گریه مرد

نمی دانست کاری که می کند چه دامی است برای خانواده کوچکی که تشکیل داده. اما حالا که رسیده بود به هوشیاری بیشتر، فهمیده بود که اگر سنگ ریزه ای از این حکایت از زیر زبان کسی بلغزد، هم زن و بچه اش را از دست می دهد، هم آن همه نامی که ذره ذره جمع کرده بود، سیلاب وار می رفت و خشک و برهوت می شد.

فقط یک لحظه، یک لحظه غفلت کافی است که آبروی مردی به کرشمه زنی برباد رود. وقتی فهمید که من هم می دانم. بغض کرد و لبش لرزید.

- چه کنم؟ کمکم کنید.

طبیب خوبی نیستم. اصلا طبیب نیستم. فقط می توانم درس بگیرم و بترسم از غفلتهای احتمالی خودم.

/ 8 نظر / 6 بازدید
محمد صادق

یعنی او نمیخواستی منو بکشی .من فکر کردم قصد کشتنه منو داری.خوب شد کامنت گذاشتی وگرنه آواره میشدم[چشمک][چشمک]

ورود ممنوع!

نمی دونم چرا چیزی حالیم نشد از این مطلب..... نه نه نه دست به گیرنده هاتون نزنید مشکل از منه... با " مکتب ایرانی" آپم

آیدین

سلام دوست خوبم خیلی زیبا تعبیر کردی. واقعا دست مریزاد. از سبک نگارشت خیلی خوشم میاد

ابومتی

سلام با اینکه متوجه نشدم منظورت کی(چی) بود، ولی خیلی حال کردم. برقرار و پایدار باشی به امید دیدار

ابومتی

سلام خسته نباشی به ما هم سری بزن