هنوز آنروز كه اين شعر را به سينه اش فشرد و گفت كه آنرا دوست دارد٫ از ذهنم نرفته. و اينطور بود كه اين شعر خاطره اي ديگر در من زنده می كند. خاطره ي حماقتهاي آن ايام كه به حرف دل چه كارها كه نكردم.

اما نه اينكه هنوز يوق آن ايام به گردنمباشد، محض خاطر دلي كه ديگر به آه و ناله هايش گوش نمي دهم، آورده امش.

و تو دوست من از من اين نصيحت را بپذير كه :

در دل آتشفشان خانه گزيدن، به دست جزاميان بوسه دادن، سر به سجده ي شيطان گذاشتن و همه ي زشتيها و كم خردي ها را بجان خريدن، بهتر است از دل دادن به آنكه ارزش آن را نداشته باشد.

                        قـهــــــــــــــــــــــــــــــر

ديگر از رهگذر نگاهت آدرسي نخواهم پرسيد.

و از اشاره هاي ابروانت چيزي دستگير نخواهم كرد.

نخواهم گذاشت نازو اداهايت مرا اسير كنند،

                                                    به بندم بكشند،

                                                                 و باز هم فداي يك تار مويت كنند.

آن موقع ها گذشته،

آن وقت ها كه هر روز،

ميان كوچه هاي سنگي،

با ديوارهاي سنگي،

تيپا بر سنگ بخت خود مي زدم.

و هاج و واج كه " چرا اين شهر همه اش از سنگ است؟ "

كه گفتند:

- " اينجا شهر قلب " تو" ست،

و تو افسون شده اي".

خسته،

          مانده،

                  و غمگين.

خسته از اين راه دراز بي بازگشت،

و نا فرجام.

مانده در صحراي سينا با نهالي از عشق،

و غمگين،

از چه؟

از هر چه هست،

از تو.

ديگر ستارگان آسمان را سينه ريز" تو " نخواهم كرد.

و شهابهاي آسماني را

به آسمان خانه ي تو،

                         رم،

                              نخواهم داد.

ستارگان دنباله دار را كه از آسمان خانه ي تو مي گذرند،

به بهانه ي ديدن تو،

دنبال نخواهم كرد.

آن موقع ها گذشته،

آن وقتها كه در آسمان شبم ماه تورا مي جستم،

ستاره ي تو،

منظومه ي تو،

و جهان بي پايان تورا.

ديگر اسب خيالم را به ياد تو،

                                     هي،

                                            نخواهم زد.

خود و زره به تن نخواهم كرد،

وتورا از بند هيچ ديوي،

- خواه سياه يا سپيد-

نجات نخواهم داد.

بچّه كه نيستم،

آن پسرك يكلا قباي ديروز هم نيستم،

آخر من،

ديگر هيچ نيستم.

**********************************************************************

و اين آخرين نوشته ام خواهد بود تا حدود دو ماه ديگر. تا به آن روز خدا نگهدار.

   + چوپان - ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