از دور که می آمدی

 آن روز كه نيامده بودي حصار بود دور ذهنم ، سياهي حضور تو پيدا شد ، از دور كه مي آمدي . آمدي و تير نگاهت نشست روي سينه ي مردی كه تا آنروز ماري و كژدمي به اين دژ امنش راه نمي بردند . صداي شكستنش را مي شنيدي ، از دور كه مي آمدي و نزديك تر كه به پايت مي ريخت ، مي شكست؛ محو مي شد .

گيرم كه نشنوي ، فريادم را آسمانها خواهند شنيد . از قلب زمين گدازه هاي دلم فوران خواهد كرد ، از چشم همه دل سوختگان اين منم كه خواهم چكيد . اين منم كه باز هم پيش پاي تو زانو خواهم زد ، كه بداني از من چيزي نمانده ، جز آهي كه....  

/ 2 نظر / 8 بازدید
ف.شيدا

سلام زيبا نوشتيد اشيانه شعر منهم به روز شد خوشحال ميشم نظرتون رو داشته باشم موفق باشيد

محمد

سلام نوشته زيبائی بود دلت پره آه همه بر فغان زمين است دلمان به راهيست که انتهايش به هزاران است نخفته در راه باش تا راه در هجوم تکرارش تو را ببلعد ...