حاصل سوخته

اتاقک نگهبانی مثل دیو سیاهی دهان باز کرده بود و تنوره ی سیاه رنگی قی کرده بود روی دیوارها و بالاسر در و پنجره ها. خط آخر داستان را تازه دیشب نوشته بودم و حالا مانده بود مشتی خاکستر سرگردان.

هشت ماه با هزار دردسر تبعید کوهستان را به امید نامه ی انتقال به صدا و سیما تحمل کرده بودم و مانده بود امضای آخر. امضای سرهنگ. مثل کودکی سر کیف دویده بودم تا دفتر سرهنگ و برگ مثلا برنده را رو کردم. نگاهی کرد سردتر از جام زهر. از پشت عینک رد نگاه را کشاند به صورتم و رژه مورچه ها روی زبری ریشهای نمره چهارم شروع شد. چه چندش زجرآوری.

ـ نمی خام بفرستمت صدا وسیما.

ناگاه اژدهایی در من بیدار شد هزار ساله و دعوایی بپا شد که بیا و ببین. از اتاق که بیرون آمدم نگاه هاج و واج سربازها و نظامی ها چسبیده بود به بند بند تنم.از دفتر فرماندهی آمدم به حیاط. گروهبان ... کز کرده بود کنج دیوار و دود غلتان سیگارش جایی بالای سرش محو می شد. مرا که دید مثل مادر مرده ها آمد جلو.

ـ جناب سروان اتاقت سوخت. هرکار کردیم نتونستیم بریم تو. همه ی وسایلت سوخت.

ـ کتابا؟

آتش سیگار به فیلتر رسیده بود و بین انگشتهای یخ بسته ی گروهبان ماتم گرفته بود.

ـ همه چی سوخت. همه چی

وقتی رسیدم به معدن سگ دویده بود جلو. جلوی پاهایم نشست و سر گذاشت روی پوتینها. حالا اتاقم شده بود مثل دلم.

                                                                                          -  چوپــــــــــــــــان -

   + چوپان - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٧