چایکوفسکی، روی دریاچه نمک-1

به نام خدا

من و ملویل رابطه دوستانه ای نداشتیم. لااقل تا آن روز که ماشین وسط بیابان، نزدیک کاروانسرای بهرام گور خراب شد، ارتباط دوستانه ای بین ما نبود. فقط چند برخورد کاری بود و بس. طبق عادت، کوله را با وسایلی که همراه همیشگی ام هستند پر کردم. با آنکه میدانستم مسافرتمان جایی است به نام دشت کویر، باز هم کیسه کوچک نخ و قلاب ماهی را هم برداشتم. کوله را بستم و کلاه لبه گرد سیاهم را هم آویزان کردم کنار کوله. نیم ساعته سر قرار آماده شدم. ملویل طبق عادت غربی ها سر ساعت دو رسید. ملنا هم همراهش بود. و زنی بلوند و درشت هیکل که نمی شناختم. ملنا صندلی جلو را برایم خالی کرد و خودش رفت عقب ماشین نشست.

-         این دوستم رضاست. ملنا رو که میشناسی. این هم اولگا.

اولگا دستش را دراز کرد سمتم. ملویل لبخندی زد و به آلمانی چیزهایی گفت. اولگا ابروهایش را که از فرط بوری تقریبا دیده نمی شدند بالا داد و با لهجه ای خشن گفت: ببخشید. نمی دانستم.

فارسی را خوب صحبت می کرد. بر عکس ملویل و ملنا که چند کلمه بیشتر بلد نبودند. من هم تشکر کردم و گفتم مشکلی نیست.

تمام راه توی ماشین جو سنگینی حاکم بود. روحیه جدی ملویل و همسرش ملنا و حس غربتی که بین ما بود باعث شده بود که کل راه را تا جاده شورآباد ساکت باشیم و تنها گاهی بین من و ملویل صحبتهایی در مورد جهت و مسیر رد و بدل می شد. وارد جاده شورآباد که شدیم آنتن موبایل هم ضعیف شد و بعد هم از دسترس خارج شدیم. جاده خلوت بود. مثل همیشه. یک ساعتی که پیش رفتیم به دو راهی مورد نظرمان رسیدیم. جایی که باید به سمت کوههای شمال دریاچه نمک تغییر مسیر می دادیم. ساعت حوالی پنج بود و با غروب آفتاب یک ساعت بیشتر نمانده بود. با محل اقامت شب اول هم حدود یک ساعت فاصله داشتیم. نزدیک به چهل کیلومتر. نیم ساعتی بیشتر نرفته بودیم که ناگهان ماشین به ریپ زدن افتاد و بالاخره خاموش شد.

/ 6 نظر / 17 بازدید
امیر

تو کی میری اینجاها؟ خب منم ببر دیگه. اونم با اولگا و ملویل و اینا. تک خورِ نامرد.

ماط

خوشم میاد از اینکه آدم ها نبست به چیزی تعلق خاطر دارند. حتی اگه یه قلاب ماهیگیری تو بیابون باشه! فسقلی ما تا چند سالی به یه عروسک زشت و کثیف (البته به مرور زمان) تعلق خاطر داشت و من چه خوشم میومد!

آقای نوستالژی

احساس میکنم این داستان، یک توانایی بالقوه داره برای اینکه در ادامه به داستانی 18+ تبدیل بشه! آقا من شاید بقیه اش رو نخوندم! چشم و گوش ما رو باز نکن.

...

من روزی چندبار سر میزنم به اینجا به این امید که ادامه شو نوشته باشید ...چرا ادامه نمیدید دوست جان؟

...

چشماتون بی بلا.... پس چی شد؟!

...

سلام.چرا ادامه شو نمی نویسید؟!!!!