پاره ی دوم: يهودا

آريل اولين چيزی بود که موقع چشم باز کردن ديدم. صدايش که کردم با اکراه دل از پرستار کند و آمد طرفم؛

- به! داش رضا. حالت بهتره؟

- داش رضا و زهر مار. برا چی منو آوردين اينجا؟

قضيه معدن و گرگها را تعريف کرد و گفت که آويزان رييس شده بود که همراهم بيايد بيمارستان. من که می دانستم آمده چشم چرانی و از کلانتری در رفته. کلا به زن و دختر و پرستار حساسيت ویژه داشت. با آن همه از زير کار در رفتن و جماعت نسوان دور و برش باز هم به حال خودش بود و کسی کاری به کارش نداشت. درست بر عکس من بدبخت.

نزديک عصر صدای همراه که بلند شد گوشهای آريل سرخ شد.

- گوشی من تو جيب تو چيکار ميکنه نکبت؟

- نيگا نسيمه.

قبل از اينکه بهوش بيايم جناب آريل بندها را آب داده بود و نسيم تا عصر جان به لب شده بود. اصرار داشت هرطور شده بيايد بيمارستان يا ما بعد از ترخيص برويم آنجا. آريل هم مثل جا سوئيچی آويزان بود که منم ببر. گفتم: نسيم اين بد جهود هم ميخاد بياد.

- اشکالی نداره اتفاقا بهاره هم اينجاست.

اسم بهاره که آمد نيم ساعته برگه ی ترخيص و استعلاجی ام توی دستهای آريل بود.

در را بهاره باز کرده بود و همين حضور نابجايش باعث شده بود آريل ديگر علاقه ی چندانی به همراهی ام نداشته باشد. با زحمت پله ها را بالا رفتم و مثل جسدی روی کاناپه ولو شدم. با نسيم خوش و بشی کردم و چشم غره ای به آريل و بهاره رفتم.

بعد از شام نسيم با جعبه ای آمد تو؛

- اگه گفتی اين تو چيه؟

توله سگ توی جعبه را که ديدم ياد تقلای گرگ افتادم و حالم دوباره بهم خورد.

آريل توی سرمای حياط می لرزيد و زير لبی به همه ی سگها و گرگها فحش می داد. کار تميز کردن کاناپه که تمام شد نسيم با اصرار تا کلانتری همراهمان آمد. از ماشين که پياده می شديم برق چشمهای گروهبان ن پسر شير پاک خورده ی رئيس کلانتری دلم را هری ريخت. فردا ظهر نشده از جايی که نبايد احضارمان کردند....                 ادامه دارد

   + چوپان - ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