روزمرگی یا روز مرگی

نه من آنی بودم که باید، و نه دنیا آنی که با ناسازگاری مثل من بسازد. هر دو در دو سوی مخالف. مثل آب و آتش. تنها جایی که نقطه مشترکی داشته‌ایم همین حضور قسطی‌ام بوده.

نه، من از دنیا بدم نمی‌آید. ناامید هم نبوده‌ام. یادم نمی‌آید. فقط گاهی روزمرگی زیادی تکراری می‌شود. مثل همین هوایی که تنفس می‌کنیم.

اهل اینجا نبوده‌ام. اهل خیلی چیزهای دیگر هم. اهل الکل، شلوغی، دود، بی‌هدفی ... و اهل سرزمین بی جنگل و بی‌طبیعت.

دلم باز برای طعم تلخ قهوه تنگ شده. برای شب زنده‌داری و پینه‌های قلم زدن. هوای نوشتن کرده‌ام. برای دلم. برای رفیق همیشه‌ام.

   + چوپان - ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٢