همان همیشگی

همان کودکم

همان که ساعتها بی صدا روی سکوی جلوی خانه می نشست و خیره به کوههای دور پشت فکر و خیالهایش را کیسه می کشید.

باور کن یک ذره هم بین منِ امروز و آن کودک مدرسه نرفته و حیران فرق نیست. حتی یک ذره.

من همانم که یادت هست. همان که آن روز صبح صدای دنده عوض کردن آن وانت آسمانی یادش مانده. همان که به عشق دیدن یک ماهی بند انگشتی خاکستری یک ساعت کنار هر آب جاری می نشست و بی صدا می گریست.

من هنوز هم همانم. همان که از عالم ذرع آورده بودندش. همان پرت و پلاهای آن عالم را باید باز از من بشنوی. پس نگو که چرا عوض نشدی. قرار ما جز این نبود. قرار من بر همان کودکِ از آسمان بدقلق و نساز بود و قرار تو "حالا ببینم چه می شود".

سلام ای خودِ من. سلام ای منِ تنهایِ سرگشته.

/ 0 نظر / 40 بازدید