" می خواهم ازدواج کنم. خوشبختانه انگار کسی پیدا شده که از من خوشش آمده. دیگر نگران این نیستم که روی دست پدرم بمانم. با این حال، با آن که حالم از تو بهم می خورد. با این که حیف جهنم می دانم اگر بخواهد تو را تحمل کند، باز هم حیفم آمد حالی از شما نپرسم و بختم را برای سیاه شدنش با تو نسنجم..."

مدتهاست کسی برایت نامه نمی نویسد. نامه اش را پاره می کنی و دور می ریزی. به فکر می روی. دیگر کاره ای نیستی که به او فکر نکنی. یا مثل آنروزها که منشی می آمد و وقتی قهوه می خوردید و بلند می خندیدید، دیگر جایی برای فکر کردن به او باقی نماند. دورت خلوت شده. همیشه خیلی زود دور آنها که زیر پایشان خالی شده، خلوت می شود. دیگر ثمری نداری. تا پیش از این اگر کسی حالت را می پرسید، دلیلش اهمیت خوشی و ناخوشی حالت نبود. بابت سحر دستهایت نبود اگر زنی لغزش وقیح دستت را روی تنش می پذیرفت. شما صاحب امضایی بودید که به این قیمت و گاهی بیشتر، معامله می شد. شما آن موقع با یک تلفن کاری می کردید که امروز با ساعتها فریاد هم نمی توانید انجامش دهید.......

 چوپان - آذر ۸۶

آ

   + چوپان - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٩