به نام حضرت دوست

 

نوشتن را کنار نگذاشته ام اما این طور نوشتن را خب, حق بدهید اگر نتوانم ادامه دهم.

مدت زیادی نیست که این لباس را بتن کرده ام. اما بعید نیست که مدت ها برتنم باقی بماند. با ستاره هایی دردسر ساز به روی شانه. نه این که عاشق این کار بوده ام, نه, عاشق سرزمین مادری ام هستم

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل و تبارم, چه کنم

این بود که مبتلا شدم به " خدمت ". اما اگر می دانستم این طرف زنجیرهای دم در و دیوارهای بلند چه خبر است, اگر می دانستم این جا حرمت انسانها تا کجا نزول می کند ... نمی دانم , شاید آن موقع کار من نبود پذیرفتن این تقدیر نظامی گری. این جا با روی ناخوش جامعه , با " جرم " همنشین شده ایم.

حالا هم شاید دانستن آنچه این سوی دیوارهای بلند پادگان می گذرد برای شما طعمی دیگر داشته باشد. طعمی از نوع دلسوزی , و اگر لطفی شامل حال این جماعت سرباز شود, ای... دعای خیری, یا حداقل خسته نباشیدی ....

   + چوپان - ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٢