شکنجه

خسته آمده بودم که بخوابم. خسته از کاری که نمی خواهی و مجبوری انجامش دهی. فکرش را بکنید, به دنبال لحظه ای آرامش سرتان را روی بالش می گذارید و بعد... صدای ضجه ای می شنوید. فریاد یک انسان. داد می زند. التماس می کند " سرکار تورو خدا... جان مادرت..." و شما که نیاز تان به آرامش مثل نیاز کودک است به پستان مادر, نه می توانید کاری کنید و نه دیگر لحظه ای می ماند برای آرامش.
و به همین سادگی و راحتی انسانی اگرچه مجرم شکنجه می شود. وای آدمها ... یک نفر دارد می سپارد جان...
خسته و درمانده می آیی که بنویسی. خاطراتت را. غم سنگین مانده روی دلت را, مردک می آید دستت را می گیرد که" اگر یک بار دیگر توی دستت ببینم آتیشش می زنم این دفتر رو... اونوقت هرکار دلت خواست بکن..." به کجا سرم را بکوبم از این درد. از این همه نعمت آرامشی که مشفقانه از شما دریغ می کنند که مرد بارتان بیاورند.
برایم بنویسید, یاری ام کنید در این همه مردانگی تازه آموخته ام. باشد که مورد آمرزش قرار گیریم.

   + چوپان - ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱۸