ادامه دارد ...

به نام خدا

می ترسم در نوشتن رعایت امانت نکنم و کلمه ای نابجا، مثل سنگی بشود که از زیر پای کوه نوردی می لغزد و چه بسا خواننده را ببرد ته پرتگاهی که من نیت کرده بودم از آن بگذرانمش. این روایت شخصی بنده است از سفری که قسمت چون منی شد و قسمت هزاران عاشق نشد. گاهی شاید سلیقه کج بنده کار را به حاشیه بکشد. به پای مردم خونگرم و مهمان نواز عراق و یا خدای نکرده قبله گاه دلهای شکسته، امام مسلمین، حسین ابن علی نوشته نشود.

وقتی از مرز رد شدیم مهدی و همه، من جمله خود من نفس راحتی کشیدیم. از بس توی گوشم خوانده بود" یعنی می شود؟! " قرار بود ساعت سه عصر دیروز راه بیفتیم. تا بقیه گروه جمع شوند شده بود دوازده شب. طبق معمول کار بعضیها می کشد به دقیقه نود. و قسمتشان بود که باشند. مثل ما که قسمتمان بود روزی دو سه بار گرم و سرد شویم که می شود یا نمی شود برویم.

از همان مرز هم می توانی تفاوت حکومت و فرهنگ دو کشور را حس کنی. بعد از بستان، ماشینها را توی پارکینگ به امان خدا رها کردیم. سوار اتوبوسهای شهرداری اهواز شدیم و رفتیم به سمت گمرک مرزی. بعد هم مواجه شدیم با موکبهای اعراب ایرانی. نماز را همین جا خواندیم و راه افتادیم. فقط عمار ویزا داشت. افسر همه را رد کرد و با دست کوبید روی سینه عمار. " این عکس تو نیست" . و آنقدر عکس عمار بخودش شبیه بود که اگر نابینا هم بودی تشخیص می دادی. ولی خب عقده است دیگر. ممکن است وقتی سرهنگ مملکت هم هستی عقده همراهت باشد که خودی نشان بدهی. سه ساعت بعد با هفت پاسپورت مهر خورده از مرز عراق گذشته بودیم. من، مهدی، برادرم علیرضا، عمار و محمد خواهر زاده هایم، خواهرم شهربانو و لیلا دختر خاله ام.

بیرون ساختمان پر بود از اتوبوسها و وسایل نقلیه ای که زوار را به مقاصد مختلفی می بردند. عده ای از اهالی العماره با هر وسیله ای اعم از تریلی و کامیون و حتی اسپورتیج و ونهای گران قیمت آمده بودند که زائرین امام حسین را شبی مهمان خود کنند. 

ما مشتاق رسیدن به نجف بودیم. برای رفتن به نجف یا باید با کامیونهایی می رفتیم که رایگان بودند و یا ونها، اتوبوسها و مینی بوسهایی که هرکدام شصت هزار تومان برای هر نفر طلب می کردند. همه هفت نفر سوار مینی بوس شدیم. 

ادامه دارد...

/ 1 نظر / 23 بازدید
ماط

مهمان نوازی عراقی ها را از مسافرهایی که داشتیم شنیدم. شاید اسمش رو باید گذاشت عشق شاید هم اراده الهی شاید هم هردو