدر و خواهرهاي تالاسمي ات چه آمده وقتي برادر خندانشان را با جسدي بي جان عوض كردند. من چه مي دانستم اين داستان اينقدر غم در خود نهفته. چيزي بيش از من بيش از همه ي دردهاي تا به امروز كشيده ام.

امروز كه از آن تبعيدگاه بازگشته ام آدمهاي اين اطراف را نمي فهمم. موي صورتم تا روي سينه آمده. باورت مي شود رنگ حمام را نديده ام. رنگ خيلي چيز هاي ديگر هم. رنگ دنيايي كه چه خفتي است تحمل كردنش. رنگ بي تو بودن. رنگ آدمهاي خوش خيال و بي خبر. راستش را بخواهي از عشق هم افتاده ام. از مردي، از انسانيت، اين كه اينها تعريفش مي كنند. نمي فهمم. دركشان نمي كنم. بايد برگردم. بايد هرچه زودتر برگردم. كوهستان باز هم صدايم مي كند. راستي سازمان سنجش روبروي اسمت نوشته :  قبول 

   + چوپان - ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳۱