به نام خدا

بین اعترافات، خواستگاری از همه بیشتر مشتری داشت. مدتها بود که می خواستم از این خاطره به سرنوشت یک عزیز برسم و شاید بشود این را درس عبرتی برای همه دید.

امیر خان ما فارق التحصیل از یک دانشگاه عادی در یک رشته تحصیلی عادی ست. اگر از هر زاویه هم نگاه می کردی می دیدی که خط سیر او از نقطه a تا z چطور خواهد بود. جوانی با مشخصه های جوانهای معمولی دیگر. بالطبع آن دختر صرف نظر از اتفاقات خنده دار، جواب مثبتی به ایشان نمی داد. درست که اختلافی کم بین این دو بود اما بنظر من که تفاوت انقدری نبود که این دختر تصور می کرد.اینکه ساکن ولنجک باشی و دختر یک کارمندی که حالا رتبه ای هم دارد، آنقدرها برای خود دختر نباید دست آورد به حساب بیاید.آن هم مثلن در قبال امیری که ساکن سئول بود و پسر کارمندی با یک رتبه کمتر. اما دست بر قضا ایشان به کسی بله گفت که فارغ التحصیل دانشگاه بسیار بهتری بود. انصافا تیپ و ظاهر بهتری داشت و اگر امیر یک کارمند عادی بود، خواستگار مورد نظر همان روز اول به عنوان یک مدیر جوان مطرح بود. شرایط مالی مناسب تری داشت. دست کم سی چهل درصد کیفیت بالاتری داشت و همه هم این انتخاب و صبر آن دختر را تحسین کردند.

خود امیر هم تایید می کرد که رقیب قابل احترامی او را از میدان به در کرده. امیر و آن دختر به فاصله کمتر از یک سال هر کدام زندگی مشترکشان را شروع کردند.

امیر طبق پیش بینی درگیر قسط و اجاره بود و دختر متوسط تری که انتخابش کرده بود. و برعکس دختر قصه ما در حال لذت بردن از انتخاب عاقلانه اش. حتی به یاد می آورم که یکی از همین خاله زنکهایی که دوستی مشترکی داشت حرف آورده بود که فلانی -همان دختر- گفته که امیر نه هیکل جذابی داشت!!! و نه آپشنهای مرا.

دو سال بعد، امیر با توجه به نوع کارش به عنوان یکی از ورزیده ترین کارکنان سازمان به مسابقات جهانی فرستاده شد. و در همان مسابقات به گفته یکی از همراهان به دلیل جذابیتهای بدنی که برای غربیها داشت به ایشان پیشنهاد شد در یکی از کمپانیهای غیراخلاقی به عنوان ستاره مشغول به فعالیت شود!!! که همین هم هنوز بساط خنده ماست. 

سه چهار سالی گذشت تا اینکه سر و صدا شد که دختری که انتخاب عاقلانه داشت، همراه یک کودک به منزل پدری برگشته. اما امیر، بد و خوب، با دو فرزند همراه همان دختر عادی مشغول زندگی بود. اندازه خودش حقوقی و زندگی ای داشت و دارد. 

ازین داستانها زیاد دیده و شنیده ایم. خواب و خیالهای کودکانه ای که هنوز هم باور عمیق خیلیهاست. باورم نمی شد وقتی منصور سی و شش ساله می گفت از فلان دختر خوشم نیامد، چون وقتی می خندید چانه اش خوش فرم نبود. باورتان می شود؟ یعنی اخلاق، ادب، معرفت، علم، اصالت و هر فاکتور دیگر مهم نبود الا آن چانه لامصب. آن هم برای کسی که 160 سانت قد داشت و 40 کیلو وزن و همه دارایی اش ختم می شد به یک مدرک فوق لیسانس در یک رشته بی استفاده. و البته یک سوسابقه وحشتناک سیاسی.

عاقبت آن بدن خوش فرم و هیکل جذاب و چانه زیبا می شود همین در به دریهایی که دیدیم. اینها را نوشتم که بعدها کسی نگوید که نگفتی. مخصوصا شمایی که می خواهی علت بعضی جدایی ها برایت مشخص شود. وقتی اولویت از هم کفوی و اخلاق و صبر و تحمل، به سمت بند تنبان بر می گردد، خب علتهای بند تنبانی هم می شود عامل تمام شدنش.

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی

اره متاسفانه درست میگی [ناراحت]

تارا

والا ما جوونا دیگه گیج شدیم واقعاااا نمیدونیم چی درسته و چی غلط!!

رعنا

سلام لذت بردم از متن سوای تلخی محضی که درش نهفته بود . حقیقت رواجی شده روایتتون و بسیار ادمو دلگیر میکنه خوشحالم اومدم اینجا بازم میا م ان شالله .

بنفش

امیدوارم همه انتخابای عاقلانه داشته باشن و معیارهای زندگیشونو بدونن

بنفش

خدمت رسیدیم به در بسته خوردیم [لبخند]

علی

کلید اسرار این قسمت خاستگاری. جالب بود. و اموزنده کی می دونه شایذد زمانی به درد خورد.

عسل

چناب چوپان عزیز از این به بعد رمزدار می نویسید یا موقته؟

عسل

اختیار دارید. من منتظر خوندن حرف های قشنگ و مفیدتون هستم[گل]

مهدی

سلام رمز به چه کسانی تعلق میگیره؟؟؟