کاسه چه کنم

به نام خدا

- در دل هر فردی فوبیایی نهفته. بعضیها کارشان از نهفتن گذشته و عیانش کردند، اما برای من این فوبیای کودکانه از آن فوبیای قدیمی جن و دستی که هر لحظه از پشت غافلگیرم می کند تغییر کرد و رسید به آب عمیق و راکد. اما هیچکدام اینها به اندازه ترس بزرگ این روزها آزارم نمی دهد. انگار هر لحظه این ترس لعنتی دنبالم می کند، بین اخبار، بین کلیپهای ارسالی، بین حرف این و آن، در راز و نیازم با خدا و در افکار شبانه قبل از خواب. ترس از مرگ کودک. این فوبیای بزرگ و رو به رشد در من آنقدر پیش رفته که حتی گریه عادی کودک، مشاهده کودکی که به خواب رفته، نگاه مظلومانه و هر رفتار عادی اش هم مرا بهم می ریزد و بی آنکه بدانم چشمم را خیس می کند. از بد حادثه اخبار پر است از این فاجعه بزرگ.

- با همه شانسی که رو کرده بود، ولی گویا یک جای کار می لنگید. پیشنهاد دکتر بقدری شیک و جذاب بود که همه شاخکهایم حساس شده بود. یک آن فکر کردم پس بحث وحدت و عدم توجه به گرایشها جدی شده، ولی باورش برایم سخت بود. بقول آن آقا" من این ها را می شناسم". با چند نفر راز نگه دار صحبت کردم. آنها هم متعجب بودند. و حرفشان این بود که این سمت را بپذیرم. ولو برای یک ساعت. و این بر شکم افزود. تنها راه مراجعه به دوستان رده بالایی بود. یکی از دوستان قدیمی و تقریبا فامیل توی ذهنم بود. از بچه های بالا. یکی از روزنامه داران معروف و از جناح مقابل هم گزینه مناسبی بود. اول به روزنامه دار مورد نظر مراجعه کردم. طبیعتا شکایتهایی داشت و بیشتر از آن 6 میلیارد تقسیمی بین 16 روزنامه شاکی بود. حرف را کشاندم به دکتر. نسبت استاد و شاگردی داشتند و بسیار هم به هم نزدیکند. تا از پیشنهاد گفتم سری تکان داد و گفت فاصله بگیر. از دکتر فاصله بگیر که اوضاع خودش خوب نیست. اول تصور کردم از سرطانش حرف می زند. بعد گفت چند پرونده دارد که بابت نزدیکی بازنشستگی اش، پیشنهاد کردند تا آخر سال خودش را بازنشسته کند و الا کارش پیچیده می شود. گفتم خب این چه دخلی به سمت من دارد؟ گفت: حداقلش اینکه تورا باید مشکوک کند و بترساند. با کوله باری از شک و ناامیدی از دفترش بیرون آمدم. همان حوالی هفت تیر زنگی زدم به ر. خاموش بود. دو سه روز بعد تماس گرفت و گفتم کاری دارم. گفت خبرت می کنم. شب پدر تماس گرفت و گفت سریعتر بیا مهمان داری. آمده بود منزل. گوشی و ساعتم را گرفت و گذاشت روی میز و گفت برویم پایین. ماشین را توی حیاط پارک کرده بود. صدای رادیو را کمی بلند کرد و آمد نشست کنارم روی سکوی کنار باغچه. داستان را گفتم. گفت تا یکی دو روز فرصت بدهم و بعد شاید چیزی دستگیرش شود و بدرد بخورد. فردا عصر باز هم آمده بود منزل پدر. با همان تمهیدات و زیر نگاه سنگین پدر و مادر رفتیم توی حیاط.

" بی تعارف میگویم رد کن و دنبال شر نباش. معمولا تخلفات این جور مواقع شکل میگیرد. یک مدیر بی اطلاع. یک تیم از قبل هماهنگ شده، تغییر سه مدیر در طی یک سال و گمراه کردن نهادهای نظارتی یک روش قدیمی ست. دیگر مد نیست که بودجه جایی را ببلعند. می آیند و با چند مجوز داستان دار کارشان را پیش می برند. همین که حکم سرپرستی به معاونها ندادند و بعد عوضشان می کنند برای شک شما کافیست. خودشان 100 تا پسرخاله دارند چرا به شما پیشنهاد دادند؟ پیش خودت فکر کردی شانس رو آورده یا شایسته سالاری شده؟ ...." با یک صحبت یک ربعه حسابی ته دلم را خالی کرد. گفتم: مرد حسابی اینجوری که ما یک ماه الکی کار کردیم برای این جماعت؟ این به کنار، به امید این کار همه پس انداز را خوردیم و تمام شد. الان کاسه گدایی بگیرم؟ خیلی راحت گفت: کاسه گدایی بگیر ولی بعدا کاسه چه کنم دست نگیر. فردا مشکلی پیش بیاید ابدا سمت من نیا. من اتمام حجت کردم.

