حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه

به نام خدا

اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آنقدر که دیگر نمی شد در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که که حجمشان بزرگتر از دل می شود می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم، می ترسم.از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آنقدر که من مقهور آن شدم. آنقدر که وسعت اش از مرزهای دوستت داشتن فراتر رفت. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم دوستت دارم تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.

                                                              مصطفی مستور

   + چوپان - ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٦