تار عنکبوت

به نام خدا

- کم کمک اینجا تار عنکبوت می بندد شاید. همان سه هقته کذایی کلی ضربه زد به وبلاگ نازنینم. پرشین بلاگ دو ایمیل گذاشته در قسمتهای مختلف سایتش برای پشتیبانی که هیچکدام ایمیلهایم را دریافت نکرده. دوسال از آرشیوم پرید. مهم بود.

- جا به جاییهایی که از ابتدای سال قرار بود بشود در حال انجام است و نکته بارز اینکه آن بخش از برنامه ها که هزینه بر هستند و سخت، اتفاق افتاده اند اما آن بخشهای خوبش نه. هر روز هم بر سختی اوضاع افزوده می شود و من هم چاره ای ندارم جز اینکه با وعده های داده شده پیش بروم. البته تا انتهای شهریور. بعد از آن مجبورم تن به سخت ترین کارها و شرایط بدهم. چاره ای نیست.

- فکر نمیکردم در این تابستان گرم، قلبم در جایی دور از تهران بتپد. آن هم جایی که جز دو سه مسافرت کوتاه، کار و خاطره ای با آن نداشته ام. حالا که این نسیم بهاری از آن سوی ایران می وزد، آن سمت مثل قطب جدید جغرافیا شده. این دوست داشتنها را دوست دارم.

- عزیزان زیادی این وبلاگ را می خواندند و می خوانند. طبیعی است که گاهی عزیزی دست از پیام گذاشتن و یا حتی مطالعه این وبلاگ بردارد. گویند دل کجا خوش است، آنجا که دوست را دل خوش است. من هم همیشه دلخوشی دوستان را شرط دلخوشی ام دانسته ام. ولی دلتنگی که دست من نیست. دل تنگی بابت دانشمنگ، بنفشه جوکار، عسل، محمدصادق و ... باز خوبی بعضی دوستان این است که تلگرامی و تلفنی جویای احوال هم می شویم.

- دوستان به واسطه شرکتی معرفی کردند برای توزیع برنج. تقاضای آن مجموعه تشکیل تیم فروش بود. توافقات اولیه انجام شد و گفتند یک سری کار اداری برای شروع همکاری هست که باید انجام شود. اول فرمی شامل چند برگ دادند دستم که پر شود. فرمی که تمامی اطلاعات شخصی را اعم از زمان شروع و پایان خدمت-علی رغم داشتن رونوشت کارت پایان خدمت-، نام و مشخصات و شماره برادرها و خواهرها، کروکی محل زندگی، مشخصات بسیاری از همکاران و دوستان و ...، لیستی از علایق، معذورات، بیماریها، مشخصات تمامی مراکز آموزشی که در ان درس خواندم، آدرس، آدرس سایت، ایمیل، شماره تلفن و ... محلهای اشتغال پیشین و ... را باید وارد می کردم. با بی میلی آن را پر کردم و چون از خالی گذاشتن فرم بدم می آید ناچار تکمیلش کردم.

چند شب بعد گفتند یک سری مدارک بیاورید برای بخش اداری. شامل انواع استعلامات و تضامین و نامه ها و بسیاری اسناد و مدارک که اصلن ربطی به این مجموعه نداشت. پیام دادم که با این شرایط کار نمی کنم. گفتند اینها روال است. گفتم روال شماست و من تمایل ندارم به تبعیت. واسطه که از بخش برنامه ریزی فروش تماس گرفته بود شروع کرد به چرایی و گفتم این بحث بین ما بی دلیل است. نه شماتصمیم گیرنده شرکتی و نه من قصد متقاعد کردن کسی را دارم. ولی شرکت شما آن رزومه بلند بالا و آن فرم را دارد. می تواند برود و استعلامات را بگیرد. از صدا و سیما و ارشاد و سازمان برنامه بودجه که بالاتر نیستید. تمامی استعلامات را خودشان گرفتند، هیچ تضمینی نگرفتند و اگر دقت کنید بنده سالها مدیر دولتی بوده ام. مجموعه شما برای خودش فکرهایی کرده. خیلی هم بیخود کرده. این روش تفتیش را سیستمهای نظامی و امنیتی هم ندارند. یک بیمار روانی و منفی نگر را گذاشتید برای طراحی چارت استخدامی دلیل نمی شود من هم بیایم و گردن کج کنم و بگویم چشم. یا استعلامات را خودتان بگیرید یا اگر خودم بگیرم هیچ تضمینی به کسی نمی دهم. وقتی مشخص شود که سوء سابقه و اعتیاد ندارم و سلامت جسمی و سابقه کاری روشن دارم، چرا باید بیایم و این تضمین سنگین مالی را هم بدهم؟ یک جای کار را شما بگیرید. بخشی از مسولیت را شما بپذیرید؟ 

/ 0 نظر / 46 بازدید