دل دیوانه

پشته هیزم را گذاشته بود روی زمین و به سمت پله‌ها می‌رفت. صدایش می‌کردند نادال. همان نادعلی. آقا، امام جماعت ده، دست برد داخل جیب و از روی دلسوزی 50 تومان کف دستش گذاشت. نادال مثل بچه‌ای قهر کرده رفت کنج دیوار و شروع کرد به غر زدن. " اای ای ای این ه ه همه ه ه هی هی هیزم اآآ اوردم ف ف ف فقط یه یه یه پول؟!" آقا گفت: " بگیر نادعلی 50 تومنه"

نادال چسبید کنار دیوار سنگچین و شروع کرد به زاری کردن. تقلای آقا هم فایده نداشت. رمضان که تا آن موقع مشغول جوال گندمها بود آمد جلو، چهار تا 5 تومانی گذاشت کف دست نادال و 50 تومانی را گرفت. " آقا جان ای زبون بسته چه میدونه توفیر پولا رو. همی که چندتا سکه بزاری کف دستش دوتام ملق می‌زنه برات."

نادال مثل فشنگ می‌دوید طرف دکان هاشم.

   + چوپان - ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٦