سفرنامه کربلا

بسمه تعالی

هنوز مسافت زیادی نرفته بودیم که عمار دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت با تاولهایی که کف پایش برداشته، عملن نمی تواند ادامه دهد. یک ربعی بحث شد بر سر این موضوع که چه کنیم؟ و در نهایت تصمیم این شد که عمار و خانمها با ماشین بروند تا هر مقصدی که می خواهند و بعد با هم در تماس باشیم. این را هم بگویم که سیم کارت رایتل آنجا کاربردهایی داشت اما همراه اول و ایرانسل همان بدو ورود از کار افتادند.

از لحظه خداحافظی تا ساعت یازده شب نزدیک به چهل کیلومتر را طی کردیم تا رسیدیم به کربلا. ساعتهای آخر دیگر نه رمقی مانده بود و نه حرفی بینمان رد و بدل می شد. شوق و کششی بود که می کشاندت. دست خودت نبود. وگرنه یک متر هم نمی شد جا بجا شد. رو به روی خیابانی که ختم می شد به حرم ایستادیم. من و علی آقا وسایل را از بقیه تحویل گرفتیم و محمد و مهدی و جوانی پاکستانی که همین چند کیلومتر آخر همراهمان شده بود راه افتادند سمت حرم. هوا سرد بود. آنقدر که تمام بدنمان زیر پتو می لرزید. از شانس بدم کاپشنم نزدیک کربلا افتاده بود زیر پا و خیس شده بود. یکی دو ساعتی طول کشید تا مهدی و محمد برگردند. 

آن شب اتاقی توی هتل رزرو کردیم و استراحت کردیم. با پاهایی که از درد متورم شده بودند و سری که از شوق پر می زد برای دیدن فقط یک سمت گنبد شهید کربلا. 

صبح فردا به سمت حرم راه افتادیم. باورش سخت است اما طی کردن یک مسیر دویست سیصد متری نزدیک به سه ساعت طول کشید. ظهر شده بود و نماز را بین الحرمین و با جماعتی سه نفره برگزار کردیم. تا گروه عمار را پیدا کنیم نزدیک ساعت سه شد. باید برمی گشتیم سمت ایران. همانجا رو به حرم ایستادیم و وداع کردیم. در آرزوی بازگشتی دوباره. اواخر کربلا موکبی کربلایی پذیرایمان شد. قرار گذاشتیم تا ساعت دو شب استراحت کنیم.

ساعت دو شب از خواب بلند شدیم. شبنم تمام پتوها را پوشانده بود. صدای پای اسب می آمد!! ارابه ها مسافرها را تا گاراژ نجف می بردند. گاراژ خالی بود و ماشینی پیدا نمی شد. جمعیت موج می زد و مجبور بودیم کمی پیاده روی کنیم. نزدیک به پانزده کیلومتر!! بر حسب اتفاق مینی بوسی از راه رسید و با کمی خوش شانسی همه سوار شدیم. تا شهر حیدریه آمدیم. باز هم ماشین پیدا نمی شد. انتهای حیدریه ماشینی ما را تا نجف رساند. از دور باز هم رو به حرم حضرت امیر سلام دادیم. من و علی آقا دست به کار شدیم. یک راننده پراید قبول کرد ما را در ازای 100 دلار تا چزابه ببرد. تعجب نکنید. اتوبوس از تهران تا مهران 120 هزار تومان می گرفت. راننده پراید زنگ زد به دوستش و تعداد ماشینها شد دو تا. تا چزابه نزدیک 6 ساعت طول کشید. گذر از مرز خیلی ساده بود. باز هم تفاوت مرزها آشکار بود. یک سمت تمیز و مرتب، آن سمت کثیف و بی نظم. جای شما خالی، پذیرایی خوبی هم شدیم. اعراب هم وطن همه جوره رسم میهمان نوازی را به جا اوردند. البته اعراب عراق هم انصافا چیزی کم نگذاشتند. 

و امروز اینجا توی تهرانم. تا مدتها شبها خواب می دیدم که بین موکبها، بین راه نجف و کربلا سیر می کنم و دائم می شنیدم: هلابی الزوار الحسین... هلابی ...

من حسینی نبودم. از حال و هوای این بچه هیاتی ها شنیده بودم ولی نبودم. نمی فهمیدم کربلا و عشق به محرم یعنی چه. هنوز هم ادعایی ندارم. اما من بعد حسی متفاوت خواهم داشت به سرزمینی که خون عزیزترین انسانها روی ان نقش بست. به سرزمینی که هر چه عجم و عرب توی سر هم بکوبند، باز هم کرب و بلا می ماند. بی منت، مثل مظلومیت شیرخواره ای چند ماهه. این بار کافی ست توی چشم نوزادی خیره شوی و تجسم کنی. حتم کن این حس جایی غافلگیرت می کند.

/ 1 نظر / 9 بازدید
دیبا

[ناراحت] خوش به حالتون چی بگم... من اعتقادات مذهبی ندارم... اما خوش به حالتون که اینجوری حال خوب شیدا میکنید...