- آن موقع که خانم دکتر فهمیده بود گزارش نویسی می کنم- دکتر مشاوری بود که برای روانکاوی مراجعه می کردم- یک پیشنهاد هیجان انگیز داده بود. هم کنجکاوی ام را تغذیه می کرد، هم جلسات روانکاوی ام رایگان بود و هم یک مبلغی دست مزد داشت. و این برای کاری به اندازه شبی دو ساعت عالی بود. یک تعداد فایل صوتی از مراجعین برایم ایمیل می کرد، که ابتدایش با خواندن یک کد به عنوان مشخصه مراجعه کننده مشخص شده بود و این مشخصه بالای برگه درج می شد. این نوشته های تایپ شده، نت هایی بود که دکتر برای مطالعه، مشورت و بایگانی به آن نیاز داشت. موضوع مشاوره هم متنوع بود. اما بیشترین فراوانی بر می گشت به زندگی زناشویی و پرواضح است که بحث تنوع طلبی و خیانت، موارد برجسته آنها بودند. کنجکاو بودم که دکتر برای هر کدام چه چیزی تجویز می کند؟ تحلیلش چیست؟ خاطرم هست که یک مورد به سرد مزاجی مرد و نیاز شدید زن بر می گشت که یک سری رژیم غذایی و دارو تجویز شد. طبق گفته دکتر مورد تا حد زیادی حل و فصل شد. اما نزدیک به هفت یا هشت مورد بودند که مردها گرم مزاج بودند و زنها سرد. تجویز دارو برای زنها و مشاوره و راهنمایی زوجین و راهکارهای این شکلی را دیده بودم از دکتر. اما دو مورد کمی متفاوت بودند. مورد اول آقایی که دچار تنوع طلبی شده بود و مدتها زیر نظر دکتر مشاوره می گرفت و اواخر تا جایی پیش رفت که دکتر او را با مشکلات حقوقی و امکان شکایت همسر و آبروریزی کنترل کرد. اگرچه تاثیر نکرد و در نهایت جدا شدند و راهکار آخر دکتر این بود که فرد فعلن ازدواج دائم نداشته باشد. بعدها دکتر می گفت رجوع کردند و همسرش در نهایت با بی قیدی جناب کنار آمده. الله اعلم. و اما مورد آخر. دکتر تا مدتها دارو درمانهای مختلف برای زن تجویز کرد. در رکوردها زن مکررا به نیاز مرد و بی تفاوتی خودش اعتراف کرده بود. مرد البته خویشتن دار بود و زوجین فقط برای رفع مشکل اقدام کرده بودند. خلاصه مطلب اینکه زن کاملن از شرایط خود و همسرش مطلع بود اما تن به درمان نمی داد. حرفش این بود که مگر من دیوانه ام که یک روانشناس درمانم کند. عجیب اینکه تحصیلات هم داشت. نه دارو مصرف می کرد، نه رژیم غذایی مناسبی داشت، دکتر شدیدا به غذاههای با طبع سرد بخصوص سوسیس و کالباس بدبین و معترض بود و زن به شهادت فایلها اصرارش بر مصرف این نوع غذاها بیشتر شده بود و ... دکتر می گفت درمان این زن بخاطر نوع تربیتی که داشته زمان زیادی می طلبد. مراجعه کرده بود به زندگی مادر و مادربزرگ زن. در حین تحلیلها گفته بود در زندگی مادر و مادربزرگ مادری او، مهار مرد با لجبازی و مخالفت ولو با علم نابودی زندگی جا افتاده. او بین همکاری و مخالفت، گزینه دوم را ناخودآگاه در پیش گرفته. یعنی اینجا آموزش می بیند. با عوارض رفتارش آشنا شده و می داند که چه خطرات و دردسرهایی تهدیدش می کند اما ضمیرناخودآگاه این زن در نهایت لجبازی را انتخاب می کند. رابطه جنسی مرد و زن از هفته ای دو بار به ماهی دو یا سه بار کاهش یافته بود. در حالیکه مرد بشدت خواهان افزایش رابطه بود. دکتر موفق شده بود مرد را با روشهایی کنترل کند اما این افت به ادعای دکتر نهایتا 20 الی 30 درصد بود و با واکنش انفعالی زن همخوانی نداشت. بعد از نزدیک به یک سال رفت و آمد ماهانه و هفتگی، در نهایت دکتر به مرد گفت یا با شرایط موجودت بساز، یا مشکلت را جای دیگری بیرون از منزل حل کن. قانونا و شرعا حق با شماست. حتی اگر لازم شد بنده در دادگاه یا هر جای دیگری شهادت می دهم. اما درمان همسر شما بیش از یک سال زمان می برد.

پ.ن: از سرنوشت زوج مورد بحث بی اطلاعم. اما دکتر کماکان مشغول فعالیت است.

/ 2 نظر / 37 بازدید
اذر

سلام این سمت دردسر نشه واستون

وبسايت اصفهان من بزرگترين نيازمنديهاي رايگان کشور

خوشحال ميشم به منم سر بزني! يک سيستم وبلاگ دهي جديد را باش آشنا شدم امکانات خوبي داره اونجا هم ميتوني وبلاگ بزني پارس بلاگ دات ايکس واي زد parsblog دات ايکس واي زد parsblog دات xyz [گل][گل] -------------------------------حالا چند تا آگهي بازرگاني-------------------- تبديل وب لاگ شما وبلاگنويس محترم به يک وب سايت با کمترين هزينه هاست رايگان يک ساله هديه من به شما شما فقط هزينه ثبت دامين مورد نظر خود را براي يک سال بدهيد و هاستينگ رايگان داشته باشيد براي کسب اطلاعات بيشتر با اي دي من در تلگرام مکاتبه کنيد @updap -------------------------------------------- بزرگترين آپلود سنتر براي ايرانيان امکان کسب در امد روزانه از تعداد دانلود فايل هاي شما همين الان با مراجعه به وب سايت زير اکانت خود را بسازيد updap دات کام آپ دپ دات کام ---------------------------------------------------------- يک سايت رايگان براي ارسال آگهي هاي شما بزرگترين سيستم نيازمنديهاي رايگان ايران همين الان آگهي خود را منتشر کنيد esfahan.me