بیغوله ها

در بیغوله های ذهن خویش مرا خواهی یافت.

رنگ و رو رفته، مبهم و مات.

شاید حتی بی صدا...

یادش بخیر. ۷ تیر ۸۱. اردوی اوان - رازمیان. از راه که برگشته بودیم، همراه داوود، دلم آنقدر گرفته بود که هیچ خاطره ای اندازه اش نمی شد. دست بردم و قلم و کاغذ را از داوود گرفتم. کافی شاپ کلبه، خوابگاه مرکزی. یادت هست بی انصاف؟ یادت هست؟

گاهی نبود کسی همه ی حجم ذهنت را دور میریزد که بدانی چوب خدا صدا ندارد. گاهی یک نگاه رذل بلایی سرت در می آورد که نگو و نپرس دل من.

   + چوپان - ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۸