به نام خدا

این روزها کارم این شده که از هر دوستی و خویشاوندی بپرسم اگر قرار بود با همین عقل امروز تو را ببرند به یکی از روزهای گذشته٬ دوست داشتی به کدام روز برگردی؟ و چرا؟

دوست داشتم برگردم به روزگار کودکی. به سالهای ۶۶ و ۶۷. روزهایی که اگر امکانات و تمدنی نبود ولی دل خوش از شاخه هر درختی آویزان بود. انگار نداری و جنگ بیشتر از آنکه مصیبت باشد و علت جدایی٬ عاملی بود برای نزدیک تر شدن. دوست داشتن و فداکاری. 

دوست داشتم برگردم به روزگاری که هر صبح با اشتیاق کیف و کتاب مشق و مدرسه را میزدم به زیر بغل و می دویدم سمت دبستان. 

روزگاری که هم مادربزرگها زنده بودند و هم خیلیهای دیگری که امروز اسیر خاکند. و جای خالیشان را هر روز بغل می کنم و با خودم می گویم یادتان بخیر. 

ای حسرت٬ ای دوست همیشه این سالها٬ چه کرده ای که  یرینی هیچ نقل و نباتی دیگر زیر زبانم مزه نمی کند. چه کرده ای که بین دریای خوشی هم که باشم٬ باز دلم دنبال همان خوشیهای دردناک و سخت گذشته است؟

برای شما حسرت طعم کدام روز از روزهای گذشته دارد؟ 

/ 1 نظر / 21 بازدید
آیدین

آقا متن خیلی زیبایی بود. واقعا منو برد به دوران کودکی. روزگاری که همه چی خوب بود حتی بدیها