حسرتی بر دلی

به نام خدا

- از پله های دانشگاه که پایین می آمدم دیدم آرام به سمتم می آید. بهزاد همیشه به شوخی میگفت: دوستت داره. و من هر بار عصبانی می شدم و می گفتم: تو رو خدا بیخیال.

وقتی حوالی نگهبانی به من رسید حس کردم می خواهد حرفی بزند. آمد و گفت: مراقب خودت باش. و بعد با من و من اضافه کرد: همونقدر که بقیه نگرانت هستن، مراقب خودت باش. و بی اضافه کردن حرفی راه افتاد سمت دانشگاه.

با حال آن لحظه که تازه چند ساعت از آن دعوای سیاسی عظما گذشته بود، شنیدن این جمله و نشانه هایی که بهزاد می داد، برایم مثل تیر خلاص بود. نه، تیر خلاص که خلاص می کرد، مثل آغاز دوره ای سخت از رنج و عذاب و شکنجه بود.

- صدای بلندگوی خوابگاه بلند شد و مرا از خواب عصر بیدار کرد. اقای رضا ...، تلفن. سریع بلند شدم و به عشق شنیدن صدای پدر یا مادر پله ها را دو تا یکی کردم و رسیدم به اطلاعات. سرم گیج می رفت. گفتم : کیه؟ هادی مرموزانه گفت: بیا اینجا رضا. و تلفن را بی آنکه وصل کند به اتاقک پاسخگویی، داد به دستم. گوشی را گرفتم و گفتم: بله؟ وقتی صدایش را از آن طرف خط شنیدم با دست چشمها را پوشاندم. بعد از سلام بلافاصله گفتم: لطفن با من تماس نگیرید.با ناراحتی و تعجب گفت: چرا؟ گفتم: فقط لطفا تماس نگیر. خداحافظ.

- خسته از وضعیت روزهای سربازی تنم را دراز داده بودم روی تخت پر سر و صدای سربازخانه و به فکر راه حلی برای رفتن به معدن بودم. صدای دو زن را می شنیدم که افسر نگهبان، استاد کریم، داشت با انها احوال پرسی می کرد. لابد آشنا بودند. همین موقع گروهبان افشار داد زد: جناب سروان .... بیا کارت دارن. زیر لب لااله الا الله گفتم و بلند شدم. پاچه شلوار را زیر گتر دادم و دامن فرنچ را فرو کردم توی شلوار. غلاف کلت را روی کمر سفت کردم و فانوسقه را بستم. از در خوابگاه سربازها که بیرون آمدم، همراه مادرش ایستاده بود توی سالن انتظار و ظرفی غذا همراهشان اورده بودند. سریع پشت دیوار پنهان شدم و گروهبان افشار را عاجزانه صدا کردم. مرموزانه می خندید و جلو می آمد. گفتم: التماس می کنم ردشون کن. افشار می خندید. باز تکرار کردم. قیافه جدی ام را که دید رفت سمت سالن انتظار کلانتری. صدای صحبت کردنش خیلی غیرواضح بود. دو دقیقه بعد با ظرفی از غذا برگشت و من سرم را بین دو دست پنهان کردم.

- ساعت پنج که می شد سوار بر آسانسور، خودم را از طبقه سه به پنج می رساندم و کشتی گرفتنهای دو نفره من و مهندس سلیمی شروع می شد. آن روز هم با آنکه کمی از ماجرای دو سه روز پیش دلخور بودم ولی نهیبی به خودم زدم و سوار بر آسانسور بجای دکمه p دکمه 5 را فشار دادم. از در تو رفتم و یک راست رفتم سراغ مدیر بخش، مهندس سلیمی. طبق معمول مشغول صحبت شدیم. نشسته بود پشت سیستم و پشتش به من و مهندس بود. چند دقیقه ای که از کرکر و هرهر ما گذشت، از پشت سیستم بلند شد و رفت آبدارخانه. دو دقیقه بعد با چشمهای سرخ و پف کرده برگشت پشت سیستم و مشغول پاسخگویی شد. آرام به مهندس گفتم: این بنده خدا چش شده؟ همانطور آرام خم شد و نزدیک تر به من گفت: دیوونه، طرف خاطرخواهته. چرا نمی فهمی؟ دوستت داره!

* تا پیش از ازدواج هیچ لحظه ای باور نمی کردم که زنی دوستم داشته باشد. با انکه هر روز حس عمیق دوست داشتنت را سرکوب کردم و هر بار به خودم نهیب زدم که: زنی که مهری از تو به دل داشته باشد زاده نشده. هنوز هم نمی دانم زاده شده بود یا نه. یعنی خدا کند که همه این پایان دادنها، سوء تفاهماتی بوده باشد در ذهنی سرخورده و توهمی.

تا جایی که خبر داشتم و دارم، هر کدام روزی دارند و روزگاری. کما بیش خوش و ناخوش. مثل هزاران زن دیگر. نمی دانم حسرتی از کمینه ای چون بنده هنوز در دلهاشان باقی مانده یا نه؟ ولی من مطمئنا نه حسرتی دارم از عشقی که به تو داشتم، و نه حسرتی از عشقهای دریغ شده ام. این نه قسمت، که انتخاب آن لحظه ام بوده و لااقل می دانم پر بود از منطق و فکر. امروز دو دستم را باز می کنم و به نشانه شکر رو به اسمان می گیرم. اینکه حاصل آن همه سوختن، دلی شد به وسعت کوچک امروزش. کم یا زیاد برای من بس بوده و گاهی بیش تر از بس. فقط کاش، حاصل سوختن دلهایی که شاید شکستم، چیزی نبوده باشد جز ساختن و صبورتر شدن.

/ 5 نظر / 8 بازدید
اون یک چوپان

از این پست خیلی خوشم اومد! راستی آدرس "نوای نی چوپان" تغییر کرده کمی.

آقای نوستالژی

خدا این دل دریایی شما رو از ما نگیره. من اگر جای گروهبان افشار بودم دعوتشون میکردم بیان داخل. اتفاقا بهشون میگفتم خودت از من خواستی که با نهایت احترام به داخل هدایتشون کنم! بعد هم مینشستم و صحنه رو تماشا میکردم. اینطوری بامزه تر میشد!

ماط

شما هم چه خاطرخواه هایی داشتین ها!! امیدوارم حال امروز تون طوری نباشه که والده گرام یه پس گردنی حواله تون کنه و بگن بَوین چِتی شه بخت لوو بَزوویی ریکا! [چشمک]

فصل گیلاس

منو بردی به گذشته ...این موزیک میگه عاشقی و توو روزای دوری نه نزدیک....دلم گرفت[ناراحت]

مژگان

زیبا بود.لذت بردم.