چه غمگسار تو می شود فرات

دست دراز کردی به سویم و مرا از تعبیر رویایی که قرنها مبهم و مات می دیدمت که آمدی و دربرم گرفتی شاد کردی. عطش من بود و آتش تو. عشق بود و سالها، و نه قرنها، از بدو خلقتم انتظار لحظه ی وصل. چقدر حجاب بود بین من و تو. فوج فوج حیوان رمیده از اهلیت و وبای بی پایان تحجر و تعصب و کینه. تو اما می آمدی، تو اما مثل همه ی رویاهایم یکه سوار بودی و یل بی مثال. آمدی و آغوشت را باز کردی، دربرم گرفتی و تا لبان ترک خورده از ... آه آب...آه کودکان از عطش هلاک... و رفتی و مرا تا ابد تشنه ی یاقوت لبت کردی. فدای لب تشنه ات یا ابوفاضل.

                                    *********************

هر روز هزار بار تو را به قتله گاه گناه خود می بریم و شمر نفسمان چه خونها که به جگر خیمه ی حق نشینان نمی کند. وای از وقاحت ما که لعن به شمر و یزید می کنیم. افضل و دواءالعین البکاءعلی الحسین

   + چوپان - ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۳