روزگار مرد مه زده

به نام خدا

از کوه که پایین می آمدیم حالش بدتر شد. خودش می گفت عادت دارد اما نوه اش می گفت این حالت عادی نیست. سالی یک بار مریض می شود اما تلافی یکسالش را با همان یک بار در می آورد. با چوخایی بر شانه ایستاده بود رو به دره و فریاد می زد: هاااااای سهراااااااااااااااااب. بیا گوسفندا دارن پخش میشن هااااااااااااای. بیا الان پلنگ میزنه بهشوووووووووون.

و شروع کرد به خواندن مدحی از پلنگ. " تو پهلوان کوه و دشت و جنگلی. تو یکه گرد صخره و سنگی..."

تا سهراب گله را متراکم کند مه همه ما را با گردی شیری رنگ پوشاند. 10 متری ات را هم نمی دیدی. سهراب از پایین هی و هش کنان نزدیک می شد و گاهی فحش هم می داد به زبان بسته ها. چادر را باز کردم و سرجا محکمش کردم. ولی، کماکان چوب جمع می کرد و با زبان محلی مدح پلنگ می خواند. نزدیک چادر چند سنگ جمع کردم و اجاقی برپا شد. تا سهراب برسد کتری روی آتش قلقل می کرد. سهراب از پشت پرده مه کم کم نزدیک می شد و انگار کودکی را ناز می کرد. آمد و نزدیک آتش ایستاد. سر بلند کردم. دو بره سیاه و قهوه ای توی بغل سهراب میلرزیدند. بره ها را کنار آتش نشاند. آنسوتر میشی پر پشم بره هایش را صدا می زد.

/ 4 نظر / 7 بازدید
نازبانو

یاد کوه ها و جنگلهای سبلان افتادم... یاد گردنه ی حیران... جاده ی هراز ... خوش به حال مرد مه زده، ای کاش میشد از این تهران کند و رفت و توی مه گم شد...

مریم

توی این ماه چهار روز توی جنگل های شمال پرسه میزدم به دور از کارو درس و پول و همه روزمرگی ها . پناه بردن به طبیعت لازمه زندگی ماست چه تو سرما یا گرما . ای کاش نوشته ات رو ادامه می دادی من آخر کار شوک شدم .

شکلات

دیگه واقعا باورم شد که چوپانید. ..