چایکوفسکی روی دریاچه نمک-4

به نام خدا

نور بود و صدای مبهمی که از دهان تو خارج می شد. "رضا". انگار سقف سیاه چادری عشایری از هزاران روزنه پرنور پر شده. تافته هایی از سیاهی و روشنی. "رضا". نور کم می شد و سیاهی غلبه می کرد بر آن همه روزه روشنی که روی سقف بود و چیزی نفسهایم را سنگین و سنگین تر می کرد. سرد بود. آنقدر سرد که دندانهایم به هم میخورد و باز "رضا". نقش تو آرام آرام محو شد و من بودم و سیاهی شب و سرمایی که قفل دندانها را می شکست."رضا". ملنا رو به رویم روی زمین نشسته بود و با التماس صدایم می زد. نه نایی برای حرف زدن داشتم و نه انقباض بی رحم سرمای سگ کش بیابان اجازه می داد دهانم را باز کنم. فقط دو حرف بود که از لابلای آن همه تقلا بیرون پرید. " آب". ملنا بی اختیار دوید و قمقمه اب را آورد. نگران بودم که همه را خالی کند روی سرم. خیلی با احتیاط قمقمه را روی لبم گذاشت. فقط دو جرعه از گلویم پایین رفت و باز سرما بود و تکانهای شدیدی که از تب و لرز به جانم افتاده بود. 

دو نفری زیر بغل ملویل را گرفته بودیم و کشان کشان به سمت شمال شرقی می رفتیم. باد سردی شلاقش را روی گونه هایم می زد و صدای ناله ضعیف ملویل نگرانم میکرد. هنوز خیلی مانده بود. نه صدای هلی کوپتر می آمد و نه هیچ صدایی غیر از هووووی وحشی بادی تیزتر از تیغ. حداقل یک ساعتی باید راه می رفتیم. در دل به حکمت این همه حادثه عجیب و مرگبار می اندیشیدم که ناگهان صدای شلیک دو گلوله به فاصله ای اندک از هم، بلند شد. زیاد دور نبود. حتی ملویل هم ساکت شد و چشمها را بیشتر باز کرد. ملنا با دهانی باز رو به من گفت: " گرگها!! اولگا با گرگها درگیر شده". تازه یادم افتاد که گرگها را از یاد برده ام. اطرافمان شوره زار بود و زیر نور ماه هیچ نشانی از سرپناه و صخره و ته و کوهی نمی شد دید. حتی قلوه سنگی هم زیر پایمان حس نمی شد که با ان از خود دفاع کنیم. زمینی مسطح و پر از خاکهای نرم نمکی که زیر سرمای زیر صفر شب کویر سخت شده بودند و گاهی که سنگینی میکردیم رویه سفت نمکی خاک می شکست و تا مچ توی خاک و نمک پوک فرو می رفتیم. تپش قلبم انقدر زیاد بود که هر ان حس می کردم ملویل آن را بشنود. چه کنم؟ دست بردم توی جیبم و چاقوی برزیلی دسته قهوه ای ام را بیرون کشیدم. ولی مگر باز می شد. شاید توان باز کردنش نبود. شاید هم سرما لبه تیز تیغها را بهم مانوس تر کرده بود. با تیغه چاقو در کلنجار بودم که صدای موتوری را شنیدم. و صدای جیغ زنی که از دورترها می آمد. ملنا وحشت زده رو کرد به من. " اولگا!" . ملویل که حالا هوشیارتر به نظر میرسید گفت" ولش کن اون خوک لهستانی رو". ولی نمی شد بی تفاوت بود. هر چه بود برای ما هم می شد که خطری در کمین باشد. نکند با گله دارها درگیر شده؟ یا شکارچیها؟ 

مجبور بودیم به راهمان ادامه دهیم. کمی بعد به جاده ای خاکی رسیدیم. جاده ای شرقی-غربی. ملویل گفت: چقدر دیگه تا کاروانسرا مونده؟

صدایی از پشت سر گفت: نیم ساعت. هر سه با وحشت برگشتیم و خیره شدیم به هیبتی ترسناک که پشت سرمان ایستاده بود. " تازه اگه وسیله داشته باشید"

/ 3 نظر / 24 بازدید
فاطیما

این قسمت انگار رو دور تند بود من نفهمیدم چی شد!

ماط

چرا اینقدر گسسته و هولی!

آقای نوستالژی

خیلی استادانه وصف میکنی و مینویسی. باید کلاه معروف جلال رو ازت بگیرم، روی سرم بذارم و بعد به احترامت از سر بردارم. راستی بگو که آخرش زنده میمونی. دارم نگران میشم!