تن ها

«بگریز،دوست من،به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگِ بزرگ مردانِ کر و از نیش خُردان زخمگین می بینم.
جنگل و خرسنگ نیک می دانند که با تو چگونه خاموش باید بود. دیگر بار چونان درختی باش که دوستش می داری؛همان درخت شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است.
بگریز،دوست من،به تنهایی ات بگریز!به خردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای. از کین پنهانشان بگریز! آنان در برابر تو سراپا کین اندو بس.
بیش از این برای راندنشان دست میاز! آنان بسیارند و سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.
این خردان و بیچارگان بسیارند و ای بسا بناهای سرفراز که از چکه های باران و رویش گیاهان هرزه از پای در آمده اند.
سنگ نیستی، اما چکه های بسیار تو را سفته اند و همچنان چکه های بسیار دیگر تو را از هم خواهند درید.
بسا مهربانانه به نزد تو می آیند. اما این همانا زیرکی ترسویان است.آری،ترسویان زیرک اند.
از آنجا که مهربانی و دادگر،می گویی:«گناه شان چیست اگر که زندگی شان کوچک است!» اما روان تنگشان می اندیشد که«هر زندگی بزرگ گناه است.»
غرور خاموش ات ایشان را نا خوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی،شاد خواهند شد.
بگریز، دوست من،به تنهایی ات بگریز! بدان جا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.»
«چنین گفت زرتشت اثر نیچه»

«بی نوا»

   + چوپان - ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۸