مارپیچ

به نام خدا

تا بیمارستان مجبور شدم چند نفری را تلفنی راه بیندازم و کارها را بسپرم به بقیه. تاکسی گرم بود و من یاد آن عصر گرمی افتادم که با هم لانه مورچه گازی ها را با چوب میجوریدیم. وقتی آن پروانه بیچاره را گرفتم تو با شیطنت گفتی بدهیمش به مورچه ها و با هم دویدیم سمت لانه مورچه ها. به آنی دهها مورچه دویده بودند و با آن آرواره های بلند چندش آور پروانه را روی هوا برده بودند توی سوراخ لانه و حالا من و تو پشیمان ازین جنایت کوچک با دو تکه چوب افتاده بودیم به جان مورچه ها. مهدی مثل کلانتر پیدا شده بود و بعد از فهمیدن اصل ماجرا پیشنهاد کرده بود که بیایید مورچه ها را غرق کنیم. و من و تو بلافاصله کش شلوار را پایین دادیم و ... شر شر ...

یک دستمال از روی دستمال کاغذیهای روی داشبورد تاکسی برمیدارم و عرق روی پیشانی ام را پاک می کنم. تاکسی به زور شیب ولنجک را بالا می رود. 

"بیا مسابقه". مسابقه یک مسیر روتین داشت. شیب خیابان اصلی را تا دیوار مدرسه استثنایی پیش می رفتی و بعد می پیچیدی توی کوچه پشتی که پر از سنگ بود و برای ما متروکه. بعد هم از پشت خانه های بلوک اول می پیچیدی سمت پارک و از رو به روی خانه مهرداد می آمدی سمت منزل ما. دم در خانه ما همیشه نقطه پایانی بود. بین "بیا مسابقه" و شروع مسابقه فقط یک ثانیه فرصت بود. من یک سالی بزرگ تر بودم و توی کوچه پشتی جلو افتادم. وقتی پیچیدم سمت پارک اثری از تو نبود. برگشتم سمت کوچه پشتی و دیدم که گیر افتادی بین سنگهای درشت. زده بودی زیر گریه. همیشه اشکمان دم مشکمان بود. "هولم میدی؟" 

از در شرقی وارد بیمارستان می شوم و یک راست می روم سمت پذیرش. طبقه سوم. اتاق شماره شش.

"شیش... شیش... شیش تاییا" این افتراق بزرگی بین من و تو بود. من استقلالی با توی پرسپولیسی نمی ساختم. من به عابدزاده و زرینچه و نامجو و صمد و ... می نازیدم و تو به پیوس و محرمی و پنجعلی و ... توی فوتبالمان هم همیشه همین اسمها بود. فوتبالی که نه سر داشت و نه ته. از اول هم برای فوتبال ساخته نشده بودیم. 

آسانسوری را سوار شده بودم که توی طبقات زوج می ایستاد. دکمه چهار را فشار دادم و در بسته شد. 

در که بسته شد، شیشه ماشین را پایین دادم و دستت را که دراز شده بود گرفتم. دیگر فاصله بین ما چند خانه نبود. وقتی اولین نامه را فرستادم آخر آدرس نوشتم منزل آقایی اینا. چقدر بعدها به این کلمه خندیدیم. نامه اولت کثیف بود. پروانه بیچاره را له کرده بودی. اما از همه بدتر جسد خشک شده آن دو خر خاکیها بود.

طبقه چهارم پیاده می شوم و از راه پله به سمت طبقه پایین حرکت می کنم. 

"طبقه پایین". پس بالاییه کیه؟ "مادرم". سنگی برداشتی و چند ضربه ارام روی سنگ قبر زدی. توی عالم بچگی فقط به این فکر می کردم که خدایا بابت زنده بودن پدر و مادرم چقدر خوشحالم. "تو یادته بابا مامانتو". نه. مامان بزرگ میگه خیلی کوچیک بودم. "پس چرا تو هیچیت نشد؟" من اون موقع بغل خالم بودم. زودتر اومده بود پناه گاه ولی بابام رفته بود دنبال مادرم تو خونه. 

نرسیده به اتاق ششم از حرکت می افتم. نفس و دل رفتن ندارم. نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. حتمن می زنم زیر گریه. در آستانه در می ایستم. کتاب حلزونهای خانه به دوش را به دست گرفته ای و یک ورقش را منتظر نگه داشته ای. 

سلام 

نمی فهمم چه میگویی؟ همه حواسم به موهایی است که ریختی و تن بی نهایت لاغر و استخوانی ات. بجز صدا و آن نگاه آشنا، همه این فردی که رو به رویم نشسته برایم غریب است و ازار دهنده.

شنیدم رفتی کمرد؟ و چشمکی می زند. می خندم. "اون قصه تموم شد" مشکلتون همینه. این چیزا رو قصه می دونین. "بیخیال". بیخیال و درد. ازینجا که رفتی بیرون، بهش زنگ میزنی و دوباره تلاش میکنی. 

دستها را بالا می گیرم و می گویم : اوضاعت چطوره؟ 

گوشه لبش را می خاراند و می گوید: بنظر مساعد نیست. جدی هم می گوید. اتاق انگار یخ کرده. هردو مدتها ساکت می شویم. هر چه می کوشی کلمه ای از دایره لغاتت استخراج کنی بی فایده است. کلمه ای هم اگر نشان می کنی توان نداری به زبان بیاوری. تکیه می دهد به بالشت پشت سرش . 

