قصه های من و بابایی

این دو بسته شیک و زیبا برای هرکسی دو شکلات ساده هستند. نهایتا اینکه کنجکاو شوید بازش کنید . برای من ولی این دو ابزار شکنجه اند. ابزاری که هر روز جمعه، درست بعد از غروبهای تلخ و بهم ماسیده اش ظهور می کنند. هر بار به شکلی. و این بار به شکل دو شکلات سیب ترش و ملس.‌دو شکلات خوش طعم.

از در که بیرون می آمدیم اشاره کرده بود سمت مغازه صابر و گفته بود : بریم صابر. گفتم: ازین ور می رویم. و سمت دیگر را نشانش دادم. با بغض گفت: بریم شکلات بخریم. به همین سادگیها که می نویسم نیست. باید این چهره معصوم و چشمهای زیبایش را دیده باشید تا بدانید چه می گویم. مثل خنجری زهردار فرو می رود توی قلب و بدتر اینکه همیشه این لحظه ها نیش می زنند. گفتم : قول میدم ازین مغازه برات بخرم. تا مغازه یک ریز صحبت کرد. از اسم خیالی مغازه دار. از اتوبوس سوار شدن-که عاشق اتوبوس و متروست- از هر چیز که به ذهنش رسید. اینها را همانجا برایش خریدم. توی تاکسی دو طعم آلبالو و بلوبری اش را خورد. این دوتا را هم داده بودم که توی جیبش نگه دارد. گفتم: پول ندارم که باز برات بخرم. نگهشون داشته باش. زودی نخورشون.

وقتی رسیدیم و باید میرفت، هر دو را از جیب بیرون اورد و گرفت رو به رویم. "نگهشون دار". طفره رفتنهایم فایده نداشت. "باز اومدم بدش من" .

و این ها ابزار شکنجه ذهن پدری هستند مبتلا به رنج دوری. مبتلا به درد جدایی از فرزند. هر بار این ابزار دائم شکلشان عوض می شود و باز غروب جمعه بعد، این به شکل دیگری در خواهد آمد. گاهی به شکل خاطره. گاهی به شکل شکلات و گاهی به شکل چشمهایی سه ساله که پرشدند از اشک و لرزش چانه.

/ 1 نظر / 319 بازدید