بوسه اش می زد و می پنداشت که پاسخ می دهد. با او سخن

می گفت و بر آن بود که سر انگشتانش نقشی بر لبان او به جای

 می نهد، و می ترسید که مبادا او را بیازارد. او را می ستود و

 برایش هدایای مورد علاقهدخترکان، همچون سنگهای صیقلی،

 صدفهای پیچان و پرندگان دست آموز و گلهای هزار رنگ و

سوسن و گوی های رنگین و تکه های کهربا می آورد. اندامش

را به جامه مزین می کرد و  انگشتانش را با انگشتری هایی می

 آراست، و طوقی و گوشواره هایی و سینه بندی برای سینه اش...

 او را به بستر می برد و بالشی نرم زیر سرش می نهاد، گویی 

که آنرا حس می کرد... او را " عزیزم" و " محبوبم" می خواند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

این قطعه هایی بود از افسانه ی زیبای پیگمالیون و گالاتیا برگرفته

 ازکتاب متامورفوزس اثر اوید نویسنده سده یکم پسیش از میلاد.

تا دو سال پیش که هنوز افسانه ی " گیلگمش" به دستم نرسیده بود

فکر می کردم   ادبیات هم به مانند دیگر علوم از صفر شروع کرده.

 و از این مهم غفلت کردم که  ادبیات نه ابتدایی داشته و نه انتها.

آنقدر از خواندن متون کهن لذت بردم که گاهاً با خود گفته ام نکند به

 قهقرا رفته ایم در این سالها. بخصوص که خبری هم نبود از  این

شومی سانسور و قیچی به دستها. شاید هم اصلاً به مخیله ی کسی

آنچه لازم به حذف باشد نیامده بود. به هر حال تصمیم دارم من بعد

هر چه ازین متون یافتم با   شما قسمت کنم. به شرط آنکه از لطف

 مصاحبت و ارسال نظر دریغ نکنید.   

   (اگر هم کردید که خیلی نامردیه. خودم واسه خودم ادامه می دم)

بنگرید، فرزندان تب،

 این ادیپ بزرگترمردان و رازگشای ژرف ترین معماها بود.

 و بهروزی تابناکش محسود همگان.

 بنگرید که چگونه در گرداب تیره روزی غوطه ور است.

 پس بدانید که انسان فانی باید همیشه فرجام را بنگرد و هیچکس را نمی توان سعادتمند دانست.

 مگر آنگاه که قرین سعادت در گور بیارمد.  -سوفوکلس-

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد

سلام بر آقای رضای گل بابا چرا ما رو بی خبر گذاشتی باز؟ می بينی ما گرفتاريما

ميم

سلام استاد. آپم بيا

ميم

سلامی دوباره. چرا اينقدر دير به دير آپ ميشين جناب چوپان ؟

محمد نورمحمدی

سلام چطوری داداشی وبلاگت منو گشته.اين به اونهايی که اعتراض ميکنند دير به دير آپ ميکنی آخه هيچکدوم اينها تو موقعيت ما نيستند که بفهمند چه خبره.در کل موفق باشی آخر سرهم از شر ما خلاص شدی.چاه بابل يادش بخير.......

ميم

تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه پيمان ها نيستی چرا

محمد

سلام چاه بابل رمانی که هيچ وقت از يادم نمی ره خدا رو شکر که وبلاکت رو آپ کردی............

داش مرتضي

سلام چوپان دروغگوی عزيز (آقا رضا) خيلی با حالی فکر می کردم رفتی سربازی و آدم شدی ولی دريغ و صد افسوس ... تبريک می گم وبلاگ با حالی داری

رضا

من هم از لطفت ممنون. بنظر ميرسه گذشت زمان برای هردومون يکسان تاثير گذاشته