گم شدنهای دایم من

به نام خدا

این روزهای پر باد و متلاطم بهاری، هنوز بوی تو را می دهد گمشده. باز هم یاد ان غروبی می افتم که از پشت سر گفتی: اینجور نمی شود خواهرزاده.

بله اینجور نمی شد. باید دست کشید ازین شکل زندگی که امروز دارم و داریم. 

گمشده با آنکه سوادی داشت در حد خواندن تابلوی مغازه و جهان گردی اش ختم می شد به یکی دو شهر اطراف روستا، ولی جهان بینی و علمش سر بود به جماعتی که دیده بودم. به خیلی از همین کراوات بسته ها و وایبر بازهای امروزی. درست که دست ضمختش کرم ایوروشه را تجربه نکرده بودند، یا اصلن نمی دانست محک چه جور موسسه ایست، ولی وقتی کنار درخت بزرگ و میدان ده می ایستاد و دست می کشید روی سر بچه های ده دوازده ساله، انگار مسابقه ای بود برای نوازش شدن و خواندن یک سوره قرآن و ان یک دانه شکلاتی که جایزه اش بود.

گمشده عادتهای قشنگی داشت. نفر اول هر حرکت عام المنفعه بود. نفر اول کمک به آدمهای اطرافش. حتی اگر شده حصاری برایشان ترمیم کند، تنوری روشن کند، یا آنکه دست کسی مسن تر از خود را بگیرد و بگرداندش. 

با آن نداری، هیچ وقت دستش از بخشش به چند نفر فقیر ده خالی نمی ماند. مثل همان داستانهای فلان عارفی که وقتی دست توی جیب خالی می برد حتمن پر بیرون می آمد. گاهی به قدر یکی دو ماهی از رزق روزانه و عادت هر روز ظهرش، گاهی اندازه چند سیب ترش توی حیاط خانه اش و گاهی دو سه تخم مرغ از مرغهای توی خانه می شد تحفه گمشده برای چشمان همیشه منتظر.

پنجاه شصت درختی که کنار کوچه های ده می دیدی، همه حاصل قلمه زنی و همت او بود. در بنای مدرسه و مسجد ده عملگی کرده بود. برای مدرسه هر ماه کمک جمع می کرد و برای مسجد و نذوراتش اولین نفر بود.

بزرگ ده بود. بی آنکه بزرگ فامیلی باشد، یا املاک بی نهایتی داشته باشد و یا از صدقه سری دولت سری توی سرها در آورده باشد.

اینطور بود که مثل چشمه توی دلها می جوشید و هر طور شده راهی به دلها باز می کرد. از کسی که بدش می آمد بد نمی گفت اما نشان می داد که تمایلی به او ندارد. دستهایش مثل دستهای یک پهلوان پر زور بود. خسته نمی شد. شکایت نمی کرد.

آن روزهای خوش من و تو هم گذشت پیرمرد. من اخمو و پرغصه ماندم و خاطراتی که مثل این هوا، لحظه ای به هم می ریزد و بهم می ریزاند و انگار قیامتی می شود و بعد هیچ... هیچ... هیچ...

/ 9 نظر / 26 بازدید
فانوس سوخته

سلام امید داشته باش

یکی مثل همه

چقدر بده وقتی یکی از این آدمها رو از دست میدیم. وجود تک تکشون باعث میشه دنیا جای بهتری باشه واسه زندگی کردن

تارا

سلام یکی دوصفحه از نوشته هاتون رو خوندم قلمتون بیشتر ادبی هست . اسم وبلاگ عالیه شکوفه های نارنج اسمش هم مدهوش کننده اس چه برسه به خودش

چوپان

صلام اول که این اسمو تو وبلاگ دوستی دیدم گفتم اوپس! نه خدای من!حالا چرا چوپان:| آدرس وبلاگ رو هم که دیدم گفتم ای دااااااد بیداد.دختر هم هستید لابد! بعد که تاریخ آرشیوهارو مطالعه کردم متوجه شدم ای بابا...شما بسیار قدیمی تر هستید :)شروع وبلاگ نویسی من از سال 86بود... آرشیوها دوسداشتنی بودن.فکرکنم ادامه خواهم داد به خاندنشون/شایدم رهاشون کنم و ازین ببعد رو باهاتون همراه شم.اگر میهمان میپذیرید؟ به هر حال! خوشوقتم ازین آشنایی [گل]

فانوس سوخته

سلام روز خوش وبلاگ شما با یک قلم صمیمی و محکم نوشته میشود که من دوست دارم چون تقریبا به طنز هم مینویسید .

ماط

داشتن گمشده برای من خواننده رشک برانگیز بود افسوس که از دست رفت.

.

قلم بسیار زیبا و دلنشینی دارین .وحیف که هر روز از تعداد این پیرمردها کم میشود و برای ما فقط خاطر ه میماند

فانوس سوخته

شما باید سخاوتمند باشید که وبلاگتان را به خواننده ها و مخاطبانتان تقدیم میکنید یکجا من هرگز چنین کاری نمیکنم ! حال شما ... زندگی به این شکلی که داریم زیبا نیست ولی از اون شیوه ی آرمانی شما به اینجا رسیده و به عقب برگشتن درست نیست [گل]

چوپان

مدتیست بی سرزمینتر از بادم!وگرنه حتما نشانی میذاشتم. اینجا ازون وبلاگهاست که باید خیلی منتظر پست جدید بمونه آدم :)