يا حق

براي رسيدن به ملكوت آسمانها بايد كودك بود.

مانده بودم چه بنويسم. البته هنوز هم مانده ام ولي خب مينويسم.

از مديري اصلا خوشم نمي آمد ولي انگار اين بار حرفهايي دارد. خصوصا اين جمله ي عجيب ؛ چقدر زود دير ميشود. بطرز عجيبي جمله ي اخير اين چند ماهه برايم تكرار شده. يعني تكرارش كرده اند. بله راستش را بخواهيد براي همه ي ما خيلي زود دير شد. خيلي زودتر از آنكه فكرش را بكنيم. حالا مي فهمم كه من ۲۶ ساله ۱۰ ساله هم نيستم. حتي بچه تر. همانقدر هم نيازمند به بازي و بچه هاي محله. نيازمند مراقبت. نيازمند قصه هاي موقع خواب. نيازمند مادر. ونيازمند هميشه به اسطوره اي  بنام دوست.

چرا بزرگ شدم؟ چرا...؟

   + چوپان - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۳٠