" پیغامی نداری؟" گنگ نگاهش می کنم. یعنی چه؟ 

"برای داییت؟ برای محمد حسین؟ برای مادربزرگت؟" 

بابت هر کلمه پتکی روی سرم می کوبید انگار. دیگر از اختیارم خارج می شود و می زنم زیر گریه. بغلش می کنم. جوری بهم می چسبیم که لایق این دیدار آخر باشد. و صدای بلند گریه اتاق را می گیرد. پرستار می دود و تذکر می دهد. 

چه خبره؟ مراعات کن اقا. حالیت نیست انگار؟

" مودب باش خانوم. به شما چه ارتباطی داره؟" می گویم: هیس. بیخیال بابا.

ممنونم خانوم. شرمنده. یکم وضعیتمون بهم ریخته ست. 

نگاهم می کنی. "پپد ساله همدیگه رو بغل نکردیم؟" 

شکر خدا خیلی ساله. 

"واسه چی؟" 

از بس بوی عرق میدی نکبت. و میزنیم زیر خنده. توی کلاس سوم معلم صدایت می کرد بو گندو. باز فضای اتاق یخ می کند. نفس عمیقی می کشی.

" یه چند وقت دیگه ازینم بدبوتر میشم". باز هم اختیار اشک از دستمان خارج می شود.

" نگفتی پیامتو"

تا می ایم حرفی بزنم بغض گلوگیر می شود و لال می شوم. تعارف که نداشتیم.

"بگو دنیا بدون شما خیلی جای خالی داره. بقدر یه خواب که سهم دارم از شما." نمی توانم ادامه دهم و می زنم زیر گریه. باز هم پناه می بریم به اغوش هم. و صدای بلند گریه ها باز هم پای پرستارها و افراد بیرون اتاق را به اتاق باز می کند.

خیابانهای برزخی شهر دورم را احاطه کرده بودند و من باید بین این همه ادمی که نه می دانند که چه حالی دارم و نه برایشان مهم است مسیرم را طی کنم. گوشی را از جیب خارج می کنم و تلاش می کنم وصیت اخر را بجا بیاورم. داستان کمرد تمام نمی شود برای من. داستان نبوده که تمام شود. ولی باید کششی هم باشد. باید آن سمت این خواستن یک گیرنده و خواهنده ای هم باشد. وقتی نمی شود دل کسی که دلش شکسته را التیام داد، بهتر نیست افسار کار را سپرد به زمان؟ من یک لحظه هم آن مثلن داستان را فراموش نکرده ام و نمی خواهم بکنم. من یکی خوب می دانم برای همیشه پایه ام.

گوشی را برمیگردانم و باز بین مردمی که سرگرم زندگی اند دنبال خاطراتت را پی میگرم و اشک می ریزم.

تمام این سالهای با و بدون تو را اشک می ریزم. تمام آن کمرد لعنتی را اشک می ریزم. تمام آن نبودنهای عزیزانم را اشک می ریزم. 

/ 9 نظر / 9 بازدید
عسل

اشک ریختم با این نوشته...

ام اسی خوشبخت

زمان مرهم تمام دردهای ما آدم ها ... برای رنج ها و رنجش ها ... حتی برای رفتن ها ...

بنفش

هیچ وقت نمیتونم با از دست دادن کنار بیام ....

سین

هیچ چیزی تو زندگی قشنگ تر از خاطرات نیست در واقع تنها چیزی که می مونه همین خاطراته پست غمگینی بود با این حا روحیه دوستتون کلی حالم رو خوش کرد ی چیز دیگه اینکه من واقعا از مردن نمی ترسم همین الان بهم بگن حاضری میگم اره

ام اسی خوشبخت

ساعت ها فکر کردم به کمرد ... به قصه دل شکسته ... به زمان که قرار است مرهم دل شکسته باشد ... عقلم قبول میکند اما ترک های دلم نه زمان برای چینی شکسته سبب فرسایش است و آنچه مایه قوام چینی شکسته میشود تسمه و چسب چینی بندزن نمیتوانم بپذیرم محبت آدمیزاد از تسمه چینی بندزن هم بی قوت تر باشد دنیا دل بندزن کم دارد اما هنربندزنی بلد باشی ترک ها را بو میکشی، دل شکسته منتظر هنرآموز نمی ماند پس باید فرصت را غنیمت شمرد باز هم همان حکایت همیشگی ... ناگهان چه زود دیر میشود ... گزافه گویی بود اما از جنس حرف دل، عفو بفرمایید :)

سین

فکر کنم اگه ی زمان بچه داشته باشم دیگه این حس برام نمونه من از وابستگی فراریم[عینک]

چوپان

سلام چقدر یک نوشته میتونه آدم رو به فکر فرو ببره به فکر دوستات که یه روزی شاید همینجوری بیان پیشت یا بری پیششون. این فکر ترسناک که آیا همچین دوستایی داری؟ یا همچین دوستی هستی؟ سخته. ماجرای «کمرد» رو نفهمیدم چیه.

آویشن

از دست دادن آدمایی که دوسشون داریم و خیلی بهمون نزدیکن واقعا درد داره.چه فامیل باشن چه دوست صمیمی.این نوشته رو خوب درک کردم چون خودم 2 نفر از بهترین آدمهای زندگیمو از دست دادم.بعضیا میگن زمان بگذره درست میشه،دردت کمتر میشه، با خاطراتش زندگی کن، ولی من میگم زمان هر چقدر حتی سالها هم بگذره اون حس درد مثل یه تیکه سنگ کوچیک تو جیب شلوارته که هر روز همراهته،کسی اونو نمیبینه، فقط تو هستی که وقتی دستت و میکنی تو جیبت لمسش میکنی و همه جا همراهته