پاره ي يكم: اصالت توحش

بنام خدا

تا صبح بوران يك بند آمده بود و چاله ها پر شده بود از برف. سگ مثل بچه مدرسه اي ها با سر شيرجه مي زد وسط كپه هاي برف و بعد هم مثل گلوله از آنطرف مي پريد بيرون.
گوشه ي پرخمير بربري داغ را كنده بودم و توي دهان مي بردم كه راننده ي لودر داد زد:
- ااااه ... اورا باخ. نه چه دانه گورت (اونجا رو چقدر گرگ!)
از پشت كارگرهاي صف بسته پشت پنجره ي اتاق نگاهي انداختم به تپه روبرو.
- ايكي، درد... سكيز...اون ايكي...اوووه يرمي بير دانه. اي كوپي اوغلي هي. (يك دو ... چهار... يازده...اوه بيست و يكي. اي توله سگا!)
اين تنها زبان رايج معدني به فاصله ي نيم ساعت از اولين دست ساز بشر بود. سگ را با هر مشقتي كه بود كشانديم به موتورخانه و در را بستيم. پشت در روي دوپا ايستاده بود و پارس مي كرد. گرگها مثل كارتونهاي ايام كودكي حلقه ي محاصره را تنگ و تنگ تر مي كردند. حدسمان اين بود كه با گذشت زمان و بلاتكليفي راهشان را مي كشند و مي روند اما ميهمانان تازه وارد معدن خيال ديگري داشتند.
وسوسه عامل اصلي گناهانم بوده. يك گلوله كه قابل اين حرفها را نداشت. نه نيازي بود به وسوسه و نه عذاب وجدان كشتن موجودي حتي به توحش گرگ.
وسوسه ي شليك بعد از شانزده ماه عجيب تحريكم مي كرد. بقول حاجي آژانس شيشه اي " دستم چسبيد به ژ- 3 " . كاليبر 7.62 ، برد 2000 متر ، اين سمت بدن سوراخي كوچك مي سازد اما از آنطرف تكه اي به اندازه ي دو كف دست و گاهي حجمي اساسي از بدن هدف بر مي دارد."
راننده لودر با ذوق كودكي هفت هشت ساله پنجره را باز كرد. هدف؛ كمر اولين گرگي كه وق زده بود و نگاهمان مي كرد. نيازي نبود به خال سياه و نوك مگسك. فاصله سه، چهار متر. و شليك.
شنيده بودم ژ-3 نامرد است اما نمي دانستم اينقدر. بخدا نمي دانستم.
تنه ي گرگ از وسط دو پاره شد و رگه هاي خون و گوشت تا تانكر آنطرف شتك زد. گرگها مثل دسته اي پرنده پريدند و پا گذاشتند به فرار. گرگ دو تكه افتاده بود جايي بين ما و گله ي رميده ي گرگها. تنه ي بالايي به طرز رقت باري تلاش مي كرد. تبعيت از غريز ه ي فرار. تنه ي پاييني زنده بود و  دم، تكان بي حاصلي مي خورد. بي آنكه بداند چه بلايي بر سر پيكر واحد آمده.
گرگها اندك اندك سرعت فرارشان كم شد و نهايتا ايستادند. هوا آنقدر سرد بود كه حس كردم كل كائنات در لحظه ي انجماد مطلق ايستاده. و جست اولين گرگ تركي روي اين لحظه ايجاد كرد كه امتدادش تا آخرين گرگ گرسنه پيش رفت. گرگها به آني به گرگ در حال تقلا حمله كردند و تا چشهايم را ببندم تلاش بي حاصل تنه ي بالايي كه سعي مي كرد با گاز گرفتن همراهان پيشين از خود دفاع كند روي دريچه ي چشمهاي بهت زده ام حك شد..... ادامه دارد
                                                                         چوپان

   + چوپان - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٩